گنج

بخش ۸۰ - در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۵۱ بیت
الا ای جوهر قدسّی یکتایزمانی زین صدف هین روی بنمای
صدف بشکن همه جوهر برون ریزعیانی جوهر اندر خاک و خون ریز
تو داری در صدف جوهر یقین بازبده تا باز بینم عزّت و ناز
منم شاه و مرا اینست جوهرصدف زین بحر بیرون آر و بگذر
هم اینجامرده شو تا زنده مانیبیابی تو حیاتِ جاودانی
هم اینجا مرده شو تا در حیاتتیکی جوئی ز جوهر بی نهایت
منم جویای تو تو مرده ماندیعجب مانند من افسرده ماندی
زمانی در دلی یکی نمائیدگر یکبارگی دل میربائی
زمانی اندر این دریا نشینیز بهر آنکه تا غیری نبینی
زمانی واقفی بر کلّ اسرارکه تا مکشوف کل آری پدیدار
زمانی در زمین ودر زمانیعجب افتاده بی جا و مکانی
نه درکونین نه در کنجی زمانینداری در مکان هم آشیانی
نداری جای جمله جای آنستتمامت مسکن و ماوای آنست
طلبکار تواند افلاک و انجمتو از جمله شده در جملگی گم
یکی داری حقیقت نور ذاتییقین میدانم اکنون بی صفاتی
صفاتی چون کنم چون نور باشیدرون جزو و کل منظور باشی
همه جویای تو تو در میانهولی باشی حقیقت جاودانه
همه زنده بتو تو نور جملهحقیقت مر توئی منظور جمله
صفاتت برتر ازکون و مکانستنمود ذات تو کل کُن فکانست
صفاتِ حق تو داری در طبایعمکن بیچاره را اینجای ضایع
تو بستی نقش هستی دید نقّاشتو کردستی چنین اسرارها فاش
تو کردی جمله پیدا نیز پنهانکنی در عاقبت در نزد جانان
توئی اصل و چرا در فرع هستیاز ایرادرنمود شرع هستی
بتو پیداست اشیا جمله پیداتوئی در دیدهٔ جانها هویدا
بتو پیداست جان و دل حقیقتسپردستی همی راه شریعت
بتو پیداست سرّ لامکانیگمانی بردهام تو جانِ جانی
چو در عهد تو اینجا پایدارمشدم تسلیم و اکنون کن به دارم
چو درعهد تو ام پیدا شده منز نور تو چنین یکتا شده من
بتو میبینم اینجاجان دیداربه جان هستم ترا اینجا خریدار
بتو میبینم آفاق جهانمبتو زنده شده جان و روانم
تو خود اصل تمام کایناتیحقیقت در عیان نور ذاتی
مرا بنمای آن دیدار اینجانمود خویش با دیدار اینجا
ز عشقت سوختم چون موم در شمعهمه چشمم همه عشقم همه شمع
چه میگوئی دمی آخر بگو توبنه بر ریشم اینجا مرهمی تو
چه میگوئی که جمله گوش گشتمنهاد عقلم و بیهوش گشتم
شدم خاموش و دیدم ابتدایتشدم بیهوش و دیدم انتهایت
بدیدم جملگی ازتو پدیدارشدستی جان مستم را خریدار
ندارم بیش جانی آن ترا بادمگر ما را کنی از خویش باد
ندارم هیچ وجمله از تو دارمچو دارم روی تو من غم ندارم
ندارم هیچ جز دیدارت ای جانچرا هستی ز خویش خویش پنهان
جهانی رخ نمودی این چه حالستندانم این وبالم یا وصالست
وصالم روی بنمود است ازتوکه ره در جمله بگشودست ازتو
تو جانی لیک جانان هم تو داریگُهر در حقهٔ مرجان توداری
زهی دیدار تو نور مه و خورکجا باشد چو من اینجای در خور
کمالت برتر است از عقل و ادراکعجایب جوهری هستی خطرناک
درون پرده در پرده سرائیبهر نوعی که میخواهی سرائی
درون پرده و پرده دریدهکمال خویشتن هم خویش دیده
درون پردهٔ پرده براندازمرا زین پیش اینجاگه تو مگذار
درون پردهٔ پرده بسوزانمر از نور خود کل بر فروزان
یقین اینجا ترا بشناختم مننمود خویش در تو باختم من
یقین دیدم ترا در پردهٔ عشقتو بودی مر مرا گم کردهٔ عشق
یقین دیدم توئی جان و جهانمز تو مر راز پیدا و نهانم
شدستم از غمت شیدا و مجنونکه یکسانی بهر لحظه دگرگون
توئی اینجان من هم یک صفت باشز دید خویشتن نی بر صفت باش
تمامت کاملان لال تو باشندز نور تو عیان حال تو باشند
همه عشاق سرگردان بودتعجایبها ز خود برساختستی
چه شور است که میانداختستیطلبکارند دائم در وجودت
چه شور است این یقین با من بگو بازکه کردستی ابا من جنگ آغاز
تمامت کُشتی و در خون فکندیز پرده جملگی بیرون فکندی
تمامت پردهٔ عالم دریدیز اوّل پردهٔ آدم دریدی
تو دانی آنچه خواهی میکن ای جانمکن پیدا بکس این راز پنهان
همه جانها فدای روی توبادهمه تنها چو خاک کوی تو باد
زهی ملک جهان داری که داریدریغا از وفا رحمی نداری
نداری هیچ رحمی من چگویمکه سرگردان تو مانند گویم
بکن رحمی مرا آخر مکش دوستچو میدانی که کشتن هم نه نیکوست
ولی خوئی خوشت اینست جانامگر با جملهات کین است جانا
ترا مهراست کشتن کین نباشدکه کس را اینچنین آئین نباشد
ترا مهرست با جمله نهانیکه کشتن باشد اینجا زندگانی
ترا این بیوفائی کل وفایستبر هر کس مر این جرم و جفایست
یقین در کشتن اینجا زندگانیستبر عشاق این راز نهانیست
بر من خوب آمد عشق ناچاربکن این بندهٔ خود را تو بردار
همه جانها ز بهر تو نثارستهمه دلها ستاده زیر دارست
همه محکوم فرمان تو باشیمسزد با چون توئی ما خود نباشیم
همه درماندهایم و زارومجروحتو هستی جملگی را قوت و روح
همه در نور تو نابود بودیمزیانی نیست جمله سود بودیم
همه در تو گمیم و هم عیانیمبتو پیدا شده اندر جهانیم
تو بنمودی جمال و میربائیکنون دانیم چون باشد خدائی
خدائی نیست اندر نزد معنینه این سر دارد اینجانیز دعوی
ولی درد دلم باتو بگویمطبیبم چون توئی درمان نجویم
تو این درد مرادرمان کن ای جانمر این دشوار من آسان کن ای جان
تو دردی هم تو خواهی کرد درمانتو جانی هم تو خواهی گشت جانان
تو دردی هم تو درمانی یقینمتو جانی نیز جانانی یقینم
شده معلوم کاینجا هم تو بودینمود خود مرا اینجا نمودی
نمود خود نمودی ای دل و جانز پیدائی نخواهی گشت پنهان
تمامت عاشقانت بنده گشتهز نورت جملگی تابنده گشته
تمامت مست و حیرانند جانابروز و شب تو میخوانند جانا
درون جانِ جمله گفتگوئیبمعنی و به صورت بس نکوئی
ز حسنِ خویش برخوردار خویشیز فیض نور در اسرار خویشی
کمالی جمله و نقصان نداریوجود جملهٔ فرمان تو داری
تو گویائی تو بینائی تو جانیتو اسرار همه عشّاق دانی
زهی نورت ربوده مسکن دلعیان کرده نمود گلشن دل
زهی نورت همه عالم گرفتهاز آن یک پرتوی آدم گرفته
نهان در جانی و جایت نهانستبه چشمم ذات تو عین العیانست
ز تو گویا شدم ای جان جانمبکُش آخر وز اینجاوارهانم
مرا چون آرزوی کشتن آمدنه همچون دیگران برگشتن آمد
مرا از بهر کشتن آوریدیبدینسانم ز جمله برگزیدی
بکش زیرا که تسلیم تو گشتمیقین من فارغ از بیم تو گشتم
منم تسلیم و حیران اندر این راهترا من میشناسم شاه خرگاه
مرا آن وعدهٔ کانجا بدادیبرآور تا شوم در عشق راضی
منم تسلیم تو از بهر کشتندمی از دیدنت اینجا بگشتن
توئی جان جهان و دید اسرارمرا چندین در این دنیا میآزار
تو ای جان جهان تا چند خواریکنی برمن منم بر پایداری
چنین من پایدار و پایدارتهمی بینم جهانی آشکارت
جفا بر من کنی تو آشکارهبآخر کرد خواهی پاره پاره
مرا اینجا یقین میدانم ای جانکه برگویم این اسرار جانان
من اینجا درگمان و در یقینماگرچه راز تو از پیش بینم
بوقتی کاین طلسم آواره باشدوجودم لخت لخت و پاره باشد
من آن دم گویم اسرار معانیکنونم کُش که زارم میتوانی
ز بهر کشتن اینجا من بزادمچو اکنون تن بتسلیمی نهادم
چه باشد جان هزاران جان چه باشدکه این مشکین کمان تو که باشد
بهردم صد هزاران جان شیرینفدای رویت ای دلدار شیرین
توئی کاندر نهاد جمله فردینکرده هیچ کس آنچه تو کردی
لبِ شیرینِ گوهر پاشت ای جانکه دیدار تو آمد درد درمان
بکن درمان من تا جان دهم بازز عین جسم خود پنهان دهم باز
بکن جانم قبول ای جان جان توبکش عطّار ای جان رایگان تو
تو میدانی که همچون او نیابیجز این خواهی که کُشته او نیابی
بکُش ای جان ودیگر زندهام کنمنم بنده بخود پایندهام کن
چو قتل من بدست تست جانااز آن جانم زهستی جست جانا
چو کردی نیست آنکه هست باشمکه خود من از وصالت مست باشم
ز جام تست این مستی که دارمز دید تست این هستی که دارم
ز شور تست اینجا شورش جانکه پیدا میکند هر لحظه طوفان
ز جام تست این هستی دمادممرا دادی تو این هستی دمادم
دمادم جامت اینجا نوش دارماز آن این حلقهات در گوش دارم
شدم حلقه بگوشت همچو عشاقزدم هر لحظه کوس عشق را طاق
خروشم بر فلک دارد ملک گوشنخواهم کرد من نامت فراموش
فراموش نگردد ای دل و دینتوئی در جان و دل هم جان شیرین
فراموشم نگردد مهر مهرتکه دیدستم دمی اعیان چهرت
ز مهرت مهر دارم همچنان منزنم در مهر جانت کوس جان من
دمی تا در بدن دارم تو بینمبجز تو هیچ دیگر مینبینم
بجز تو هیچ چیزی در خیالمنگنجد ز آنکه آن باشد وبالم
بجز تو میندانم ای دلارامکه بی تو خود ندارد این دل آرام
دلارامی و هم آرام جانیکنون راز من اینجاگه بدانی
چنین با من جفا داری مرا هاناز این اندوه زودم دوست برهان
دمی نه مرهمی بر جان عطّارکه هم دردی و هم درمان عطّار
ترا دریافت قصّه هست باقیاگر جامی دهی اینجای ساقی
بده جامی و جانم زودبستانکه بیرویت نخواهم باغ و بستان
بده جامی که خرقه هست زنّاربسوزم این زمانش در تف نار
بده جامی که تا جان برفشانمکه از دریای تو گوهر فشانم
بده جامی که جانم مست رویتشد اکنون میزند او های و هویت
بده جامی که جانم مست ماندستز بهر جان توپابست ماندست
بده جامی اگرچه هست هستمبیک جامی دگر ای دوست رستم
بگیر از پایم آنگاهی درآورمرا این است اگر داری تو باور
که من خود در برت جانا که باشمچو تو هستی بگو تا من چه باشم
خراباتی شدم اندر خراباتخراباتی منم اکنون مناجات
کجادرگنجدم سالوس اینجانگیرد مکر و هم افسوس اینجا
مرا جام میت فانی نمودستبیک ره مرمرا از خود ربودست
ندانم تو منی یا من توام جاناز آن شیوه زنی اینجای دستان
تو مائی من توام اکنون تو دانیتو میدانی که اسرار جهانی
توئی اکنون من اینجا نیستم جانبگو کاین جایگه برچیستم جان
تو هستی در من و من خود نیم دوستچو کردی مغز اینجاگه مدان پوست
مگر بد خفته عشّاقی ابر خوابشده بیهوش اندر عین غرقاب