گنج

بخش ۷۷ - حکایت

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۳ بیت
چنین گفته‌ست عبّادی یکی روزکه از طاعت شدم اینجای فیروز
ز طاعت یافتم اسرار جملهز طاعت یافتم انوار جمله
ز طاعت روی جانانش بدیدمز طاعت من بکام دل رسیدم
ز طاعت یافتم جنّات اینجاشدم در ذات کل یکباره اینجا
ز طاعت من شدم واصل حقیقتکه بسپردم عیان سرّ شریعت
ز طاعت هر که خواهد دولت یارکند طاعت زدید دوست بسیار
هر آنکو جان جانان شد بتحقیقکند طاعت که حق یابد ز توفیق
ز طاعت مرد ره واصل شود زودمراورا جان جانحاصل شود زود
ز طاعت ذات کل آمد پدیداراگر مرد رهی طاعت پدیدآر
ز طاعت یافت مر منصور حلّاجبفرق خویش از ذات عیان تاج
ز طاعت یافتم رحمان مطلقدر آخر گشت واصل از اناالحق
چنان شد او ز نور طاعت اینجاکه بیرون و درونش شد مصفّا
چنان شد ذات قدس نور بیچونکه یک روزن بُدش در پیش گردون
ز نور طاعت اینجاگه عیان دیدوجود خویش اینجا بی نشان دید
ز نور طاعت اینجا یافت دلدارمقام خویش کرد او بر سر دار
چنان بد عاشق طاعت در اوّلکه جسمش کرد با جانان مبدّل
چنان بد عاشق طاعت در اسرارکه روز و شب بُد اندر خدمت یار
کمر بسته بدور جان گذشتهرهِ شیطان بیکره در نوشته
شده خالی ز وسواس شیاطینگذشته ازوجود خود بتمکین
رسیده سوی ذات و جان شده اوچو جانان در همه پنهان شده او
ز وصل اینجایگه او اصل دریافتنه همچون دیگران او فصل دریافت
بیک ره بود خود آزاد کرد اوهمه ذرّات خود آباد کرد او
نهانی اندر اینجا او عیان کردوجودخویشتن را او بیان کرد
چنان عاشق بد اینجاگاه در ذاتکه واصل گشت اندر عین ذرّات
چنان واصل بد او در عین جانانکه بُد پیدا ز پیدائیش پنهان
ز دیدار او دمی اینجا نگردیدیقین ذات بیچون جمله خود دید
چو حق میدید حق اینجا یقین بوددرونش اوّلین و آخرین بود
ز سلک معنوی شد پاک تن اویکی میدید حق بیخویشتن او
یکی را یافت در سرّ معانینشان ذات او در بی نشانی
بگاه معنوی اسرار گفتننیارد این بیان هرگز شنفتن
بیان او بسی تقریر داردکلام او بسی تفسیر دارد
نه هرکس راز او اینجا بداندکلام اونه هرکس باز خواند
کسی باید که همچون او شود حقزند آنگاه در پاکی اناالحق
تو چون آلودهٔ اینجایگه خوارکجا دانی که چونست سرّ این کار
اگر آلودهٔ، پالوده دل شوچو او اینجایگه بی آب و گل شو
از این آلودگی پاک و مبّراشو اینجاگه ز حق درخویش یکتا
سلوک خویش را اینجا در افکنگذر کن ازنمود جان وز تن
به یک ره پاکشو اینجایگه توکه تا یابی مگر این پایگه تو
به یک ره پاکشو از جسم وز جاندل خود بیش از این اینجامرنجان
به یک ره پاکشو مانند منصورکه تا ظلمت شود اینجایگه نور
به یک ره پاکشو از هستی خویشکه تا یابی ز حق سر مستی خویش
چو پاک آئی ز جمله حق سوی توبجان باید که این سر بشنوی تو
چو پاک آئی ز جمله یار گردیز ذات کل عیان یار فردی
چو پاک آئی در اینجا پاک رو باشمکن اسرار چون منصور تو فاش
چو پاک آئی منزّه ذات باشیهمیشه عین هر ذرّات باشی
چو پاک آئی چو منصور اندر این راهتو باشی دائما از راز آگاه
چو پاک آئی پلیدی هم شود پاکنماند نار و ریح و آب با خاک
عناصر جملگی یکسان نمایدنه هر دم نفس دیگر سان نماید
نماند نقش هستی اندر این راهکسی کو باشد از اسرار آگاه
شود لوح دل اینجا پاک و روشنمصفّا کن در اینجا جان اباتن
صفا اندر صفا آید پر از نورحقیقت رخ نماید دید منصور
اگر چون او شوی واصل زاعیاننمائی همچو او اسرار پنهان
وگرنه تن زن و خاموش میباشچو دیگی دائما در جوش میباش
که تا پخته شوی مانند منصورزنی زاندم دمت تا نفخهٔ صور
اگر پخته شوی مانند او تویقین بینی بدیها هم نکو تو
اگر پخته شوی در جوهردلگشاده گردد اینجا راز مشکل
اگر پخته شوی دلدارگردیز بود خویشتن بیزار گردی
بهمّت زین بیان یابی تو گنجیاگر اینجا کشی از جان تو رنجی
بهمّت این توانی یافت اینجاکه تا گردی در اینجاگاه یکتا
بهمّت راز بتوانی نمودنبهمّت گوی از این میدان ربودن
بهمّت گر شوی یکتا در این کاربهمّت هم شوی تو تاج سردار
بهمّت بگذری از چرخ و انجمبهمّت بود خودآری یقین گم
بهمّت رازدار آئی چومنصوربماند نام تو تا نفخهٔ صور
بهمّت هرکه این اسرار یابدمقام خویشتن بردار یابد
بهمّت جان کند با دِل بَدَل اونیابد هیچ اینجاگه خلل او
بهمّت او زند اینجا اناالحقبگوید راز کل با یار مطلق
بهمّت گر دم اینجاگه زنی توبه یک ره بیخ اندُه برکنی تو
بهمّت ذات کن اینجا صفاتتکه تا پیدا کنی اعیان ذاتت
بهمّت در یکی اینجا قدم زنوجود خویشتن را بر عدم زن
بهمّت در یکیّ لانگر توعیان خویش در الّا نگرتو
بهمّت این بیان از من نگهدارکه بی عقلانه میگویم ز اسرار
بهمّت چون همه برداری از پیشیکی بینی حقیقت جملگی خویش
همه حق بینی و در لاشوی توزدید خویش در الّا شوی تو