گنج

بخش ۸ - در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۵۰ بیت
تو قدر خود نمیدانی که عرشیز کرسی آمده در عین فرشی
تو قدر خود نمیدانی که لوحیز عین ذات اندر عین روحی
تو قدر خود نمیدانی قلم وارکه بنویسی در این لوح خود اسرار
تو قدر خود نمیدانی بهشتیکه ذات جان در این دل چون سرشتی
تو قدر خود نمیدانی که شمسیولی اینجایگه در قید نفسی
تو قدر خود نمیدانی که ماهیدر این چرخ دلت نور الهی
تو قدر خود نمیدانی سپائیدرون جان و دل عین خدائی
توقدر خود نمیدانی که جبریلترا هر لحظهٔ آورده تنزیل
تو قدر خود کجا هرگز بدانیکه میکائیلی و رزقت رسانی
تو قدر خود نمیدانی از آن نورکه اسرافیلی و داری بدم صور
تو قدر خود کجا دانی به تبدیلکه تا زنده شوی در عین تنزیل
تو قدر خود کجا دانی که روحینه هر اغیار در عین فتوحی
تو قدر خود کجا دانی فذلککه در تو درج شد عین ملایک
نمیدانم چگویم جمله جانیکه هم در آشکارا و نهانی
نمیدانم چگویم جوهری توکه در عین دو عالم رهبری تو
نمیدانی که سرّ لاالهیتو داری سلطنت بر پادشاهی
نمیدانی عیان خویش اینجانمیبینی نهان خویش اینجا
نمیدانی عیان دوست دردمکه هستی این دم اندر دید آن دم
نمیدانی کز آن دم این دمی توز دید هر دو عالم آدمی تو
نمیدانی که اینجا آدمی بازحجاب از این بهشت جان برانداز
توئی آدم توئی نوح یگانهکه در کشتی نهانی جاودانه
توئی عین خلیل اللّه هستیکه مر نمرود راگردن شکستی
توئی موسی و اندر کوه طوریحقیقت پای تا سر غرق نوری
توئی درکوه جان ودل سماعیلکه هستی در نمود عشق تهلیل
توئی اسحاق اینجا سر بریدهنمود یار سر بی سر بریده
توئی یعقوب و یوسف باز دیدیدر اینجاگه بکام دل رسیدی
توئی یوسف ز چاه افتاده بر ماهبتخت مملکت بنشسته چون شاه
توئی ایّوب و دیده رنج و محنترهائی یافته از عین رحمت
توئی جرجیس زنده گشته اینجارخ جانان بدیده کل هویدا
توئی داود و بگشاده گره توگسسته باز از هم این زره تو
توی کاینجا سلیمان خدیویکنون فارغ ز مکر و رنج دیوی
توئی یحیی و زنده گشته بیشکنمود انبیا را دیدهٔ یک
توئی عیسی و اندر پای داریبهر صورت که آئی پایداری
توئی مر مصطفی و جان جانیکه تفسیر و معانی جمله دانی
توئی دریافته معراج معنیبسر بنهادهٔ این تاج معنی
توئی دریافته معراج جانانحقیقت یافته اسرار دو جهان
توئی حیدر که حی را بر دری توز بهر قتل نفس کافری تو
توئی و هم تو باشی جاودانهبجز تو جملگی باشد فسانه
زهی اسرارها اسراردان کویکی صاحبدل بیننده جان کو
هزاران جان فدای صاحب رازکه دریابد چنین اسرارها باز
کسی کو علم لوت و لات داندبلاشک این بیان طامات دارند
ز چشم کور بینائی نیایدکه از خفّاش جویائی نیاید
کجا یارد که بیند دید خفّاشکه بیند آفتاب جان ودل فاش
کجا یارد که بیند عین خورشیدکسی کو کور خواهد بود جاوید
اگر بینا دلی در چشم جان رودمادم اندر این راز نهان رو
دمادم سرّ معنیها برون آربهر معنی دمادم کن تو تکرار
دمادم سرّ کل میگوی و میباشاز این گنج پر از گوهر، گهر باش
زبان درفشانت چون گهر ریختبنور کوکب درّی برآمیخت
زبانت گوهر افشانست عطّارتو داری در حقیقت جوهر یار
زبانت گوهر معنی فشانستولی این جوهرت بس بی نشانست
زبانت جوهر افشانست بر دوستکه این جوهر هم از گنجینهٔ اوست
زبانت جوهر اسرار داردبفرق سالکان ایثار دارد
زبانت جوهر کل را که داندکه بر فرق عزیزان میفشاند
زبان دُر فشان تو مریزادبجز دُر از زبان تو مریزاد
زبان دُرفشان تو حقیقتگهر پاشید در عین شریعت
زبان درفشانت گوهر افشاندعجایب اینهمه تقریرها راند
زبان دُر فشان پرراز داریکه هر ساعت از او دری بیاری
زبان درفشان ازدوست دیدیکه گوهرپاش در گفت و شنیدی
جواهر ذات داری در نهان تواز آن جوهر شدی اینجا عیان تو
از آن جوهر شدی کاین جمله جوهرترا باشد که داری هفت کشور
تو داری هفت کشور شاه معنیتوئی اندر جهان آگاه معنی
ز جوهر نامهٔ ذاتت نمودارزبان خویشتن کردی گهربار
ز لفظ خویش گوهر بار کردیبیانت بهتر از هر بار کردی
ز لفظت جان و دل در کل رسیدندجمال یار اینجا باز دیدند
ز لفظت یافت آسایش دل و جانکه ناگه یافت این اسرار پنهان
ز لفظت این چنین آسایشِ روحدرون دل فتاد از عینِ مفتوح
ز گنج عشق جوهر داری امروزز بار خویش گشتستی تو پیروز
بسی پیشینگان اسرار گفتندنه بر این شیوهٔ عطّار گفتند
از این شیوه چرا تکرار کردینمود خویشتن ایثار کردی
از این شیوه که داری حسن معنیهمه دریافتی در عین تقوی
نمود یار خود بنمودهٔ توحقیقت دوستدارش بودهٔ تو
ترامعراج جان باشد مسلّمکه برگوئی به پیش خلق عالم
ترامعراج جان بنمود دلدارشده اینجا حجابت عین پندار
ترا معراج اینجا داده است دوستکه باشد مغز جانت جملگی پوست
چو در معراج جان سیار هستیعیان در دیدن راز الستی
تو داری لامکان دیدن یارتوئی امروز در خود عین دیدار
جمال دوست دیدی بی نشان تونمودی یار با خلق جهان توچ
جمال یار بنمودی بعالمتوئی یار و توئی دیدار محرم
جمال دوست در پرده نهانستیقین در دید واصل بیگمان ست
جمال دوست آنکس یافت اینجاکه از دیدار خود گم گشت و پیدا
جمال دوست اندر خود نظر کننمود جسم و جان زیر و زبر کن
جمال دوست بی نقش و نشانستکه محول گل جمال جاودانست
جمال جاودان گر باز یابیحقیقت از خدا اعزاز یابی
جمال بی نشان چون در درونستکسی داند که در گرداب خونست
جمال بی نشان بیچون نبینیکه اینجا عکس این گردون ببینی
جمال بی نشان چون رخ نمایدزدل زنگ حواشی برزداید
جمال بی نشان عین خدایستخدایت در دو عالم رهنمایست
جمال بی نشان دریاب در کلکه تا آگه شوی از رنج وز دل
تو کل خواهی شدن مشکل بکن حلاگر دانستهٔ یَوم تَبَدَّل
چو کل خواهی شدن دریاب آخربکن ای دوست می بشتاب آخر
چو کل خواهی شدن در عین این حالحقیقت باز بین اسرار افلاک
چو کل خواهی شدن اندر زمین تونمود خویشتن هم باز بین تو
چو کل خواهی شدن در معدن دلزمانی برگشا این راز مشکل
چو کل خواهی شدن مانند مردانز پیدائی تو خواهی گشت پنهان
چو کل خواهی شدن در راه آخرزمانی باش از این آگاه آخر
چو کل خواهی شدن اندر طریقتز دست خود مهل جانا شریعت
چو کل خواهی شدن در عین ذرّاتشوی عین صفات و پس سوی ذات
شریعت را دمی مگذار از دستکه او راهت نماید تا شوی هست
شریعت رهبر ذرّات آمدز عین جان نمود ذات آمد
شریعت دارد اینجاگاه تقویهمه دروی نهان اسرار معنی
شریعت دارد اینجا پاکبازیکه بیشک میکند او کار سازی
شریعت رهنمای سالکان شدنمود دید جمله واصلان شد
نه شرعت گفت اینجا دل نبندیچرا در صورت خود پای بندی
نه شرعت گفت از صورت گذر کندل وجانت به معنی راهبر کن
نه شرعت گفت گورست و قیامتمر این نکته ز اسرار تمامت
نه شرعت گفت حشری هست بیشکنمیدانی تو ای افتاده در یک
نه شرعت گفت از دنیا بشو دورتو ماندستی چنین درخویش مغرور
نه شرعت گفت اصل کل طلب کُندریغا چون نداری تو سر و بُن
نه شرعت گفت کاینجاگه سوالستز بعد صورتت بیشک وبالست
نه شرعت گفت خواهی مُرد اینجاببین تا خود چه خواهی بُرد آنجا
نه شرعت گفت دیدارست جانانولی کی یابی ای جان سر پنهان
نه شرعت گفت میزان و حساب استنمودار خدایست و کتابست
نه شرعت گفت دوزخ هست در راهدلت زین راز کل کی گردد آگاه
نه شرعت گفت دیدار بهشتستدلت یکباره ازخاطر بهشتست
نه شرعت گفت کاینجا باز گردینمیدانی که چون ناساز گردی
نه شرعت گفت نیک و بد بتحقیقتو از معنی بدان ای دوست توفیق
نه شرعت راه بنمودست در خودتو نیکی چون کنی چون آمدی بد
ز قول شرع مگذر یکدم ای دوستکه تامغزت شود در خاک این پوست
ز قول شرع مگذر یک زمان توز حق بشنو مر این شرح و بیان تو
ز قول شرع مگذر تا توانیکه تا یابی بقای جاودانی
ز قول شرع مگذر اندر این راهکه شرعت کند ز احوال آگاه
ز قول شرع مگذر تا شوی یاردر آن وقتی که باشی لیس فی الّدار
ز قول شرع گفت من بدانیکه چون گفتم ترا راز نهانی
ز قول شرع شو آگاه بمعنیکه خواهی رفتن اندر راه معنی
ز قول شرع راهت مینمایمحقیقت راز معنی میگشایم
ز قول شرع دیدم این تمامتز حق دریافتم عین قیامت
ز قول شرع اینجا در صراطمز راه راست میجویم نجاتم
ز قول شرع پیش از مرگ مُردمره تحقیق جانان را سپردم
ز قول شرع مُردم من ز صورتکه تا بیرون شدم از دل کدورت
ز قول شرع مُردم من ز دنیاشدم پیوسته من با عین عقبی
ز قول شرع مُردم من ز باطلکه تا شد معنی جانم بحاصل
ز قول شرع مُردم من ز غیرششدم فانی ز عین دیده سیرش
ز قول شرع رفتم من سوی گورگذشتم من از این غوغای پر شور
ز قول شرع درخون اوفتادمسراندر کائنات دل نهادم
ز قول شرع صورت برفکندممده ای عالم نادان تو پندم
ز قول شرع دوزخ دیدم از خودکنون فارغ شدم از نیک وز بد
ز قول شرع مردستم من از پیشنه با خویشم نه در کفرم نه در کیش
ز قول شرع راه حق سپردمبیکباره ز دید خویش مُردم
ز قول شرع من جز جان نخواهمکه در توحید جانان عذر خواهم
ز قول شرع ره بسپردهام مننه همچون دیگران در پردهام من
ز قول شرع چون دیدار دیدممن اندر عین جانان ناپدیدم
سپردم راه را و یار جستماز این حبس بلا من باز رستم
سپردم راه حق در زندگانیز جسم و جان شدم در دوست فانی
سپردم راه حق درجان و در دلز حق بگشادهام هر راز مشکل
سپردم راه حق مانند مردانبر افکندم نمود جسم پنهان
سپردم راه حق چون سالکان منعیان کردم نهان واصلان من
سپردم راه حق تا حق بدیدمز عین مصطفی در حق رسیدم
سپردم راه حق تا حق شدستمچو دیدم درحقیقت حق بدستم
سپردم راه حق در عین جان بودنمود دوست میبینم عیان من
سپردم راه تا واصل ببودمعیان جزو و کل حاصل ببودم