گنج

بخش ۷۶ - در سؤال کردن کسی از منصور حلّاج در سرّ دوستی حق تعالی و جواب گفتن او با تمام فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۸۷ بیت
یکی پرسید ازمنصور حلّاجکه ای بر فرق معنی بوده تو تاج
ایا دانای راز لامکانییقین دانم که تو راز نهانی
توئی سلطان سرّ لایزالیمرا برگوی این اسرار حالی
که سرّ دوست اینجاگه چه باشدبگفتا سجده کردن گر نباشد
گمان در خاطر واندیشه در دلکه تا سجده نگردد زود باطل
نماز آنست کاینجا راز بینییقین عین العیان را باز بینی
نمازت آنچنان باید ز اسرارکه گردِ خاطرِ تو هیچ تکرار
نگردد جز یکی اندر یکی بسولیکن این نباشد سرّ هر کس
کسی باید که این اسرار داندکه خود کلّی وجود یار داند
کسی باید که بگذارد چنین اوکه باشد دائما عین الیقین او
که تا عین یقین اندر نمازشکند واصل ز یکّی کارسازش
ز دید دوست در یکی نهانیبیابد او نشان بی نشانی
حضور جان و دل را در یکی اوخدا بیند در آن طاعت یکی او
بجز یکی نگردد در ضمیرشکه یکی باشد اینجا دستگیرش
نماز صادقان راز اله استنماز عاشقان دیدار شاه است
نماز زاهدان بهر ثوابستاگرچه اندر اینجا بس جوابست
نماز واصلان اعیان ذاتستکه این معنی حقیقت بی صفاتست
نمازی کان نماز عاشقانستچه جای فهم و وهم و جسم و جانست
نگنجد هیچ اندر نزد جانانشرائط هر کسی را راز پنهان
کجا آرد بجا اینجای داردبجز آنکس که باشد صاحبِ درد
اگر تو صاحب دردی چو حیدرز من دریاب و زین معنی تو بگذر
نماز اینجا چو حیدر کرد بایدولی در عشق مردِ مرد باید
که تا اینجا نمازی آنچنانشکند روزی حقیقت جان جانش
نماز او حقیقت جان جان بودکه حیدر بیشکی سرب عیان بود
همه دنیا براو بودخاشاکمبین حیدر چنین اینجا تو حاشاک
که حیدر بود اسرار حقیقتبیان شرع و انوار طریقت
نماز او نمازی بود دانینه همچون دیگران فعل معانی
در آن دم گر حضور یار بودشعیان در لیس فی الدّیار بودش
نه دنیا و نه عقبی را بخاطربدش جز دوست در اسرار ظاهر
که از پایش چنان پیکان الماسبرون کردند و نامد هیچ وسواس
درون خاطرش حق در نظر بوداز آن حیدر ز صورت بیخبر بود
چنین کن گر کنی اینجا نمازتکه تا باشد ترا دائم اجازت
دمی بینای جسم و جان و دل باشنه بینای نمودِ آب و گِل باش
بیکباره چنین مغرور گشتیاز اینجا چونکه دور دورگشتی
تو پنداری تو نزدیکی، تو دوریکه از نفس طبیعت در غروری
ز نفس صورت اینجا خود چه دیدیکه جز رنج و بلا چیزی ندیدی
چو تو سر بر زمین هر دم نهی توکجا داد خداوندی دهی تو
چومردان باش اندر عین طاعتکه تا بیرون شوی کل از شقاوت
دلت راکن خبر از طاعت دوستبرون آئی دمی چون مغز از پوست
دلت را کن خبر از طاعت یارچرا اینجا تو خوانی راز بسیار
نه آنست آنچه اندیشیدهٔ توچه گر عمری بخون گردیدهٔ تو
نه چندان سال طاعت کرد ابلیسنمیگنجید در وی مکر و تلبیس
ولی او را ز خود بینی که بودشدر آنساعت ز حق سودی نبودش
چو او آخر نمود خویشتن دیدپس آنگاهی بلای جان و تن دید
ز قربت بعد میآید پدیداربر واصل بُوَد این سرّ نمودار
تو قربت کن عیان را حاصل کلکه چون مردان شوی تو واصل کل
نه چون ابلیس خود بین باش اینجامکن دعوی تو چون او باش اینجا
بمعنی باش و طاعت را گزین توکه تا حق بین شوی اندر یقین تو
یقین بر خاطر خود داردائمدلت راحاضر جان دار دائم
یقین بشناس حق را خود یقین تونمود اوّلین و آخرین تو
یقین بشناس و دائم در فنا باشچو تو گردی فنا عین بقا باش
ز طاعت یک نفس غافل مشو تودر ایندنیا چنین بیدل مشو تو
بطاعت خوی کن مانند ابلیسولی گرمی نباشد مکر و تلبیس
از آن رو او همه مکر و ریا بودولی عین العیانش منتها بود
بدید او اوج رفعت همچو عشاقکه آمد لعنتی در کل آفاق
نه همچون او شو الّا همچو او باشبطاعت کردن خوب و نکو باش
ز طاعت یابی اینجا دید مردانز طاعت گر تو مردی رخ مگردان
چو او در دار دنیا عاقلی توز خود بیرون شده بس بیدلی تو
دل و جان را منوّر کن بنورشز طاعت جوی اینجاگه حضورش
تمامت انبیا کردند طاعتصبوری کن خموشی کن قناعت
بکردند اختیار اندر صفاتشکزین یابند اینجاگاه ذاتش
دمی طاعت بهست ازکلّ عالمکه فیض نور میبخشد دمادم
دمی طاعت بهست از هشت جنّتکه اعیانست در وی نور قربت
دمی تو طاعت و فرمان حق برز جمله ذرّهها اینجا خبر بر
بود طاعت کم آزاری مردمچنین کن تا نگردی در بلا گم
بود طاعت همه فرمان ببردنچو فرمان آید آنگه جان سپردن
بود طاعت همه تسلیم بودنابا او گفتن و با او شنودن
ز راز او کس آگاهی نداردیقین میدان که آنکس راز دارد
که جان آرد فدای روی جانانسراندازد میان کوی جانان
بکل دست از خود و عالم فروشویبزن آخر چو مردان مر یکی گوی
چو گوئی باش تسلیم اندر این خاککه چون گوئیست اینجا عین افلاک
نمیبینی که اینجا درسجودستهمیشه عاشق آن بود بودست
بر گردانست دائم در سجودشکه بوئی برده است از بود بودش
تو چون او باش دائم در صفاتوکه باشی در میان اندر لقا تو
مشو خود نیز چون شیطان مکّارچو مردان باش در حق شو کم آزار
کم آزاری بهست از ملک عالمکس کاینجا نهد بر ریش مرهم
نباشد بهتر از خُلق خوش اینجانمود جسم و جان دارد مصفّا
دمی بادوست درخلوت تو بنشیناگر تو مرد رازی جمله حق بین
چو غیری نیست اینجا پس چرا توچو دق گیران زنی این ماجرا تو
چو غیری نیست اینجا جمله جانانستچرا ذات تو هر دم نوع گردانست
چو غیری نیست یک بین باش اینجامکن چندین فغان ای مرد شیدا
خدا داند که او مر جمله او بودبصُنع خویش او خوب و نکو بود
هر آن چیزی که اینجا شد حقایقبه نتواند کسی اینجا دقایق
گرفتن چون همه خود اوست کس نیستبجز او در درونت هیچ کس نیست
بجز او هیچ دیگر غیر نبوداگرچه پیش واصل سیر نبود
چگویم این همه عین رموزاتکه تا ذرات گردد جمله در ذات
همه ذرّات و ذات اندر دل و جانستولی این راز از اوباش پنهانست
محقق باش و این عین الیقین بیندل و جان اوّلین و آخرین بین
محقق باش و جان و دل بر اندازاگرمرد رهی چون شمع بگداز
فنای محض شو چون جمله مردانبیکباره تو خود آزاد گردان
فنای محض باش و خرّمی کندرون تست چون او همدمی کن
چرانادان و سرگردان چنینیاز آن زین راز کل رمزی نبینی
که خود بینی و دور افتادی از حقتو ناحق را مدان اینجایگه حق
چو جز حق نیست هم باطل مبین تونمود ذات کل را بازبین تو
بگو تا کی چنین آخر تو ای مردچنین باشی بلاشک اندر این درد
دمی درمان جان کن تا باسرارغم ودرد ازنهاد خویش بردار
دوا کن خویشتن را پیش از مرگدوائی نیست عاشق را به از ترک
بکن ترک همه تادوست گردیچرا چندین بگرد پوست گردی
بکن ترک وجود خویش زنهارکه در این است بیشک جمله اسرار
اگر تو ترک خود گیری خدائیچرا چندین تو در عین بلائی
تو ترک خویش گیر و جان اسرارمنوّر دان همچون ماه انوار
تو ترک خویش گیر و صورت خودرها کن تا شود محو از بلا حد
تو چون مردان ره عین فنا شواگر باشد میان صد بلا شو
که چون منصور راحت در بلا دیدز گفت خود یکی لحظه نگردید
چنان بنهاده بد در پیش خود اوکه فانی است کلّی در احد او
بجز خود میندید و خویش حق داشتبیک ره پرده را از پیش برداشت
چو تو در پردهٔ خود گم شدی بازکجا بینی چو او انجام و آغاز
تو چون او کی شوی تا حق ببینیچو شیطانی که دائم در کمینی
همی خود را بحق از خود فرو شویفرو رو آنگهی در توی هر توی
چو بیرون آئی از پرگار پردهنمود جملگی بر باده برده
مده بر باد عمر زندگانیکه تا این راز را کلّی بدانی
بسوزان پردهٔ بود وجودتبیک ره کن تو پیدا بود بودت
ز دار لابه الّا باز شو لاکه تاگردی منزّه در مبرّا
مبرّا شو ز جفت و جان و فرزندکه تا بگشائی از هم اینچنین بند
مبرّا شو تو چون مردان دین دارز بود خویشتن یکباره بیزار
فنا بگزین و بس عین بقا بینهمه اشیا تو در عین فنا بین
دمی از خود فنا شو ای دل ریشبیک ره جمله را بردار از پیش
نظر کن ابتدا و انتها یابهمه گمگشته در عین خدا یاب
نظر کن ذات را در خود عیان بینوجود خود کمال جاودان بین
توخواهی بود با حق جاودانهبجز حق جمله را میدان بهانه
بهانه دان تو این دانه وجودتاز این گفتارها آخر چه سودت
چه میگویم دمادم سرّ اسرارولی خوش خفتهٔ در خواب پندار
ترا پندار سرگردان چنین کردکه افتادی چنین در عین این درد
ترا پندار میسوزد بآتشکه سرگردان شدی از طبع ناخوش
ترا پندار گمره کرد اینجاندانستی ز سرّ اوهویدا
ترا پندار خواری مینمایدچو گوئی دمبدم اینجا رباید
تو پنداری که هستی در خوشی توچه میدانی که عین آتشی تو
بگردت آتش سوزان گرفتستاز آن جان و دلت اندر گرفتست
از این دوزخ سوی جنّت شوی خوشنشین تا رستگار آئی ز آتش
بیابی و بکل باشی تو دیدارنگردد گرد تو اینجای پندار
یکی بینی جلال دوست اعیانبود اینجای پیدائی و پنهان
لقا در جنّت است و دید اللّهکه تا یابی در اینجا قل هو اللّه
در این معنی که من گفتم شکی نیستکه در جنّت به جز اللّه یکی نیست
یکی باشد اگر خود حور باشدسراسر در بر تو نور باشد
همه نور و صفا آنگه لقایستنمودانبیا و اولیایست
نباشد مرگ الّا زندگانیمحقّق را بقای جاودانی
بود لیکن اگر مرد رهی توبمعنی و بصورت آگهی تو
ندانی کین بیانها چیست آخرمر این تحقیق کل با کیست آخر
مر این تحقیق آنکس یافت اینجاکه بی دیدار خود بشتافت اینجا
ترا نیک و بدی یکسان نمودشطلب کرد از حقیقت بود بودش
چو سرّ کار خود اینجای بشناختبشکرانه نمود خویش در باخت
اگر خود را ببازی همچو منصوربهشت جاودان بینی تو با حور
در و دیوار جنّت از حیاتستدر اینجاگه عیان نور ذاتست
صفات اینجا چو یک ارزن نمایدکه آنجا ذات کل روشن نماید
نگنجد هیچ جز دیدار تحقیقکسی کو را بود این راز تحقیق
خوشا آندم که در جنّت خداوندگشاده باشد اندر دیدهها بند
نماید ذات را ذرّات معنینگنجد هیچ در گفتار دعوی
عیانست این بیان تا نزد دیداراگر باشد بجان اینجا خریدار
عیان است این بیان با واصل اینجااگر کردست آنراحاصل اینجا
عیانست این بیان از من تو بشنوبر این گفتار اگر مردی تو بگرو
تو خود میبینی و دوری ز جنّتز قربت رفتهٔ در عین محنت
چو جنّت درنماز اینجا ندیدیدمی اینجا بحق مینارسیدی
کجا یابیّ و کی دانی تو اسرارکه این دم ماندهٔ در عین گفتار
گرفتار وجود خود شدستیبمانده این چنین در بت پرستی
رها کن جمله تا جمله تو گردیاگر کردی چنین آزاد و فردی
رها کن جمله و در حق فنا شودمادم سرّ ربّانی تو بشنو
فنا بالای جنّت آمده دیداگرچه گوش تو بسیار بشنید
زهر چیزی ولی این سرّ ندانیبکامی این بیان از ما بدانی
که در بالای هفت افلاک و انجمکنی بود وجودت را یقین گم
چو غیری درنگنجد آن زمانتیکی بینی مکین و هم مکانت
ز نه طاق و ز چار ارکان ما باشتو خود اینجا عیان اندر بقاباش
گذر کن زانچه میبینی بدنیاکه تاگردی ز عین ذات یکتا
گذر کن تا بهشت جاودانیببینی قدر خود اینجا بدانی
گذر کن از نشیمنگاه غولاناز این دنیا وجود خویش برهان
بگو تا چند در ماتم دری توسزد گر پرده از جم بردری تو
بگو تا چند باشی غمخور خویشنمییابی در اینجا غمخور خویش
جهان جان ترا اینجا برونستاز آن پیوسته کارت باژگونست
ز خود تا چند باشی در بلا زاراگر مردی وجود خویش بگذار
ز بهر خویشتن در بند ماندیدر این گرداب غم کامی نراندی
دمادم میخوری مر زخم بر دلبماندی در نهاد راز مشکل
که بگشاید تو را اینجایگه رازدمادم میکنی چون مرغ پرواز
چو مرغی در قفس ماندی گرفتارتو مانده دور از اعیان دلدار
در این زندان توئی عین قفس رانمییابی در اینجا پیش و پس را
در این زندان عجب ماندی چو دزدانبماندی زار و سرگردان و حیران
ز حیرت دمبدم خون شد دل ریشبماندی عاجز و مسکین و بیخویش
نیندیشی تو زین زندان دمی یارکه ماندستی چنین در گیر ودر دار
در این زندان چرا خوارو حزینیمقام جاودان اینجا نبینی
مقام جاودان اندر دلِ تستبهشت نقد اینجا حاصل تست
چو تو بی طاعتی در حکم جبّاربماندستی در اینجاگه گرفتار
اگر طاعت کنی بیرون برندتچو مردان عیان خلعت دهندت
کسی اینجا نشان دوست داردکه در زندان او طاعت گذارد
کسی کین عین طاعت دید و بشناختز شوق طاعت اینجا گاه بگداخت
مثال شکّر اندر آب شیرینشده دریافت اندر عشق تمکین
دلا طاعت کن و مگذر ز طاعتبه عذر آنکه داری استطاعت
دلا طاعت گزین در آخر کارچوهستی اندر این دنیا تو بیکار
دلا طاعت گزین مانند مردانثواب طاعت اینجا روی جانان
ببین مانند ایشان چون ندیدیز جمله در نگر تا چون رسیدی