گنج

بخش ۷۹ - در تقریر کردن شیخ ابوسعید ابوالخیر در تمثیل بدریای معانی و گمشدن دروی مثال قطره فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۲ بیت
چنین گفت آن بزرگ پیر اعظمپناه دین و سلطان معظم
بحق محبوب حق عین شریعتسپهسالار دین شاه حقیقت
سلیمان سخن در منطق الطّیرکه آنکس بوسعید است و ابوالخیر
ابوالخیر است دائم خیر حق بودکه بُد اینجایگه دیدار معبود
یقین دریافت اسرار معانیکه او را بود کل صاحبقرانی
یقین ازنور حق بود او نمودارز شاهی داشت اینجا زینت و کار
همش دنیا همش عقبی فزون بودحقیقت رهبران را رهنمون بود
همش گنج صور هم گنج معنیورا بود ای پسر از گنج تقوی
چنان رفعت که او اندر جهان دیدکسی دیگر بخواب آن کی توان دید
چنین گفت او که اندر کلّ احوالنشان بی نشان جستم به سی سال
به سی سال اندر اینجا خوندل منبخوردم بی نمود آب و گل من
حجابم یک شبی برخواست ازپیشنگه کردم من اندر جوهر خویش
چو دیدم بحر جستم گم شدم منچو یک قطره که در قلزم شدم من
نظر کردم درون و هم برونمحقیقت حق بد اینجا رهنمونم
صفات خویشتن در ذات دیدمنمود جسم ودل در ذات دیدم
درون کل نظر کردم من ازجانچو دیدم در حقیقت راز پنهان
یکی دریای بی پایان بدم مندر آندریا عجب غرقه شدم من
نمود ذات دیدم در دل خودفروماندم میان مشکل خود
عجائب حیرتم در دل فزون شدولیکن عشق با من رهنمون شد
دلا دربحر لارفتم ابی خودندیدم هیچ آنجا نیک هم بد
نظر کردم همه یکسان نمودمکه من خود در میان واقف نبودم
ندیدم غیر در دریای جانانشدم از عشق ناپروای جانان
یکی دیدم در آنجاجمله اشیاز پنهانی شده در بحر پیدا
همه در بحر موجود ونبُد هیچولیکن در نظر بُد نقش پرپیچ
همه گمگشته بود و حق شده فاشبهر کسوت نموده روی نقّاش
ز آب بحربنگر هر چه بینیبکن فهمی اگر صاحب یقینی
همه از آب دریاگشته پیداهمه در آب حیرانند و شیدا
همه در آب بنگر رخ نمودهببسته بُد گره خود برگشوده
همه در آب و هم اندر همه جاننمود سرّخود در بحر جانان
بهر نوعی که میدیدم ز اسرارنمود شاه بُد آنجا پدیدار
نمود شاه بُد نی غیر دیدمهمه در آب دریا سیر دیدم
همه در آب و فارغ گشته ازآبفتاده جملگی اندر تب و تاب
همه در آب دریا وصل جویانبسر در عشق او هر لحظه پویان
همه در بحر آب و گشته غرقابهمه در آب و گشته طالب آب
صدف را جوهر او درنهادشدر این بحر عیانی داد دادش
صدف دُر داشت جوهر نیز بر سرشده در راه او بی پا و بی سر
همه گویا دل و خامش دهانانطلبکار آمده در نزد جانان
همه در آب هم او را طلبکارزهی قدرت زهی صنع جهاندار
طلبکارند چون جمله بدانیتو نیز اینجایگه راز نهانی
طلبکارند و آب و جمله جانستکه همچون دوست بی نقش و نشانست
نشان دارند کل در بینشانیهمی جویند حیات جاودانی
تو چون ایشان میان آب غرقیولی اینجایگه در دید فرقی
بسی فرقست ازمه تا بماهیولی یکسانست نزدیک الهی
بسی فرقست اینجا چون ببینیولیکن حق زجمله برگزینی
همه یکرنگ دان در عین دریاکه در دریا شدند این جمله پیدا
ز هر دواصل دارند و وطن آبولیکن این معانی زود دریاب
تفاوت از سلوک و خلوت افتادکه جوهر در صدف سر داد بر باد
بخلوت صبر کرد و شاد بنشستز جمله فارغ و آزاد بنشست
سکون کرد و ز ذات کل عیان شدپس آنگه لایق هر شایگان شد
ببین تا لاجرم اینجا بهایشچگونه هست مر نور لقایش
فروغش روشنی دل فزایدشب تاریک ظلمت در رُباید
ز نورست و حقیقت نور باشدبه پیش سالکان مشهور باشد
دُر ارچه اصل آبست هم بغایتبود از این و آن فرقی تفاوت
تفاوت آمدست اینجای از اصلز اصل اینجا بیابی ناگهی وصل
در این دریا توئی اینجا صدف واردهان بر بسته و بنشسته ناچار
در این بحر فنا بر بن نشستهدهان خویش از حسرت ببسته
یکی جوهر درون سینه داریچو ایشان نیز تو گنجینه داری
عجایب جوهری داری تو ناداننمیدانی ترا از این چه تاوان
عجائب جوهری داری شب افروزکه شب گردد ز تاب نور آن سوز
عجائب جوهری شاهانه داریولیکن در صدف دُردانه داری
ترا این جوهر از هر دو جهان استدرونش جوهری دیگر نهان است
اگر این جوهر اینجا یافتی بازترا باشد از آن تمکین و اعزاز
اگر بی جوهر اینجاگه بمانیچو ماهیدر بُن این چه بمانی
طلب کن جوهر این ذات اینجامشو غرقه چنین در عین دریا
طلب کن جوهر بیچون ببین ذاتنمود عین گردون بین در ذات
از این دُرهای معنی زود بگزیندرون هر یکی یک جوهری بین
چنین مستغرق دریا شدستیکه از بودت تو ناپروا شدستی
دمی زین بحر کن آخر نظارهکه اینجا جوهری اندر کناره
شده پیدا صدف با اوست مردهبه پیشِ عینِ جوهر جان سپرده
سپرده جان ودیده روی جوهرنمود عشق گشته ناگهی دَر
هلاکیّت فتاده مر صدف وارتو از آن جوهر اینجاگه بکف آر
چو جوهر یافتی بنگر شعاعشنمود جسم و جان کن بس وداعش
کجا یابی تو اینجا جوهر ذاتکه سرگردانی اندر بحر ذرّات
تو در بحریّ و جوهر مینجوئیبیان چند زر تا چند گوئی
جواهر جوی از دریایِ معنیاگر هستی ز دل دارای معنی
جواهر جوی همچون پادشاهانچو جوهر یافتی برگو چو شاهان
خوشا آندم که جوهر باز بینیوزان هم عزت اندر ناز بینی
ترا جوهر درون جسم و جانستکنون از چشم صورتگر نهانست
نهانست این همه درجوهر ذاتخروشانند اینجا جمله ذرّات
طلبکارند او را جمله اینجابماند جملگی سرگشته اینجا
همه جویای جوهر در همه درجنمیدانند این جوهر ورا ارج
نداند ارج این جوهر مگر آنکه دریابد حقیقت جان جانان