گنج

بخش ۷۵ - دروحدت صرف و یکتائی ذات و صفات فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۴۵ بیت
منم اللّه ودرعین کمالممنم اللّه ودر دید وصالم
منم اللّه و در یکتا صفاتممنم اللّه و کلّی نور ذاتم
منم اللّه و اندر هر زبانهاکنم در وصف خودشرح و بیانها
منم اللّه و اندر دیده بیناشدم در دیدهٔ خود عین اللّه
منم اللّه خود در خود بدیدمبخود گفتم کلام خود شنیدم
منم اللّه ودیدار خلایقشدم بر خویشتن از خویش عاشق
منم اللّه جویای عیانندچرا در بود من خود میندانند
منم اللّه و یکتا در نمودارتمامت اندر اینجا سرّ اسرار
تو ای عطّار اندر بود مائینمود ما شده اندر لقائی
تو کردی فاش ما را از حقیقتز دید ما ببردستی طریقت
ز دید ما چنین اسرار ما رابیان کردی بما گفتار ما را
ز دید ما عجب صادر شدی توعجب در دید ما کافر شدی تو
نمیبینی به جز من کل تو آنیببخشیدم همه راز نهانی
همه معنی ز من داری و آئینگردی یک دمی از ما جدائی
همیشه در حضور مانشستیدر غیرت بروی خود ببستی
همه در ذات ما پیدا نمودیچوموسی تو ید بیضا نمودی
ز گفتاری که داری زان ما توکنی هر لحظهٔ پنهان ما تو
بدانند که تو داری سرّ اسرارکه میآری پدید اینجا بگفتار
ز گفتاری که از ما یافتی توایا عطّار درما بافتی تو
در آندم یابی اینجا یافت ما راکه گردی انتها و ابتدا را
دم وحدت زدی مانند منصورگذرکردی ز جنّات و هم ازحور
ز جنّت آمدی بیرون چو آدمنهان راز میگوئی دمادم
دمادم راز ما گوئی ز اعیانتو کردی فاش ما را کل از اینسان
دمادم وحدت کل مینمائیوجود عاشقان را میربائی
دمادم وحدت اینجا فاش گوئیتو در میدان وحدت همچو گوئی
زهی اسرار ربّانی مطلقهمه ذرّات اینجاگه اناالحق
نه پنهان و کس اینجاگه ندیدستکه ذرّات جهان کلّی پدیدست
همه در پیش من گویای عشقنددر اینجا گه نهان جویای عشقند
زبانشان من همی دانم یقینکه من کردم ز اوّل پیش بینی
نهان جملگی از پیش دیدمنمود خویش اندر خویش دیدم
که باشد تا شود فانی چو من بازکه تا بیند عیان اینجای شهباز
رخ شاه اندر این آیینه پیداستبر عشّاق این مرموز ما راست
بسی جانها برفت و کس ندیدندکه اینجا گه بکلّی ناپدیدند
رخ شاه است پنهانی و پیدانمیباید در اینجا عقل شیدا
رخ شاهست دیدار دل و جاندلی از احولی دانست پنهان
رخ شاه است اینجا آشکارههمه در روی او دارند نظاره
رخ شاهست اینجا بر دل و جاندرون جمله ذرّه ماه تابان
نموده شاه رخ در جمله ذرّاتتمامت گمشده در نور آن ذات
همه جویای او، اودر میان استچرا کو آشکارا و نهانست
ز دید جمله پیدا نیست تحقیقولی هر کس که یابد او ز توفیق
ورا ناگاه اینجا گه بداننددرون پردهاش حیران بمانند
نه چندانست او را صنع اینجاکه بیند هر کسی اینجا هویدا
نه چندانست گفتن در زبانهاکه بتوان یافت کلّی در بیانها
ز یک تن ظاهرست این عین اسرارزهی معنی زهی ترکیب گفتار
از این گونه کسی هرگز نه گفته‌ستدُرِ اسرار از اینسان کس نسفتست
مسلّم آنگهی باشد ز گفتارکه همچون من شود او ناپدیدار
نه من میگویم و نه من نوشتمکه فارغ گشته ازنار و بهشتم
نه من میگویم این اسرار او گفتهمان کو گفت کل از خویش بشنفت
نه مردیدی که دید خویشتن دیدنمود جان و تن پیمان و تن دید
نمود جان و تن کلّی برانداختچو خود شد در فنا هم خویش بشناخت
ز دید خویشتن دیدار خود دیدز نور خویشتن اسرار خود دید
همه اسرار این گفت در یکی یافتخدا را در درون او بیشکی یافت
یکی دید و دم از یکی زد اینجادرون ذات شد در دید یکتا
یکی دیدار بنمودش عیانیبدید آمد ورا کلّ معانی
یکی شد صورت خود برفکند اونمود خویشتن گفتار بند او
نموداری نمودی سالکان رانمود اینجایگه او جان جان را
چو جانان را بدید او گشت عاشقز دید شرع اینجا گشت صادق
بسی جان داده است تا جان بدیدستکه او را در جهان گفت و شنیدست
یکی دید و دم از یکی زد اینجادرون ذات شد در دید یکتا
یکی دیدار بنمودش عیانینمودش فاش کرد اینجای فانی
همه راز نهان بیشک عیان کردزهر رازی یکی معنی بیان کرد
بیان او همه آفاق بگرفتنمود اودل عشّاق بگرفت
دل عشّاق بر بود او بیکبارکه جانان کرد اینجاگه بدیدار
دل عشّاق از او اینجا بجوش استوز او هم بحر اعظم در خروش است
درون بحر اعظم جوهر ذاتنمود اینجایگه در سرّ آیات
نمود اینجا زجوهر ذات خود کلبرون آمد یقین از رنج وز ذل
عیان شد یار چون شد رنج و خواریکه کردم درد او را پایداری
عیان شد آنچه ناپیدای کل بوداز آن صورت عیان رنج و ذل بود
ز درد یار درمان میفزایدکه جان در عاقبت جانان نماید
ز درد یار جمله در حجابندمیان آتش عشق و نهیبند
کسی کاین درد را درمان کند اوعیان جان خود جانان کند او
کسی باید که دردنیای غدّارچو آدم او کِشَد بسیار آزار
کسی که خون دل آنجا خورَد اونمود شرع را فرمان برد او
نمود شرع اینجا پایدارندچو مردان شرط آن بر جای دارند
بمعنی و بتقوی راز یابدبهر رازی بیان باز یابد
بسی در ماتم صورت نشیندکه تا آخر دمی معنی گزیند
بمعنی او رسد در جوهر یاربسی اینجاکشد او رنج و تیمار
ز اصل ذات جویا باشد اینجادرون راز با فرمان یکتا
کند تا راز محو مطلق آیدنمود دید ودیدار حق آمد
ز سر تا پای در معنی بود اوظهورش تا برون تفوی بود او
درون را با برون یکسان ببایدز خود هر لحظه دیگرسان بباید
نظر در جزو و کل یکی شناسدز مار جان ستان او کی هراسد
حقیقت ذات یابد در صفات اوعیان بیند نمود نور ذات او
ز نور خویش نابودی گزیندبجز یکی حقیقت حق نبیند
نه هرکس این بیان داند بتحقیقکسی کو را بود اینجای توفیق
سعادت را نه هر کس رخ نمایدکه تا دیدار جان پاسخ نماید
ز جان تا سوی جانان صورتت نیستیقین آنگه بداند کز منت چیست
تو جان در بازی اندر پیش دلدارکنی مرنوش اینجا نیش دلدار
بلای او کشی هر لحظه از جانمدان دشوار این اینجا تو آسان
نه آسانست درد عشق در دلکسی اینجا بداند راز مشکل
که چون عطّار بیند راز از پیشکه او خواهد بریدن هم سرِ خویش
بخواهد او بریدن سر بناچارکه تا بردارد اینجا پنج باچار
رموز او گشادهاند اینجاسراسر از یقین بگشاید اینجا
دل و جان پیش جانان هیچ باشدکه صورت جملگی از پیچ باشد
یقین عطّار اینجاگه خدا دیداگرچه عاقبت عین بلا دید
بچشم سر بدیدش آشکارهولی کردش در آخر پاره پاره
نترسید او زجان خویش زنهاربخوست اینجایگه از عجز دلدار
مر او را دید چون عشّاق بیخودگذشته همچو منصور از سر خود
دم عشق اناالحق در معانیهمی زد او در اسرار معانی
دم عشق آمده در جان جانشدمادم حق ز حق معبود جانش
بحق میزد اناالحق تا خدا یافتدر آن عین فنا جان بقا یافت
اناالحق زد ز خود بگذشت حق دیدز بود آفرینش حق بحق دید
حق اینجاحق تواند دید کس نیکه چیزی نیست جز اللّه بس نی
نباشد هیچ جزدر حق نهادممیان عاشقان دادی بدادم
بدادم داد تا بردم چنین گویدر این میدان منش بردم یقین گوی
بدادم داد حق اینجا نهانیکه تا بخشیدم اینجاگه معانی
کسی جانان شناخت اینجا یقین بازکه میگوید یقین سر این چنین باز
دلم خون شد میان خاک دنیاکه گردم من هم از افلاک دنیا
دلم خون گشت تا بیچون بدیدمعجب بیچون کل را چون بدیدم
دلم خون گشت تا بنمود پاسخز بعد آن نمودم در میان رخ
رخ او آفتاب جانست گوئیعجب پیدا و هم پنهانست گوئی
رخ او آفتاب عاشقانستولی در چشم هر کس اونهانست
رخ او آفتاب دید اوجستکسی را از عیان فتح و فتوحست
رخ او آفتاب جان جانستبَرِ ما این زمان عین العیان است
در این خورشید حیرانست عطّارکنون در جسم جانانست عطّار
در این خورشید کو را دید دیدستنمود آن کسی اینجاندیدست
منم چون ذرّه در نزدیک خورشیدکه خواهم بود اینجاگاه جاوید
اگرچه ذرّهام خورشید گشتمعیان سایهام جاوید گشتم
تمامت ذرّه اینجا غرق نورستبَرِ معشوق جان اینجا حضورست
حضوری چون ترا آید پدیدارکسی کو را بود از جان خریدار
حضوری گر ترا همراه باشددلت پیوسته با درگاه باشد
حضور دل به از طاعت بر ماستحضور اینجایگه چو رهبر ماست
حضور دل همه مردان گزیدندپس آنگاهی بکام دل رسیدند
حضور دل نماید آنچه جوئیسزد گر راز کل اینجا بجوئی
حضور دل نماید بر دل و جانتو باشی در نهاد ذات پنهان
حضور دل محمّدﷺ یافت در خویشحجاب جان و دل برداشت از پیش
حضور دل یقین همراه او بُدکه خود جبریل پیک راه او بُد
حضور دل در اینجا در یقین یافتدرون را اوّلین و آخرین یافت
حضور دل بگفتش من رآنیچو در اینجا رسی این سر بدانی
حضور دل به جز جانان نبیندنمود جسم و دید جان نبیند
حضور دل کسی بیند بهرحالنگردد او بگرد قیل هر قال
حضور دل حقیقت مصطفی داشتکه در خلق و ارادت او صفا داشت
خدا را دید در خود از حقیقتنمودش حق نمودند از شریعت
ز نورش پرتوی در جان منصوردرافتاد و اناالحق زد در آن نور
به نتوانست شد خاموش اینجاکه میزد همچودریا جوش اینجا
نه بتوانست ز آن می نوش کردندرون خویشتن خاموش کردن
درونش با برون در نور افتادشد اندر ذات او منصور افتاد
بشد منصور و حق آمد بدیدارنهانی فاش کرد آنگاه اسرار
بشد منصور و حق زد بس اناالحقعیان او سرّ خود بنمود الحق
نبُد منصور حق میگفت مائیمکه اندر جان و دل کلّی خدائیم
نبُد منصور حق میگفت الحقعیان ذات خود مطلق اناالحق
نبُد منصور ذات او بقا بودکه منصور از فنا کلی فنا بود
نبُد منصور الّا ذات بیچوناناالحق میزد اینجا بی چه و چون
نبُد منصور الّا نفخهٔ ذاتاناالحق گوی کل در عین ذرّات
نبُد منصور حق کلّی عیان بوداناالحق در همه کون و مکان بود
یکی دید او برون شد از مسمّارموز عشق بگشودش معمّا
چنان ره برد او در عالم جانکه پیدائی صورت کرد پنهان
چنان ره برد اندر عالم دلکه کلّی برگشاد او راز مشکل
چنان ره برد و صورت برفکند اوکه بد میدید اندر ذات نیکو
چنان ره برد واصل شد پدیدارکه غیرش در نمیگنجد خریدار
چنان ره برد او تا راه عیان یافتنمود ذات خود در کن فکان یافت
چنان ره برد اندر وصل عشاقکه افکند دمدمه در کلّ آفاق
چنان ره برد سوی ذات اوّلکه جسم خود بجان کردش مبدّل
تنش جان گشت چون شد ذات جانانکه حق میدید اندر ذات پنهان
تنش جان گشت تادیدار حق دیددرون کون بیرون در نگنجید
تنش جان گشت تا حق دید آنگاهز رخ پرده عیان برداشت آنگاه
چو او آگه بُد آگه مر چه باشدچو او کل شاه بُد مر شه چه باشد
چو اودم زد ز هستی صفاتشکه بتواند نمودن سرّ ذاتش
دم او دمدمه در عالم انداختمیان واصلان او سر برافراخت
ز ذات پاک او کون و مکان دیدنمود دوست را عین العیان دید
ز ذات پاک همچون شد در اشیاعیان راز پنهان گشت و پیدا
ز ذات پاک بیچون او فنا شددر اینجا گه نهان عین بقا شد
کسی مانند او هرگز نیایدچو خورشیدی دگر هرگز نیابد
کسی مانند او واصل نگرددنمود ذات او حاصل نگردد
یقین شد مر وِرا آثار جملهکه او بد در عیان اسرار جمله
یقین شد زانکه او جز خود یکی نیستبجز جانان یقین اینجا شکی نیست
یقین بگذاشت شک برداشت از پیشبجز جانان نیابی در یقین بیش
چو ذات خویش در خود اوعیان دیدبیک ذرّه وی از اعیان نگردید
یقین میخواست تا بنماید اسرارنمود کل کند اینجای اظهار
فنا دید او نمود هست اشیاءفنا بُد دائم و قائم بیکتا
فنا یکتا بُد و اشیا ز اعدادنبُد او را در اعیان هیچ بنیاد
فنا یکتا بُد و لاجان جان بودولی از دیدهٔ اشیا نهان بود
فنا یکتا بُد و برخاسته جانشده اشیا ز دید ذات پنهان
فنا یکتا بُد و اشیاگُم آمدچو یک قطره که عین قلزم آمد
فنا یکتا بُد و اشیا در او سیرنمود کعبه باز افتاد در دیر
فنا یکتا بُد و دوئی نماندهتمامت جوهر از کل برفشانده
چنان در سیر کلّ تأخیر کل یافتکه خود را در میان تدبیر کل یافت
ز وصل ذات او را بود الحقعیان جانان و گفتارش اناالحق
ز وصل ذات اسرار نهان گفتاناالحق با همه خلق جهان گفت
چنان میخواست او تا جمله ذراتزنند این دم چو او در نفخهٔ ذات
چنان میخواست تا جمله بتحقیقدهد این بخت را جمله ز توفیق
چنان میخواست او تا هر دو عالمبراندازد ز حق دیده بیکدم
چنان میخواست تا سرّ نهانیبگوید فاش اینجا رایگانی
همه ذرّات را واصل کند اومراد جمله را حاصل کند او
همه ذرّات را جانان نمایدنمود جمله از خود در رُباید
اگرچه بود او در اصل اللّهعیان ذات دیده اصل اللّه
ولی این فعل فرع شرع افتاداز آن کین جمله اصل و فرع افتاد
ولی او را نبُد اشیای عالمکه دردم داشت او ذرّات عالم
بدو بگشود کلّی راز اسراروز او شد این نهان راز اظهار
از او اظهار شد چون هیچ عاقلنیارستی شدن اینجای واصل
به گردون همچو او دیگر نیایدنمود ذات هم او را رباید
که تا برگوید او اسرار بیچوناگر خاکش در آمیزند با خون
چنان چون او نباشد دیگر اینجاکه در ذرّات آید رهبر اینجا
وصال سالکان و سرّ عرفاننمود عاشقان و ذات سُبْحان
رموز مخزن سرّالهیکمال صنع و عزّ پادشاهی
عیان کشف و برهان حقیقتسپهسالار وصل اندر شریعت
کمال سرّ او کشف الغطا اونمود راز دیدار خدا او
نیامد هیچکس چون او دگر بارکه برگوید در اینجا سرّ اسرار
نیامد هیچکس مانند منصورنیاید نیز هم تا نفخهٔ صور
چنان بُد عاشق صادق بهرکارکه اینجاگه نیندیشید از دار
فدای یار شد در عین مقصودکه اورا بود کل دیدار معبود
فدای یار شد چون دید او راستنهاد راستی در ذات او راست
فدای یار شد ازگفتن یاربگفت اینجا حقیقت جمله با یار
فدای یار شد در عین صورتبرون شد در عیان کلّ صورت
ز دید یار اینجا راستی دیدز عین راستی اینجا نگردید
ز دید یار او در حق چنان حقیقین میدید اندر راز مطلق
که جز او هیچکس اینجایگه نیستیقین دانست کین دلدار یکیّست
یقین دانست کین جمله خدایستولیکن عقل از عین بلایست
مقام حسرت آبادست دنیانمیگنجد یقین در ذات اینجا
نه این نی آن به یک ره هیچ دید اوز سر تا پا همه در پیچ دید او
یقین دانست کین دنیا نه جائی استبنزد صادقان دل گواهی است
بلا و رنج را بر خویش بنهادگذشت از خویش و حق را داد کل داد
بلا و رنج دنیا کرد آساننشد از خوف و ترس آن هراسان
بلا و رنج دنیا نیست دائمولیکن ذات حق بشناس قائم
ز دنیا کرد تحقیق او کنارهکه هم حق کرد اندر خود نظاره
همه دنیا برش مانند کاهینکرد اینجایگه در وی نگاهی
همه دنیا برش بُد چون سرابیسما را بر سر دنیا قبایی
همه دنیا برش بُد هیچ و حق یافتاز آن اندر یکی دیدن سبق یافت
بجز حق هیچکس دیگرنگنجیدز قول و فعل یک ذرّه نسنجید
همه قرب بلا بر خویشتن اونهاد و درگذشت از جان و تن او
یقین دانست تن عین زمین استنمود جان بحق عین الیقین است
یقین را گوش کرد و بیگمان شدگمانش نیز هم عین العیان شد
یقین را گوش کرد و راز برگفتز خود برگفت و هم از خویش بشنفت
یقین ذات را او منکشف شدنمود جسم و جانش متّصف شد
یقین میدید حق را در دل و جانز دید حق نظر کن راز پنهان
سجود خویش کن تا دل بیابینمود جسم اندر دل بیابی
سجود خویش کن اندر فراغتاگرداری چو مردان تو بلاغت
سجود خویشتن کن تا رهائیترا باشد همی اندر بلائی
سجود خویش کن حق و تو بشناسمرو چندین تو اندر عین وسواس
سجود خویشتن کن تا بدانیکه تو سرّ خداوند جهانی
سجود خویشتن کن با دلارامکه تا اینجایگه یابد دل آرام
سجود خویشتن کن در بر یارکه دیدی در نهانی رهبریار
سجود خویشتن کن در حقیقتکه بسیاری کنون اندر طریقت
سجود خویشتن کن بازدان خودکه فارغ دل شوی از نیک و از بد
سجود خویشتن کن چون یار دیدیاگرچه غصّهٔ بسیار دیدی
سجود خویش کن در وصل دلدارکه این فرمود اندر اصل دلدار
سجود خویش کن وانگه فنا شوکه در عین فنا عین بقا شو
اگرواصل شوی زین سجده باشدوگرنه واصی هرگز نباشد
حقیقت وصل یار اندر نمازستاگر کردی چنین کارت بسازست
زمانی غافل از سجده مشو هانکه در سجده نماید روی جانان
که سجده کردن اینجا یاربینیوگرنه غصّهٔ بسیار بینی
ز سجده برگشاید راز اسرارشود هر دم نمود حق پدیدار
اگر از سجدهٔ واصل شوی توبدین گفتار از جان بگروی تو
ز سجده گردی اینجا حاصل یارنگر تا خود ببینی حاصل یار
ز سجده گردی اینجا عین جانانوجود خویش کن در خویش پنهان