گنج

بخش ۷۸ - در حق بینی و آداب بجای آوردن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۰۰ بیت
همه حق بینی اینجا در یقین بازیقین بین اوّلین و آخرین باز
همه حق بینی و از حق طلب کنولیکن این همه از حق ادب کن
همه حق بین و آن با خویشتن داروگرنه ناگهانیات ابردار
کند اینجایگه مانند حلّاجقتیل عشق را کردی تو آماج
ز تیر عشقت اینجاگه بدوزدپس آنگه بودت اینجاگه بسوزد
کجادانی تو مر این راز دانستکه کس این سرّ معنی مر ندانست
نداند این بیان الّا ز دیداریقین صاحبدلی در سرّ این کار
نداند این رموز الّا که واصلکند مقصود موجودات حاصل
بهرزه چند کردی پیش و پس توسزد گر پود جانت بگسلی تو
از این اسرار دم کم زن چو مردانوگرنه همچو چرخ آئی تو گردان
در این اندیشه جان دادی و مُردیتو چون مردان چنین گوئی نبردی
نبردی هیچ بوئی اندر این رازکه تا پیداکنی انجام وآغاز
نیاید این بیان بر مبتلا داشتترا بر دارِ دین باید بیاراست
تو خود رادوست میداری حقیقتفتادستی چنین خوار طبیعت
ز آز طبع کی بگشایدت کاراز آن سرگشتهٔ مانند پرگار
شدستی اندر این راه از پی دلفروماندی میان راز مشکل
بگو تاکی چنین خواهی بُدن توچه میدانی که گم خواهی بدن تو
بکن نامی که جمله ننگ ماندیچرادر بانگ همچون چنگ ماندی
تو مانند دُهُل فریاد داریمیانت خالی و پُر باد داری
نگر همچون دهل مانندهیچیدر این معنی بگو تا چند پیچی
بفریاد این نیاید راست اینجانگیرد هیچ اینجا شور وغوغا
سرت باید بریدن پیش دلدارزمانی کرد از این معنی بر اسرار
سرت باید بریدن تا بدانیرموز عشق و اسرار معانی
سرت باید بریدن بر سر داروگرنه تن زن و سرّت نگهدار
سرت باید بریدن زار و مجروحکه تا تن گردد اینجا قوّت روح
چرا خود دوستی زان پوستی تووگرنه پای تا سر دوستی تو
چرا خود دوستی از خویش بگذرنمود بود خود اینجا تو بنگر
حقیقت باز بین وگرد دلدارکه تا فارغ شوی از جمله اغیار
دمی داری که عالم جمله هیچ استچرا کین بود جسمت جمله هیچ است
دمی داری که آن دم دارد اینجاکه آدم هست اندر ذات یکتا
دمی داری از آن دم در دل و جانکه بنماید در اینجا جان جانان
از آن دم داری اینجازندگانیاز آن دم هست این شرح و معانی
از آندم میشود اسرار کل فاشاز آن دم مینماید روی نقّاش
از آندم این همه دم دم برآرنداز آن دم جملگی امّید دارند
از آندم جان جانم حاصل آمدوجود من در اینجاواصل آمد
از آندم جمله دمها شادمان استولیکن این دم اینجا بی نشانست
از آندم میزند عشق از عیان دمکه آندم برتر است از هر دو عالم
دو عالم پیش این دم ناپدیداستاز این دم جملگی گفت و شنید است
دو عالم زین دم آمد جمله پیداکه این دم هست اندر جمله اشیا
همه اشیا از این دم پایدار استکه باشد کاندر ایندم پایدار است
کسی زین دم بیابد کام دل بازکه بگذارد حجاب وآب و گل باز
نمیداند کسی اسرار این دمکه مخفی مانده است این سرّ به عالم
دمی کاندم درون دل دم آنستدمی دارد نگه میکن دم آنست
در این دم گر تو آن دم بازبینیچو آدم زینت و اعزاز بینی
دم رحمانست اینجاگه دمِ تودم تو آمد اینجاآدمِ تو
از این دم آندم اینجاگه نیابیاگر بیخود شوی آندم بیابی
از آندم یافت اینجاگاه منصوراناالحق تا عیان نفخهٔ صور
از آندم یافت این دم کل فنا شدیقین میدان که اونزد خدا شد
از آندم زد اناالحق اندر اینجایقین میدان که اوزد بر حق اینجا
از آن دم یافت هم کون و مکان اوحقیقت دید اینجا جان جان او
از آندم یافت سرّ لامکانییقین بنمود اسرار نهانی
از آندم دمدمه در عالم انداختوجود آفرینش جمله بگداخت
از آندم گشت واصل در حقیقتولی بردار از آن شد کز شریعت
نمود عیانِ رازِ شرع اینجانمود آن واصلی در ذات یکتا
چو سر ما همه اعیان ذاتستنموداری بذات اندر صفاتست
صفات و ذات یکسان اوفتاد استولی فعل از دگرسان اوفتاد است
اگرداری عیان عشق بنمایگره از کار عالم جمله بگشای
وگر اینجا نداری هیچ تحقیقنخواهی برد اینجاهیچ توفیق
دمی از خویشتن کم گوی ای دلکه سرگردان شدی چون گوی ای دل
دمی از خویشتن کلّی فنا گردکه مانند زنان هستی نه چون مرد
زنان را این رموز اینجا شده فاشترا خود نیست چیزی جز که نقّاش
اگر نقّاش بشناسی ز اعیانکنی هم فاش اینجا سر جانان
اگر نقّاش بشناسی توئی کلچرا چندین کشی اینجایگه ذُل
اگر نقّاش بشناسی ز دیدارهموآید ترا اینجا خریدار
اگر نقّاش بشناسی یقینییقین دانم چو مردان پیش بینی
اگر نقّاش بشناسی درونتبریزد ناگهی اینجای خونت
اگر نقّاش بشناسی چو منصورشوی در هر دوعالم دوست مشهور
اگر نقّاش بشناسی در اینجانمود جملگی کردی تو پیدا
اگر نقّاش اینجاگه بدانیتوئی ای بیدل اینجا حق عیانی
اگر نقّاش بشناسی فنا گردکه تا آئی در اینجا صاحب درد
اگر نقّاش بشناسی تو درجانبگوید رازهات اینجای پنهان
اگر نقّاش بشناسی تو در دلگشاید مر ترا او راز مشکل
اگر نقّاش بشناسی خدا شوبمعنی بر ترا از هر دو سرا شو
اگر نقّاش بشناسی همانیحقیقت مرخدای لامکانی
رموز جمله میگویم دمادمولیکن ماندهٔ در نقش عالم
نباشی و نبینی دید نقّاشمکن اسرار اکنون بیش از این فاش
تو ای عطّار تا کی از نمودارکنی اینجایگه مرفاش دلدار
چرا اینجا کنی مرفاش حق رازنی اینجا اناالحق دید حق را
تو دیدی در یقین او رامعیّنتو کردی راز کل اینجای روشن
معین گفتی اینجادیده دیدکه دید اینجایگه یا خود که بشنید
یکی مرموز توحید عیانینبگشاید کسی و هم تودانی
تو بگشادی و شادی همچو مرداننمود معنی تو ذات سبحان
بود اینجا و آنجا گه همانستکه گفتار تو در عین العیانست
عیانست آنچه میگوئی در اسرارولی کس می چه داند سرّ گفتار
اناالحق حجّت تحقیق داریکه از حق این زمان توفیق داری
ترا توفیق بخشیدند و معنیتو داری مخزن اسرار و تقوی
بعین راستی در راستی تونمود عشق را آراستی تو
چو امر ذات پایانی نداردکه هر دم صد هزاران دُر ببارد
از آن جوهر که دیدستی در اینجابسی دل آوری از گفت شیدا
حقیقت جوهر معنی تودیدیدر این قعرِ بحار جان رسیدی
دمادم میکنی نقّاش را فاشدمادم می شوی در نقش نقّاش
بخواهد ریخت خونت ناگهانیکه اورا فاش کردی در معانی
بخواهد ریخت خونت دوست اینجابگرداند بمغزت پوست اینجا
بخواهد ریخت خونت همچو منصورکه در عالم توئی امروز مشهور
خراسان راتوئی امروز سرداراگر آئی چو او اندر سرِ دار
دم کل میزنی در دمدمه توعجب افکندهٔ این زمزمه تو
دم عیسی تو داری در حقیقتکه بسپردی ره شرع و طریقت
دم عیسی تو داری در معانیکه میبخشی حیات جاودانی
دم عیسی تو داری در زمان بازکه گفتستی عیان اندر جهان باز
دم عیسی تو داری راز بیچونحقیقت دم زدی در عین گردون
دم عیسی تو داری جان جانیعجایب آشکارا و نهانی
دم عیسی تو زنی مرده ز زندهکنی اینجایگه هستی بسنده
دمی کز جان جانان یافتستیاز آن در جزو و کل بشتافتستی
ترا زیبد که هستی سالک کلشوی هم عاقبت تو هالک کل
ترا زیبد که گفتی راز اسرارکه جان کردی بروی دوست ایثار
ترا زیبد که بود یار دیدیحقیقت در بصر دلدار دیدی
ترا زیبد که جانانی در اینجاشدی تو درحقیقت دوست یکتا
ترا چون جوهر ذات و صفاتستاز آن معنی ترا آن در صفاتست
که یک چیز است جمله در نهانیولی بر هر صفت اینجامعانی
کند تقدیر یا تدبیر سازدعیان ذات را تفسیر سازد
چو ذات کل ترا دادست مردادخدای پاک دائم این جهان باد
چو ذات پاکداری پاکدل باشحقیقت بی نهاد آب و گل باش
توئی مرموز مردان حقیقتسپردی اندر اینجاگه طریقت
توئی مرموز اسرار الهیکه بر اسرار معنی جمله شاهی
توئی مرموز سرّ جوهر ذاتکه کردی آشکارا جوهر ذات
توئی مرموز اسرار حقیقیکه با روح القدس دائم رفیقی
توئی مرموز سرّ جمله اشیاکه پنهان میکنی امروز پیدا
تو پنهان میشوی اینجا بتحقیقولی اسرار کل داری بتوفیق
بخواهد ریخت خونت ذات اینجاکه گفتستی تمامت سرّ یکتا
توئی یکتا در این عصر و زمانهکه خواهی ماند با من جاودانه
توی یکتای بی همتا فتادیعجب در شور و در غوغا فتادی
در معنی ترا کردست حق بازنمودستی حقیقت دید حق باز
در معنی برویت برگشادستدل عشاق از تو جمله شادست
در معنی ز حیدر داری اینجاکه از اسرار او برداری اینجا
در معنی نگه میدار و خوشباشکه کردستی همه اسرارها فاش
تو داری ملک و معنی جاودانهزدی تیر معانی برنشانه
زدی تیری بر این آماج اینجانمود خویش را در پیش اینجا
نهادستی و فارغ ازوجودتکه پیدا شد در اینجا بود بودت
ز بود حق ترا اسرار جملهتو میبینی کنون اظهار جمله
تو داری سلطنت در خیل عشاقفکندی دمدمه در کلّ آفاق
تو کردی فاش فاشی نزد هر کسکه میگوید یکی اللّه خود بس
از این گفتار بگذر یک نفس توچو داری در میان حق نفس تو
از این گفتارها کاینجاتو گفتیدُرِ اسرار در معنی تو سُفتی
تو برخور از نمود خویش اینجانمود خویش را در پیش اینجا
یقین بردار و در عین الیقین شوحقیقت اوّلین و آخرین شو
چو اوّل اندر آخر یافتی بازسوی اسرار کل بشتافتی باز
در آخر جوی اوّل ذات بیچونکه دیدستی خدا را بی چه و چون
خدا را دیدهٔ اینجا تو در ذاتشده واصل ابا تو جمله ذرّات
خدا را دیدهٔ اینجا نهانیاز او داری تو اسرار و معانی
چو اسرارست و مر چیز دگر نیستدر این اسرار جز حق راهبر نیست
ترا حق رهبرست و رهنمایستدر این اسرارها او جانفزایست
ترا حق رهبرست و جان جانستدرون جان تو عین العیانست
درون جان تو باغ بهشتستکه عین طینت تو حق سرشتست
درون جان تو راز الهی استدر اینجا بیشکی راز الهی است
درون را با برون هر دو یکی شدخداگشت و نمودت بیشکی شد
از این دم که تو داری در حقیقتمزن دم جزدمی اندر شریعت
در این اسرارها مردی کدامستدر اینجا صاحب دردی کدامست
ندیدم صاحب دردی در اینجاکه باشد او یقین مردی در اینجا
ندیدم هیچ همدردی در اینجاکه تا یابم یقین فردی در اینجا
مرا یک همدم پر درد بایدکه همراهیم مرد مرد باید
در این ره هر که او صاحب قدم نیستره جانش باسرار قدم نیست
نمود درد مردان کیست مائیمکه اسرار عیانی مینمائیم
نمود درد مردانست عطّارکه او آمد حقیقت صاحب اسرار
بر او شد منکشف اسرار عشاقکه افتادست اندر جان ودل طاق
حقیقت یار دیدست اونهانیاز او میگوید این راز نهانی
که حق دیدم حقیقت حق شدم منچو دیدم عاقبت مر حق بُدم من
همه جویای ما و ما فنائیمچنین در مانده در عین فنائیم
ز حق حق دیدم و اندر وصالمنمیداند کسی اینجای حالم
مرا مقصود حق بد هم بدیدمشدم واصل بکام دل رسیدم
مرا مقصود حق بُد از نمودارکه تاگردم ز خواب عقل بیدار
مرا مقصود بد جانان در اینجاحقیقت فاش کرد اسرار اینجا
نمودم عاقبت سرّ نهانیزدم دمدر عیان لامکانی
مکان را محو گردانید پیشمنهاد او مرهمی بر جان ریشم
زمان را با زمین کلّی برانداختحقیقت جان نظر کرد او و بشناخت
که جانانست و خود چیز دگر نیستبجز او در دل و جان راهبر نیست
چو او همره بود همراه باشدکسی باید کز این آگاه باشد
چو او رهبر بوددرعالم جانهمه پیدا کند مر راز پنهان
چو او رهبر بود عشاق از ایندستکند ذرات را از دید خود مست
از او ره یافتم او رهبر جانورامیجستم و اندر برم جان
ازاو ره یافتم بسیار اینجااز آن کردم بسی تکرار اینجا
از او شد منکشف عین العیانمکه بیشک من نمود جسم و جانم
از او شد فاش اسرار دل اینجاحقیقت هست او گفتار اینجا
از او شد منکشف هر دوجهانماز او دیدم یقین عین العیانم
منم امروز در نزدیک جاناننمود هر دو عالم راز پنهان
منم امروز دم ازوی زده بازیقین از پرده بیرون برزده راز
منم امروز صاحب درد آفاقبمن روشن شده اسرار عشّاق
منم امروز جان و تن یکی حقشده اینجایگه کل بیشکی حق
منم امروز واصل در زمانهکه بردم گوی معنی جاودانه
منم امروز واصل در نمودارکه کردم فاش اینجا سرّدلدار
منم امروز دم از کل زده پاکبرافکنده نمود آب با خاک
منم امروز سرّ لایزالیعجائب جوهری بس لاابالی
رموز عشق بر من شد گشادهز بهر من همه معنی نهاده
یکی من یافتم اینجا حقیقتولیکن ره سپردم در شریعت
شریعت مر مرا بنمود اسراروز او شد راز من کلّی پدیدار
شریعت مر مرا آزاد کردستز غمهای جهانم شاد کردست
شریعت میکند تحقیق روشنخدا میگوید این اسرار بر من
من اندر وی گُمم چون قطره در بحربکرده جملگی تریاک را زهر
من اندروی نهانم دائما اوستمراهم مغز عشق و عقل با پوست
من آوردم طریقت عشقبازییقین بنمودم اینجا نی ببازی
من آوردم طریق جمله مردانحقیقت فاش کردم جان جانان
من آوردم از اینسان شیوه عشقز باغ جان بدادم میوهٔ عشق
بهرکس تاخورند اینجا از آن بارکه این شیوه به آید اندر اسرار
در ایثارم سخن قوّت گرفتستکه ذرّات دو عالم درگرفتست
نماندم عقل و هوش و صبر و آرامکه بنمودست خود رویم دلارام
نماند هیچ تا عاشق شدستمز دید عشق من لایق شدستم
ز جوهرهای معنی در بحارمکه دارم بیعدد من در شمارم
نصیب عام وخاص اینجا بدادمکه در اسرار اینجا داد دادم
منم اینجای داده داد جانهاشده امروز اندر عشق تنها
در این تنهائی و اندوه جانمحقیقت درّ معنی میچکانم
در این دنیا نه غم دارم نه شادیکه دیدم جملگی مانند بادی
گذر دارم ز دنیا هم ز عقبینه دعوی مینمایم این نه تقوی
منزّه از همه از جان جانانشدستم درنمود ذات یکسان
نمودذاتم اینجا فاش گشتهنمود نقش من نقّاش گشته
چو اصل اینجا بدیدم فرع بودمنظر کردم به جز من کس نبودم
همه گفتار من سرّ اله استولی ذرّات از من عذر خواهست
نباشد هیچ خود بی راز اینجاهمه ذرات را پرداز اینجا
چو مرغ است و یقین پر باز دارندچگونه خویشتن را بازدارند
همه ذرّات در خورشید انورعیانی پای کوبانند یک سر
دو عالم غرق این نور است جاویدچگونه من شوم زین راز امّید
دو عالم تابش خورشید دارددلم در سوی کل امید دارد
مرا امّید بر خورشید رویششوم کاینجا فتاده من بکویش
چو خورشید است اینجاگاه تابانتمامت ذرّه رقصانندو تابان
همه در سوی خورشیدند ذرّهشده اینجایگه بر خویش غرّه
نمیبینی تو مر خورشید اینجاکه چون عکس افکند در خانه تنها
بقدر روزنی اینجا نظر کندل خود زین معانی با خبر کن
همه ذرّات را بین پای کوبانشده در رفتن اینجا گاه تابان
همه درگردش اندر سوی خورشیدکه میدارند مانند تو امید
چگونه ناامید اینجابمانندکه پیدا گشته و آنگه نهانند
همه سوی ویاند اینجا حقیقتحقیقت می سپارندش طریقت
شوند اینجایگه تا حضرت نوراگرچه ره کنند اینجایگه دور
فتادست این ره اینجادور میدانحقیقت ذرّهها را نور میدان
تمامت ره روان و سالکاننددر این درگاه جمله هالکانند
تمامت ره کنان درکوی معشوقنهاده جمله سر در سوی معشوق
تمامت ره کنان در سوی دلدارشده کل پایکوبان سوی دلدار
همه در راه و فارغ گشته از راهبرامیّدی که آید تا برِ شاه
همه در راه قدر خود ندانندولی چندی در اینجا باز دانند
همه در راه تادلدار یابندچو مرغان سوی خانه میشتابند
همه در راه و فارغ ازتن خویشهمی بینند راه روشن خویش
بسوی نور کل گشته شتابانگه تا ناگه ببینند روی جانان
سوی جنت شده شوریده و مستشده فارغ همه ازنیست وز هست
امید جملگی خورشید آمدهمه رهشان چنین جاوید آمد
همه در سوی آن حضرت شتابندکه تا مرقوب آن حضرت بیابند
چوشان رقصی کنند اینجای در خویشنمود جملگی برخیزد از پیش
بقدر خود کنند اینجایگه راهولی بینی تو این اسرار ناگاه
برخورشید آیند و بسوزندچو شمعی هر یکی رخ برفروزند
بسوزند جملگی در حضرت خَورشوند آنگاه سوی ذات رهبر
چوسوی ذات آیند از نهانیشوندآنگه عیان اندر عیانی
نمیبینی که چون پروانه ناگاهشوند از شمع اودیوانه ناگاه
چونور شمع بیند روشنائیشود حیران از آن داغ جدائی
شود دیوانه سوی جمع آیدبنزد روشنی چون شمع آید
درآید پرزنان اینجای پرتابزند خود را بر آن شمع جهانتاب
ز عشق شمع او نابود گرددزیانش جملگی با سود گردد
چنان خود را زند بر شمع زود اوکه چون خورشید تابان برفزود او
نماند بال و پر اینجا شود گممثال قطرهٔ در عین قلزم
شود گم اندر او نور نهانیکه تا سرّ فنا را بازدانی
همه آفاق خورشید است و تو کورچو چشمه میزنی جوش و عجب شور
چو دریا شو اگر دریا شوی توز عشق دوست ناپروا شوی
چو دریا شو که دریای صفاتیدر اینجاگه عیانِ نور ذاتی
چو دریا شو که دُر بخشی و جوهرز دریاگر تو غوّاصی بمگذر
چو دریا شو تو اندر شور و مستیکه دُر داریّ و دریا میپرستی
چو دریا باشی تو دایم پر از شورمیندیش اندر اینجاگه شرو شور
چو دریا باشی و دُر بخش اندر او توبجز دیدار یار ازآن مجو تو
یکی جوهر در این بحر دل تستکه برتراز دوعالم مشکل تست
اگر آن جوهر آری هم بکف توزنی تیر مردای بر هدف تو
از آن جوهر ترا آمد شعاعیدرون دل ترا دارد وداعی
که چون جوهر رسیدت بشکن اینجاصدف بنمای بی ما و من اینجا
دریغا عمر همچون باد بگذشتدر این دریا بیک ره جمله پیوست
ولیکن جوهر اینجا باز دیدمچو دریا یک زمانی آرمیدم
بآرام این همه جوهر ز دلدارحقیقت یافتم ازدید دیدار
ایا دل جوهر ذات و صفاتیدر اینجاگه عجایب بی صفاتی
صفات ذات داری و جواهرچنین دریافتی در عین خاطر
نظر داری سوی کون و مکان تویقین می باز بینی هر زمان تو
سوی دلدارنام تست دل هانممان اینجایگه در آب و گل هان
سوی دلداری و جان در بر تستحقیقت یار اینجا رهبرتست
ترا دردی است آن در درد جانانکه داری از همه ذرات پنهان
ترادردیست همچون درد عشاقنواها میزنی اینجا ز عشاق
ترادردیست ازدلدارماندهکه درمان وی آمد یار خوانده
ترا اندر بر خود ناگهانیبدان میگویمت تاخوش بدانی
بدان این سرّ که جان خواهی شدن دلز ناگاهی نهان خواهی شدن دل
نهان خواهی شد ای دل تا بدانیهمی گویم ترا راز نهانی
نهان خواهی شد اینجاگاه در جانشوی اینجا حقیقت جان جانان
نهان خواهی شدن ناگاه در خَودکه تا رسته شوی از نیک و ز بد
نهان خواهی شدن در کوی دلدارکه تا پیدا شوی در سوی دلدار
نهان خواهی شدن همچون چراغیترا خواهد بدن از حق فراغی
نهان خواهی شدن مانندخورشیددگر آئی ز نور قدس جاوید
نهان خواهی شدن آنگه بمانیبجز یکی سزد گر خود ندانی
نهان خواهی شدن در جوهر دوستحقیقت مغز گشتت جملگی پوست
نهان خواهی شد اینجا گاه ناچارکه بیرون آئیش از پنج وز چار
نهان خواهی شدن در بحر اعظمنماند این دمت اینجا دمادم
نهان خواهی شدن مانند ماهیکه ناید هیچت اینجا از تباهی
دلاداری امیدی سوی جانانبسی گردیدهٔ در کوی جانان
امیدی بسته بودی هم برآمدغم و اندوه تو یکسر سرآمد
امیدی بسته بودی در طریقتسپردی هم عیان راز شریعت
نمودت روی دلدارت چو از جامطلب کن این زمان آخر سرانجام
سرانجامت ببین اینجا یقین بازچو مردانِ جهان مر راه بین باز
رهت کردی و دروی چون رسیدیرخ جانان در این منزل ندیدی
در این منزل همه ذرّات عالمقدم اینجا نهادستت دمادم
در این منزل یقین اندر یقین استکسی یابد که اینجا پیش بین است
ز من گر بینش این راز دانیحقیقت دید این ره بازدانی
همه چون ذرّه و خورشید باشدولیکن رفتنش جاوید باشد
ترا جاوید در این راه کار استکه در این ره عجائب بیشمار است
ترا جاوید باید شد در این راهکه تاگردی از این منزل تو آگاه
ترا جاوید اینجاگاه ای دلبباید ماند اندر راز مشکل
دریغا راه دور و عمر کوتاهکز این اندیشهها استغفراللّه
از این اندیشه جز خون جگر نیستدر این دریا مرا راهی بدر نیست
از این اندیشه دلها غرق خونستکه میداند که سرّ کار چونست
از این اندیشه بس جانها برآمدبسی حکم سلاطینان سرآمد
همه غرقاب در دریا بماندندعجائب خوار و ناپروا بماندند
در این دریا شدند و غرقهٔ آزکه پیدا مینشد مر تختهٔ باز
در این دریا شمار هیچکس نیستهمه غرقند و کس فریادرس نیست