گنج

بخش ۸۱ - درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۶۹ بیت
چنان مدهوش عشق اندر فنا بودکه گوئی آن زمان عین لقا بود
شده درخواب و خاموش اوفتادهچو مستان سخت بیهوش اوفتاده
مگر معشوق او در خواب میدیددرون خویشتن مهتاب میدید
که معشوقش رخ اینجاگاه بنمودکه گوئی آن زمان عین لقا بود
چنان صاحب جمالی دید آنجاکه وصفش مینگنجد آن دلارا
جمالش فتنه و عشاق آفاقبخوبی و ملاحت در جهان طاق
لب لعلش نبات و قند و شکّررخش تابان مثال ماه انور
نظر کرد وجمالش دید در خوابگرفتش گوش آن مه را باشتاب
بجست ازخواب و گفت ای جان کجائینمود خود تو ما را مینمائی
چگونت یافتم ای جان جانمکنون در دست خود عین العیانم
گرفته گوش تو بینم بتحقیقزهی اسرار ما از عز و توفیق
نظر کرد و بدستش گوش خود دیدز شرم خویشتن آنجا بخندید
گمان برد او در اینجاگه نهانیدرونِ جان و دل گفت از نهانی
تو دانی تونمودی تو ربودیتو گفتی در حقیقت تو شنودی
ندانستم ولی دانستم اینجاترا من گوش نتوانستم اینجا
گرفتم گوش تو تا گوش دارمکجایارم که گوشت گوش دارم
ولی دانستم ای پیدا و پنهانکه این مشکل بَرِ من هست آسان
تو بودی و من ای خوش خفته در خوابمرا بنمودهٔاینجا تک و تاب
چگویم صاحبِ حسن و جمالیمنم نقصان تو درعین کمالی
نمودی و ربودی جان زپیشمنمک افکندهٔ اینجا بریشم
رموز تو دراینجاگه گشایدمرا اینجایگه جز تو نشاید
دگر من از کجا جویم جمالتکه یک دم شاد گردم از وصالت
وصالت بود و شد عین فراقمکنون دل پر ز درد و اشتیاقم
جگر خونست دیگر روی بنمایگره تو بستهٔ و هم تو بگشای
دریغا من تو بودم یا تو مائیدرون خواب رویم مینمائی
به بیداری ترا بینم در اینجایقین مهر تو بگزیدم در اینجا
همت بیدار دیدم جاودانیاگرچه ازدو چشم من نهانی
نهانی لیک پیدائی همیشهنه درجانی نه برجائی همیشه
تو در خوابی و دنیا همچو خوابستیقین عمر تو اینجا در شتابست
شتاب اینجا مکن نی صبر نی دلکه بنماید ترا این راز مشکل
در این خواب خراب آباد دنیاندیدی هیچ اینجا روی مولی
اگر معشوق اینجا رخ نمایدترا از عقل و جان کلّی رباید
ندانی تا که بُد این بی دل مستتو گوش که گرفتی زود بردست
ترا گوشست در دستت گرفتهبیکره عقل و آرامت گرفته
نمیبینی دو چشم آخر تو دلدارکه تا چشم افکنی بر روی دلدار
ترا دلدار اینجا رخ نمودستعیان عقل اینجا در ربود است
تو اندر خواب غفلت او بدیدیچنین مست و خرابی آرمیدی
نمیبینی ورا بنمایدت رویولیکن نقش میبازد دگرسوی
بجز دیدار حق درخود مبین توکه هستی صاحب عین الیقین تو
گهر دیدی و مینشناختی بازبهرزه آن گهر انداختی باز
چویار امروز با تست و تو اوئیدر این معنی که من گفتم چگوئی
رخت بنمود او را میشناسیوگر نشناسیش تو ناشناسی
ورا بشناس اندر پردهٔ دلطلب کن یک زمان گم کردهٔ دل
نه یارت در برست و رهبرت اوستدر اینجاگاه کلی غمخورت اوست
غم او خور که او از تست روشننموده اندر اینجا هفت گلشن
چنین آسان و تو دشوار داریعزیزی خویشتن را خوار داری
مشو خوار جهان جان را خبر کنبرویش اندر اینجاگه نظر کن
نظر کن تا ببینی زود رویشطلب کن در نهادِ های و هویش
قفس داده قفس را روح دادهمقام سنّت اندر دل نهاده
دریغا جان تست و جان شده لالنمییابی دریغا تا کی این حال
توان گفتن به جز تو تابدانیکه او شاهست و کرده پاسبانی
ترا او بنده و تو بندهٔ اوسرت در پیش اوافکندهٔ او
نمیخواهم که گویم آشکارهدلی خواهم که سازم پاره پاره
وجود خویشتن در نزد دلدارکه کردم راز او اینجای اظهار
از آن نکته بسی اسرار دانمهمی ترسم که تا رمزی بدانم
نمیبینم یکی همدم در اینجاکه باشد مرمرا محرم در اینجا
نمییابم در اینجا وصل ای دلکه با او برگشایم رازمشکل
نمیبینم یکی صادق چگویمکه دیری هست تا در جستجویم
نمیبینم یکی همدرد جانیکه برگویم یکی راز نهانی
همه در غفلتند و رفته در خوابدر این دریا شده کلّی بغرقاب
چنین در غفلت اینجاگاه مستندکه گویا نیستند و نیز هستند
چنان مستند اندر خواب رفتهکه ایشان را همه طوفان گرفته
در این طوفان کجا گردند بیدارو زین مستی کجا گردند هشیار
در این طوفان دل جمله خرابستگرفته پیش و پس گرداب آبست
ز خواب اینجا اگر بیدار آیمکه با وی پاسخی اینجا گذارم
بگویم راز با دیوار اینجاهمه از رمز پر اسرار اینجا
به از دیوار اینجاکس ندانمکه با وی دمبدم رازی برانم
که دیوار است دانم رازدار اوکه خاکت را نموده کردگار او
بود اورازدار عاشقان همکه دارد سرّ راز جان جان هم
چو بادیوار گوئی سرّ اسرارزبان خود در آن ساعت نگهدار
نگهدار ای برادر هم نهانتکه گوشی دارد و گوید بیانت
دلا خاموش چون همدم نداریتو این عمرت بضایع میگذاری
چرا هر دم بگوئی دیگر اینجاهمی گردی ز حیرت جای بر جا
خبرداری که اکنون دوست با تستدرون مغز نقش و پوست با تست
خبرداری که جانان در درونتگرفته هم درون و هم برونت
خبرداری که او پرده نشین استکسی داند که با او همنشین است
خبرداری که بنمودست رخسارولیکن از لطافت ناپدیدار
خبرداری که کردت واصل اینجامراد دل نکردست حاصل اینجا
خبرداری که جانت در ربودستخود اینجاگاه در گفت و شنودست
خبرداری که میگوید دمادمرموز عشق خود اینجا دمادم
خبرداری که او جان جهانستولی از دیدهٔ عقلت نهانست
خبرداری خبر ای بیخبر هانکه داری یار اینک در نظر هان
خبرداری که اودارد دل و تننموده رخ در این آئینه روشن
خبرداری که درگفتار ت او بودیقین اسرار گفت و خویش بشنود
خبرداری که اندر دیده بیناستدرون جان ودل رویت تواناست
درونت با برون هر دو گرفتستتنت یکبارگی اینجا نهفتست
درونت با برون در ذات او بینوجودت جملگی در ذات او بین
چنان عاشق شدست اینجا ترا یارکه جز تو درنمیگنجد ز اغیار
چنان عاشق شدست اینجا ترا اوکه در تو ابتدا در انتها او
چنانت دوست میدارد یقین دوستکه مغزت کرد اینجاگاه او پوست
چنانت دوست میدارد عیانیکه میگوید ترا راز نهانی
بجانت دوست میدارد یقین توکه کردت اوّلین و آخرین تو
نموده ذات کل اندر صفاتتعیان کرده در اینجا بود ذاتت
ترا ازخویشتن پیدا نمودسترموز مشکلت کلی گشودست
چنان عاشق شده اینجا بتحقیقکه میبخشد ترا اسرار توفیق
تو هستی بیخبر گویای اسرارنمیبینی حقیقت روی دلدار
تو هستی بیخبر در بی نشانینمییابی ورا اندر نهانی
تو هستی بیخبر دریاب دلدارحجاب آخر ز پیش خویش بردار
ببین رخسار همچون ماه رخشاندرون پردهٔ دل گشته تابان
ببین رخسار او اینجا چو خورشیدکه داری در کنار خویش امّید
ببین رخسار او چون مشتری تواگر هستی بجانت مشتری تو
ترا بنمود اینجاگاه خود اونشسته فارغش ازنیک و بد او
تو سرگردان چرا هرجا دوانینظر کن یک دمی گر کاردانی
تو سرگردان مشو با خویشتن باشبر او بیحجاب جان و تن باش
نظر کن آنچه پنهان بود از کلبفکنده بد ترا در رنج و هم ذل
درونت با برون هر دو یکی سازحجاب آخرز پیش دل برانداز
جمال او نظر کن تا ببینیاگر مرد رهی این راز بینی
تو همچون دیگران مغرور و مستیبروز و شب چنین بت میپرستی
از این بت هیچ ناید مر ترا هانبگو تا چند بای دیر رهبان
کنون از بت پرستی خود تو برهاناز این بت هیچ ناید این یقین دان
تو در دیری و مر بت میپرستیکنون اندر شراب شرک مستی
بت تو صورت تو گشته ترسادرون دیر صورت راهب آسا
چو ابراهیم باش و بشکن آن بُتکه آمدنزد عاشق مر تن آن بت
همه مردان بُت خود را شکستندز دست صورت اینجاگه برستند
بکردند دیر صورت جمله ویراناز این بیشه شده بیرون چو شیران
دوعالم عاشق آسا صید کردندزمین را با زمان در قید کردند
بیکره باطن خود را چو ظاهریکی کردند در تُبْلَی السّرائر
یکی کردند اینجا جسم با جانشدند ایشان ز دید خویش پنهان
یکی گشتند از عین دو بینیبرون رفتند در صاحب یقینی
چو ایشان در یکی اینجا قدم زنوجود جان ودل را در عدم زن
تو همچون ذات ایشانی بمعنیولی در باطن تو نیست تقوی
بتقوی این چنین دانی بکردناز این میدان کل گوئی ببردن
بتقوی باطنت گر پاک داریمر این معنی بدانی که سواری
بتقوی مرکب معنی برانیبموئی اندر این ره مینمائی
بموئی گر بمانی خسته باشیچو دزدان دائما بر بسته باشی
از این زندان خلاصی بخش خود راوجود خویشتن گردان اَحَد را
چرا در بند خود ماندی گرفتاردمادم میکنی بر خویش آزار
چنین صورت که میبینی تو روشنورای صورت خود هفت گلشن
از این گلشن نظر گاه دلِ تستولی صورت در اینجا مشکل تست
تو مرغ جان خود پرواز کل دهیقین اینجا ورا تو ساز کل ده
بمعنی صورت خود جان جان کننهادت در همه اشیا نهان کن
بگرد قبة افلاک برگردبرافشان خویشتن را پاک از این گرد
زمین را با زمان هر دو یکی سازدمادم مرغ جان آور به پرواز
قدم بیرون نه از این آستان تواگر مرد رهی اینجا نهان تو
حجابت مستی است و بت پرستیاز این چنبر برون یک دم نرستی
از این نه طاق و هفت انجم گذر کنبذات پاک روحانی نظر کن
ترا دانست اینجا حاصل ای دلچرا خود رانکردی واصل ای دل
ترا ذاتست حاصل اندر اینجادو بینی میکنی هستی تو شیدا
از این نه چار طاق برستادهبتو نرسد مگر لختی نظاره
نظاره میکنی دم دم در او توفرو رفته در او هم تو بتو تو
نداری زهره اندر دید بالاکه داری بر تفرّج عین آلا
درون پردهٔ در پرده سازیتماشا میکنی اینجا ببازی
درون پرده گلشن هست بسیارسر و پایش در اینجا ناپدیدار
در این گلشن که گلهایش ستارستچو بیکاران نصیب ما نظارست
نظاره بیش نبود هیچکس راجز این سیرت در صورت تو بس را
یکی سیری اگر بیرون این استکسی داند که اینجا پیش بین است
یکی سیری که این سیر جهانتاباز آن نورست این معنی تو دریاب
چو تو این سیر اینجا مینبینیکجا در اصل کل صاحب یقینی
یقین گر باشدت این را بدانینمود عشق اینجا باز دانی
ترا گر آن شود اینجای مکشوفیقین دانی که هستی جمله مکشوف
تو موصوفی ولی نه آگهی توکه چون سالک فتاده در رهی تو
بوقتی کاین سلوک اینجا نماندیکی گردد کسی کاین را بداند
شود واصل ولی اینجا بتحقیقیکی بیند جمال جان ز توفیق
ولیکن تا تو در عین نمائیکجامرد وصولی و لقائی
تر این گلشن اینجاگه خوش آیداز آن اصلت ز باد و آتش آمد
نمود ذات و خاکت گو مگردانبماندی در جمال خویش حیران
تو حیرانی و حیران حق نبیندکجادانی کسی کاین سرّ ببیند
تو حیرانی و افتاده چنین خوارکجا راهی بری در عین اسرار
ترا جز این کواکب درسمواتنیامد در نظر دوری از این ذات
نظاره کن در اینجا گر خموشیبگو تا چند در هر گونه جوشی
همه همچون تو در خورشید اشیاز پنهانی شده اینجای پیدا
نظاره کن ترا با این چکارستکه صنع لامکانی بیشمارست
نظاره کن زبان درکش تو خاموشمشو چندین بهر چیزی بمخروش
در این دریای پر جوهر نظارهکن اینجا دم بدم کش نیست چاره
در این دریای پر جوهر باعزازاگر مرد رهی دمدم در انداز
طلب میکن در این زندان خداوندکه بیرونت کند ناگه از این بند
تو در زندان و بام او پر از نورتو افتاده چنین در شیب از دور
تو زندانی و بامش جمله گلشنتو افتاده چنین اندر نشیمن
بجز نظاّرگی اینجا نداریکه جز جان و دلِ شیدا نداری