بخش ۷ - در خطاب کردن با دل و دریافتن اسرار معانی فرماید
دلا معراج داری هست معراجچرا تیری نیندازی بآماج
چو بازوئی نداری چون کنم منکه شک را از دلت بیرون کنم من
تو بیشک برتر از کون و مکانیتو بیشک در عیان عین جهانی
جهان بگذار و صورت برفکن توبت صورت بمعنی برشکن تو
چو ابراهیم این بت بر زمین زننفس از لا احبّ الآفلین زن
حقیقت بازجوئی از دل و جانکه باشد در حقیقت دید جانان
حقیقت باز جو اندر دلِ خودبمعنی برگشا این مشکل خود
حقیقت این همه در تو نهان استولی صورت در این عین جهانست
ز صورت برگشا این راز تحقیقکه جان جانان بیابد عین توفیق
اگر توفیق میجوئی ترا هستدرونِ جان و دل عین خدا هست
چو مردان جهان در خود سفر کنچو مشتاقان یکی در خود نظر کن
چو مشتاقی کنون در دیدن یاربرون شو از حجاب و عین پندار
حجابت صورتست و دل حجابستاز آنت این همه راز و حسابست
حجابت چون رود تو نور گردیز عین جزو و کل منصور گردی
براندازی ز پیشت عین اعدادبرون آئی تو از پندار چون باد
براندازی حجاب جان وصورتیکی بینی حقیقت بی کدورت
براندازی حجاب جمله اشیاءز پنهانی شوی در دوست پیدا
براندازی حجاب باد و آتشزبون گردانی اینجا نفس سرکش
براندازی حجاب آب با خاکتو باشی در حقیقت صانع پاک
براندازی حجاب شش جهت توصفات کل بیابی بی صفت تو
براندازی حجاب آسمانتیکی بینی مکین را با مکانت
براندازی حجاب هر چه بینیدرونِ خلوتت با حق نشینی
براندازی حجاب شمس مر توشوی آنگاه مانند قمر تو
براندازی حجاب تیر و زهرهچگویم چون نداری هیچ زَهره
براندازی حجاب مشتری راببین در خویشتن گل گستری را
براندازی حجاب نجم و افلاکیکی بینی تو اندر عین جان پاک
براندازی حجاب و پاک گردیزمین و آسمان را در نوردی
براندازی حجاب از بود و نابودببینی در زمان تو عین مقصود
براندازی حجاب از عین کونینکنی پس محو کل دید ما بین
براندازی حجاب و ذات بینینمود جمله در ذرّات بینی
براندازی حجاب از روی دلدارچو بینی در عیانت لیس فی الدّار
براندازی حجابِ جوهرِ کلبه بینی در صفاتت کشورِ کل
براندازی حجاب از روی جانانبیابی راز پیدائی ز پنهان
براندای حجاب و حق تو باشیجهانِ جانِ جان مطلق تو باشی
چو جائی نه عدد باشد نه اعراضنه اجرام و نه انجام و نه ابعاض
نه صورت باشد و عین معانیچگویم تا رموز کل بدانی
بر آن حکمی که کردی آن تو باشیحکیم و عالم دیّان تو باشی
نگر تا در گمان اینجا نیفتیکه خوابت برده است و خوش نخفتی
مشو در خواب و بیداری طلب کننمودِ عینِ دل را در ادب کن
در اینجا عاشق هشایر میباشحقیقت در عیان دلدار میباش
در اینجا بازجوی و امنِ ره بیننمودت جان خود را دید شه بین
در اینجا بازبین و می مشو گممثالِ قطرهٔ در عین قلزم
در اینجا گر حقیقت باز بینیحقیقت در مکان اعزاز بینی
در اینجا هرچه گفتم گر بدانیحقیقت بی صفت تو جان جانی
در اینجا مینماید روی دلدارعیان عشق باشد لیس فی الّدار
در اینجا در حقیقت ذات باشدتمامت او عیان آیات باشد
در اینجا نیست جسم و جان پدیداردر اینجا نیست بیشک خار دیوار
در اینجا نیست صورت نیز معنینمیگنجد در اینجا عین دعوی
در اینجا نیست چشم عقل و ادراکنمودارست اینجا صانع پاک
در اینجا بود کلّی مینمایدولی هر لحظه جانی میرباید
در اینجا بودِ بود ار میتوانیببینی هم بدو راز نهانی
در اینجا باز بینی جوهر ذاتکه بر بستست بر هم جمله ذرّات
در اینجا باز بینی صورت خویشز رجعت مرهمی نه بر دل ریش
در اینجا انبیاء و اولیایندحقیقت جمله مردان خدایند
در اینجا هم فلک هم عرش و هم لوحدمادم میدهد ذرّات را روح
در اینجا هم قلم هم عین کرسیهمی گویم ترا تا خود نپرسی
در اینجا آسمانها بازمین همنمودار مکانندو مکین هم
در اینجا آفتاب و ماهتابستتمامت ذرّهها در عین تابست
در اینجا دوزخ و عین بهشتستهمه در عین ذات تو سرشتست
در اینجا باز بین انجام و آغازبهر نوعت همی گوید از این راز
در اینجا باز بین گم کردهٔ خوددرون دل نظر کن پردهٔ خود
همه در تست و تو بیرون از آنیچه گویم قدر خود چون می ندانی
چو قدر خود نمیدانی دمی توکه بر ریشت نهی یک مرهمی تو
تو قدر خود کجا هرگز بدانیکز این معنی من بیتی نخوانی
تو قدر خود نمیدانی که چونیکه بیشک هم درون و هم برونی
تو قدر خود نمیدانی از اسرارکه چونی اندرین صورت گرفتار
تو قدر خود نمیدانی حقیقتفتادستی در این عین طبیعت
تو قدر خود نمیدانی چه چیزیکه تو بس جوهر و عین عزیزی
تو قدر خود نمیدانی زمانیکه تا بنمایدت کل عیانی
تو قدر خود نمیدانی که یاریزمانی کن در اینجا پایداری
تو قدر خود نمیدانی که ذاتیچرا افتاده در عین صفاتی
تو قدر خود نمیدانی ز خود بازکه تا پرده براندازی ز رخ باز
تو قدر خود نمیدانی بتحقیقکه تا یابی ز جان جانان بتحقیقت
تو قدر خود نمیدانی که یارتچه گونه پاک کرده آشکارت
تو قدر خود نمیدانی که بودستترا اینجا چه کس گفت و شنود است
تو قدر خود نمیدانی که دلدارز دیدخود در آوردت بدیدار
تو قدر خود نمیدانی که در تُستحقیقت بازدان از خویشتن جست
تو قدر خود نمیدانی که رازیدر اینجا که تو عشق پرده بازی
تو قدر خود نمیدانی چه گویمز بهر تو چنین در جستجویم
تو قدر خود نمیدانی بدان اینکه میگویم ترا اسرار کل بین
تو قدر خود نمیدانی که اشیاءدرون تست پنهانی و پیدا