بخش ۹ - در معانی ما رَأَیْتُ شَیْئاً اِلّا رَأَیْتُ اللّهَ فیهِ فرماید
خدا را یافتم در شرع بیخویشنمود صورتم رفتست از پیش
خدا را یافتم در جان حقیقتکه بسپردم طریقت در شریعت
خدا را یافتم چون ره سپردمز نام وننگ خودبینی بمردم
خدا را یافتم در جوهر جانحقیقت باز دیدم روی جانان
خدا را یافتم جمله خدا بودچو بود حق ز بود من جدا بود
خدا را یافتم در لامکان بازچو دیدم عین جان در کن فکان باز
خدا را یافتم در اصل موجودنظر کردم حقیقت جمله او بود
خدا را یافتم بیعقل و بیخویشحجاب پردهٔ دل رفته از پیش
خدا را یافتم کل از درون منیکی دیدم درون را با برون من
خدا را یافتم در پرده رازیکی دیدم از او انجام و آغاز
خدا را یافتم از مصطفی منیکی دیدم همه عین صفا من
خدا را یافتم در عین تحقیقمرا بُد در جهان این دید توفیق
خدا را یافتم در جمله اشیاءز بود خویش دیدم من هویدا
خدا را یافتم در عرش اعظمنموده عکس او در جمله عالم
خدا را یافتم بالای کونیندرون را با برون عین زمانین
خدا را یافتم در عین کرسیایا بیدل تو زین بیدل چه پرسی
خدا را یافتم در لوح دل منکه او هم میدهد کل روح دل من
خدا را یافتم عین قلم راکه پیوسته وجودم در عدم را
خدا را یافتم کو جبرئیل استز عقل کل مرا اینجا دلیل است
خدا را یافتم در عین رزاقکه میکائیل بود اندر خودی طاق
خدا را یافتم در صور دم منکه اسرافیل و صور آید به دم من
خدا را یافتم در جان ستانیز عزرائیل چندین می چه دانی
خدا را یافتم در عین توحیدمدان زنهار این اسرار تقلید
خدا را یافتم در ذرّه ذرّهچه بودستی تو اندر خویش غرّه
خدا را یافتم از دیدن ماهکه پنهان میشود پیدا بهر ماه
خدا را یافتم در کوکبان مننموداری شده در آسمان من
خدا را یافتم در عین آتشنمودت جان شده در عشق ذاتش
خدا را یافتم در مخزن یادجهان جان ودل زو گشت آباد
خدا را یافتم در ما روانستکه او هم قوّت روح وروانست
خدا را یافتم در خاک پیداز ناگه لاتراب آمد هویدا
خدا را یافتم در بحر اعظمنموده عکس او در جمله عالم
خدا را یافتم در دیدن جاننمود این همه پیدا و پنهان
خدا را یافتم جمله هم اویستزبانها جمله اندر گفتگویست
خدا را یافتم کل فاش او بودتمامت نقش بُد نقاش او بود
خدا را یافتم دیدم حقیقتبرون رفتم من از عین طریقت
مگو ای جان رموز دیگر اینجاچو خواهی گشت از این معنی تو شیدا
مگو ای جان بیان خود نگهداروگر نه زودت آویزند از دار
مگو ای جان و خود را بازگردانکه سرگردان شوی چون چرخ گردان
مگو ای جان حقیقت آشکارهکه ناگاهت کند حق پاره پاره
مگو ای جان بیان راز معنیکه اینجا کس نداند راز معنی
مگو ای جان دگر زین شیوه اسراراگر گوئی بگو این جمله با یار
مگو ای جان سخن بپذیر آخرحذر میکن ز تیغ و تیر آخر
مگو ای جان دم دل سوی خود دارزبان اندر دهان خود نگهدار
قدم بالا نهادستی تو از خویشنمیبینی حجابی از پس و پیش
قدم بالا نهادستی و جانیچنین دُرها تو بیخود میفشانی
قدم بالا نهادستی تو بی خودکه هستی مانده است نی نیک نی بد
قدم را در نهاد جان نهادیدَرِ معنی به یک ره برگشادی
قدم از کار رفت و دیده شد کورچرا دم میزنی مانند منصور
قدم از کار رفت اندر قدم ماندوجود بیخودت اندر عدم ماند
قدم بیرون نهادستی ز کونینیکی میبینی اینجا گه زمانین
قدم بیرون نهادی از مکان تویکی میبینی اینجا با زمان تو
قدم بیرون نهادی از شریعتنماندی هیچ اجسام طبیعت
قدم بیرون نهادی تو ز منزلبرافتادت حجاب آب با گِل
قدم بیرون نهادی مردواریعجب اندر معانی پایداری
قدم بیرون نهادی تا شدی لاحقیقت جان و عقلت ماند شیدا
شدی بیرون و در یکّی تولائیز عین دیده دیدار خدائی
شدی بیرون دیدی اندرونتیکی دریاست بیشک موج خونت
شدی بیرون و در تحقیق ماندیاز این دریای دل گوهر فشاندی
شدی بیرون و کلّی اندرونیدر این دم نی درون و نی برونی
شدی بیرون حقیقت راز جانیچنین اسرار بیشک هم تو دانی
شدی بیرون و میگوئی تو با خودکه جز حق نیست نی نیکست و نی بد
شدی بیرون ببین خود رادگربارچو رفتت جسم و جان و عین پندار
شدی بیرون وسرّ لامکانییقین میدان که تو عین العیانی
شدی بیرون و تقریرت بکارستچو اشترنامه این سر بر قطارست
شدی بیرون و تغییرت بغایتندارد همچو بحر کل نهایت
یکی دیدی اگرچه در دوئی توهمی گوئی که جمله هم توئی تو
از او گوی و از او بین و از او خواناز او یاب و از او اسرار کل دان
چو او اینجا نمودت جمله اسرارهمو باشد ترا دیدار انوار
ترا بنمود بیخود در خودی رویاز او هم در حقیقت دید او جوی
ترا بنمود اکنون باز جا آینمود جزو و کل در دیده بنمای
ترا بنمود دیدار و تو اوئیچرا بیخود چنین در گفتگوئی
چرا بیخود شدی با خود زمان آیزمانی در نمودار مکان آی
چرا بیخود شدی در پردهٔ رازکه بیخود می نه بینی هیچ تو باز
چرا بیخود شدی عقلت کجا شدچو عشق آمدیقین عقلت فنا شد
چرا بیخود شدی عقلت طلب کندمی با خویش آهنگ ادب کن
چو مردان یاد کن با جان خود روز حق گفتی دگر از حق تو بشنو
چو عشق او ترا بربود از جانشدی در عین دیدن جمله جانان
چو عشق آمد خرد یکباره بگریختطناب چار طبعت عشق بگسیخت
چو عشق آمد نمود جسم برخاستز بود تو عیان اسم برخاست
چو عشق آمد فناشد عقل درخویشز دیدجان نه پس ماند و نه در پیش
چو عشق آمد عیانت شد پدیداربچشم تو نه درماند ونه دیوار
چو عشق آمد ز صورت دور گشتییقین اللّه را در نور گشتی
چو عشق آمد بدیدی جمله سربازکنون وقت آمدست و جمله سرباز
چو عشق آمد عیان کن آنچه باشدکه جز دیدار چیزی مینباشد
چو عشق آمد نمود حق بیان کنز شوقش خویشتن راداستان کن
چو عشق آمد وجودت پاک بگرفتصفات آمد تمامت خاک بگرفت
چو عشق آمد حجاب از پیش برخاستترا این راز معنی کل بیاراست
چو عشق آمد کنون از جان چه گویمچو پیدا شد کنون پنهان چه گویم
چو عشق آمد خرد را میل درکشبداغ عشق خود رانیل در کش
چو عشق آمد نهد بر جان و دل داغز داغ عشق باشد عقل را زاغ
بداغ عشق بس دل مبتلا گشتفتاده اندر این عین بلا گشت
بداغ عشق بس کس جان بدادندهمه در کُنجها پنهان فتادند
بداغ عشق جانها هست نالانمگر مرهم نهد هم عشق بر جان
در آخر دردما درمان شود نیزدر آخر جان ما جانان شود نیز
ولی اینجا حقیقت گفتگویستنمود عقل اندر جستجویست
نمودعقل غوغا کرد بسیارولی در عاقبت شدناپدیدار
نمودِ عقل بر تقدیر گفتهستولی در عشق دُرّ راز سفتهست
نمودِ عقل از آن گفتهست تقلیدکه عشق از جان نمود این عین توحید
نمودعقل اینجا دید صورتولیکن عشق باشد بی کدورت
نمودعقل اینجابرفکند اوکه نشنیده حقیقت هیچ پند او
نمودعقل تا کی باشد ای جانکه هم روزی شود در عشق پنهان
نمودعقل تا کی بازماندکه هم روزی نهان بی ساز ماند
نماند عقل روزی اندر اینجااگرچه کرده است در عشق غوغا
طلب کن عشق تا دلدار بینیحقیقت هم تو روزی یار بینی
طلب کن عشق ای دل در نمودارحجاب عقل را کن زود بردار
هر آن کو عشق باشد رهنمایشرساند بیخودی اندر خدایش
هر آن کو عشق راهش کرد پیداشود در عاقبت مجنون و شیدا
هر آن کو عشق بنماید جمالشبیفزاید ز دید جان کمالش
هر آن کو عشق اینجاگاه بشناختسر و جان در نمود عشق در باخت
هر آن کو عشق بشناسد زجان بازشود در راه جانان نیز جانباز
هر آنکو عشق را در پرده بیندحقیقت خویش را گم کرده بیند
اگر عشقت نماید روی ناگاهببینی در درون پرده اللّه
درون پردهٔ تو بازماندهاگرچه در عیانی راز خوانده
ز عشق این جملگی شرح و بیانستولیکن عشق بی شرح ونشان است
ز عشق آمد نمود جان پدیدارثبوت خویش کرد این عین بازار
همه بازار عشق آمد سراسربجز عشق ای برادر هیچ منگر
بدست حکمت خود حق تعالینهاد از بهر هر چیزی کمالی
نبات و معدن وحیوان و افلاکنمود آب ونار و باد با خاک
همه در عشق میگردند در حالچه در روز و چه در ماه و چه در سال
همه در عشق حیرانند و مدهوشهمه در عشق میباشند خاموش
همه در عشق پیدا ونهانندنمود این جهان و آن جهانند
همه در عشق مستند و نه هشیارهمه در نقطه اندر عین پرگار
همه در عشق اندر جستجویندهمه در عشق اندر گفتگویند
همه در عشق میگویند با خودتوئی دانای هر نیکی وهر بد
ز سرّ عشق کس واقف نبودستکه در دیدار کل واصل نبود است
ز سرّ عشق اگر گویم ترا بازبرافتد پرده از اسرار کل باز
ز سرّ عشق پرده باز کردمکنون اندر عیان دوست فردم
چو از عشق است اشیا زنده جاویدز یک یک ذرّه میشو تا به خورشید
دو عالم غرق یک دریای نور استولیکن خلق عالم پر غرور است
دو عالم جمله در گفتار عشقندهمه در پردهٔ پندار عشقند
نشاید عشق را هر ناتوانیبباید کاملی و راز دانی
تو پنداری که این عشق از گزافستکه برق او نهاده کوه قافست
همه عشقست و عشق آمد نهانینمود عشق باز آمد عیانی
ز عشق این جمله اشیا هست گردانز سر عشق جان بنموده جانان
ترا این عشق اینجاگه فزونستچرا در چنبر گردون کنی دست
چو میدانی که چونست این بیانمکه این نکته من اندر عشق دانم
مرا عشقست اینجا محرم جانمرا عشقست بیشک همدم جان
مرا عشقت جان در رخ نمودهز جسمم زنگ آئینه زدوده
دو آئینه است عشق و دل مقابلکه هر دو روی در رویند از اول
دو آئینه است عشق و دل نمودارنمود جان شده اینجا پدیدار
دو آئینه است عشق و دل نظر کنسر موئی تو خود را زین خبر کن
دو آئینه است عشق و دل تو بنگرکه پیدا شد در او جانان سراسر
دو آئینه است عشق و دل ابا همکه پیدایند و پنهان هر دو عالم
دو آئینه است عشق و دل الهیدر او بنموده خود را در کماهی
دو آئینه است میگویم ترا بازدراو پیداست هم انجام و آغاز
دو آئینه است و بنگر اندر او زودببین زین آینه دیدار معبود
دو آئینه است هر دو در یکی بیننمود هر دو در خود بیشکی بین
دو آئینه است پیدا و نهاننددو جوهر در درون اینجا عیانند
دو آئینه است آن را بین تو اظهارکه جانانست اندر وی پدیدار
رخ جانان در این آئینه پیداستنظر کن گر ترا دو چشم بیناست
رخ جانان در این آئینه بنگرتوداری آینه ای دوست درخور
رخ جانان نظر کن تا ببینیدر این آئینه گر صاحب یقینی
رخ جانان نظر کن در دل خودچرا درماندهٔ در مشکل خود
چنین گفت آن بزرگ کار دیدهکه بود او نیک و بد بسیار دیده