بخش ۶ - در صفت معراج حضرت محمّد علیه الصّلوة و التسلیم فرماید
شبی آمد برش جبریل از دورسراسر کرده عالم را پر از نور
بُراق از لامکان آورده با خودپر از نور و لگامش بود در یَد
ز حضرت سوی سیّد شد که برخیزددمی زین رخش زیبا پیکر آویز
گذر کن مهترا از هر دو عالمکه تا بینی عیان سرّ دمادم
بدارالملک روحانی سفر کنز شش جهات و هفت اخگر گذر کن
در آنجائی که آنجا مرسلیناندکه درجنّت ستاده حور عیناند
فتاده غلغلی امشب در افلاکتمامت اختران افتاده در خاک
همه بهر تو امشب در خروشندز جان و دل تمامت حلقه گوشند
تمامت آسمان را درگشادندز بهرت دیدهها بر ره نهادند
همه جویای دیدارِ تو گشتهبجان ودل خریدارِ تو گشته
ترا از جان و دلها دوستدارندستاده با طبقهای نثارند
قدم در نِه به بام عرش اعظمکه پیشت ارزنی باشد دو عالم
دو عالم در تو امشب کم نبودستکه حق امشب وصالت را نمودست
تمامت انبیا استاده در راهکه دریابند دیدار تو ای شاه
خدایت همچو ایشان دوستدار استترا امشب حقیقت وصل یار است
براقش پیش برد و برنشست اوطناب شش جهت را برگسست او
ز حق بگذشت وز جان هم گذر کردز یکی در یکی، یکی نظر کرد
یکی میدید و میشد تا بر دوستجدامغزی که بُد میکرد از پوست
گذشت از اوّل و در دو نماند اوسوم بگذاشت از چارم براند او
ز پنجم برگذشت و از ششم همز هفتم نیز و آنجا دید آدم
ستاده انبیای کاردیدهگشاده از برای یار دیده
تمامت مصطفی آن شب بدیدندز شادی در بر سیّد دویدند
سلامش جملگی کردند از جانشده در روی احمد جمله شادان
درآمد آدم و کردش سلامیز عین معرفت دادش پیامی
که ای فرزند پاک و نور دیدهتو امشب در حقیقت کل بدیده
شب امشب مرا از یاد مگذارکه بهر تو کشیدم رنج و تیمار
بخواه از حق تعالی امّتِ خویشبنهشان مرهمی اندر دل ریش
درآمد نوح و گفتا ای ستودهنمود تو مرا کلّی نموده
مرا نیز امشبی میدار در یادکه جان من فدای روی تو باد
تمامت انبیا گفتند هر یَکنمود خویش با او جمله بیشک
بداد آنجا بجمله دلخوشی رابِراند از سدره و بر شد ببالا
بقدر آنجا که مهتر را محل بودزُحَل آنجا بِنسبَت در وحل بود
چنان راند و بشد از سدره تا نورکه جبریل امین افتاد از دور
در آن منزل که بودِ بودِ بود اوامین را همچو گنجشکی نمود او
نمیگنجید آنجا لیس فی الدّاراگر تو واصلی این سرنگهدار
نمیگنجید آنجا میم احمداَحَد شد در زمان بیخود محمّد
چو از خلوت به درگه او فرو رفتدرآمد نور ربّانی و او رفت
در آن وحدت زبانش رفت از کارمحمّد شد ز دید خویش بیزار
محمّد محو شد تا ماند اللّهکجامانَد کسی آنجای آگاه
محمد دید خود را لا نمودهنمود دیده در الّا فزوده
یکی را دید آنجا سرّ بیچونچو بیچون بود چون گویم که بد چون
ز بیچونی ز خود خود رهنمون یافتنظر کرد وخدا را در درون یافت
همه حق دید خود در وی نهان دیدجمال دوست هم در خود عیان دید
عیان بُد در درونش عین دیدارنداند این مگر جز مرد دیندار
جمال دوست پیدا دید و پنهانمحمّد بد حقیقت جان جانان
یکی را دید در خود آشکارهز خود در خود همی کردش نظاره
یکی را دید جمله خویشتن رافکنده مر حجاب جان و تن را
حجاب از پیش رخ برداشته اوز دید خود نظر نگذاشته او
همه او بود غیری را ندیدشاز آن حالت زمانی آرمیدش
چو نور ذات دیگر بار پیوستنمود مصطفی در یار پیوست
عتابی کرد جانان در سلامشنموداری نمود اندر کلامش
چو زان حالت دمی با خویشش آوردسلامی و علیکی پیشش آورد
بپرسید و بخود بنمود رازشکه میداند که تا چون بود سازش
سه باره سی هزارش گفت اسرارکه بشنو در حقیقت سر نگدار
زهی خلوت که موسی در نگنجیدفلک در نزد او ذره نسنجید
زهی تو دیده اسرار کماهیتو بشنفته همه راز الهی
ترا گفت او هر آنچه گفتنی بودحقیقت گوش معنی تو بشنود
تو بشنودی حقیقت گفت دلدارتوئی خورشید و ماه و ذرّه کردار
حقیقت حق بدید او بر سر و چشماگرچه ناسزا گیرد از این خشم
معاینه خدا دیدست در خودکه پیدا کرد این جا نیک از بد
حقیقت او خدا را در خدا یافتنه همچون ما همه چیزی جدا یافت
جدانزدیک او هرگز نباشدکه دید انبیا عاجز نباشد
چو خاصه مهتری او بود رهبرطفیل نور او آمد سراسر
اگر دیده همی دیدار او یافتشب معراج کل دیدار او یافت
نه بیند همچو او دیگر کسی یارکه پنهانست اسرارش ز انکار
کسی کانکار او کردست بیشکبهست ازوی بصد باره دُمِ سگ
حقیقت سگ شرف دارد بر آنکسبنزد اهل معنی هست ناکس
بدان گفتم که تا منکر شود کوربماند تا ابد از جهل رنجور
اگرچه منکرانش پیش دیدندهمه از خویشتن دلریش دیدند
در آن دم گفت کای دانای اسرارنمیبینم ترا من خود بدیدار
توئی جمله چه گویم اندر این کارحقیقت نقطهٔ و عین پرگار
چنین گفت ای محمد این مگو بازترا دادیم این ترتیب و اعزاز
ترا بنمودهام این راز تحقیقترا بخشیدهایم این عین توفیق
ترا دادیم اسرار عیانیتو از جمله حقیقت کاردانی
ترا دادیم و دیگر کس ندادیمهمه از بهر دیدارت نهادیم
طفیل تو همه کردیم پیداز نور تست در تو جمله اشیا
حقیقت ما و تو هر دو یکیایمبنزد مؤمنان ما بیشکیایم
ز نور شرع برگو آنچه دیدیکه دید ما ز دید خویش دیدی
من و تو دیگریم و هرچه کردممن اندر ذات توآگاه و فردم
ز نور شرع برگو آنچه گوئیبجز حکم و رضای ما نجوئی
ز نور شرع تو شرح و بیان کنکنون کل روی با خلق جهان کن
ببخشم امّتت را من سراسرکه خواهی بود در رهشان تو رهبر
در آن شب چون همه در سیر خود یافتز دید احمدی دید خدا یافت
چو فارغ بود از کل نیک دید اودر آن معراج شد کلّی اَحَد او
یکی بود و یکی دانست ذاتشوگر ره بازگشت اندر صفاتش
ز عین لامکان دید او نمودارسجودی کرد در خور شاه هشیار
ز عین لامکان چون باز گردیداز آنجا صاحب اعزاز گردید
دگر ره گرم رو در قربت شاههمی آید ز سرّ جمله آگاه
ز قربت همچنان با خود نه بی خَودبچشم پاک او نیکی شده بَد
ز عزت همچنان بیهوش و باهوشز شوق باز هم گویا و خاموش
ز وحدت همچنان اندر یکی بودهمه حق در بر او بیشکی بود
گمان رفته یقین گشته پدیدارچو برق گرم رو در عین دیدار
ز پرده پرده آمد در درون اویکی گشته درون را با برون او
ز پرده راز بگشاده تمامتبدانسته عیان سرّ قیامت
ز پرده پرده کلّی بر دریدهبجز معشوق خود غیری ندیده
همه یکسان او عین بشر بودحقیقت رهنمای خیر و شر بود
درآمد آنچنان بر جای اشتابکه بودش گرم بیشک جامه خواب
بداند پاک دین کین سرّ درستستکسی راکاندر آن شکّست مست است
ز حالت هر دمی بودی وصالشکسی دیگر کجا داند کمالش
نگه میداشت با خود سرّ اسرارزبان در بند کرده دل به گفتار
نگه میداشت با خود راز در دیدکه جز دیدش در آن محرم نمیدید
چو روز دیگر آن سلطان دوجانبمسجد رفت پیش جمع یاران
وصال یار دیده او بغایتز حق دریافته عین هدایت
نماز صبح کرده از یقین رادعا کرد او عبادالصالحین را
بگفت او راز چندی آشکارههمه یاران بروی او نظاره
چنین گفت آن رسول برگزیدهکه ای یارانِ رازِ ما شنیده
شب دوشین بَرِ دادار بودمپیام او بگوش جان شنودم
همه اسرار خود با من عیان کردز دید خود مرا شرح و بیان کرد
سه باره سی هزاران راز از آغازتمامت گفت با من دوش سرباز
هر آنچه گفتنی باشد بگویمرضای دوست اینجا باز جویم
عیان دیدیم جمله دوش تحقیقمرا بخشید آن دیدار توفیق
یکی دیدم زمین و آسمان راگذشتم از مکین و از مکان را
حجاب نور و ظلمت را بریدمجمال دوست من بیشک بدیدم
خدا دیدم بچشم سر یقین منبدیدم اوّلین و آخرین من
ابوبکر نقی گفتا که صَدَّقدرستست این بیانِ دوست الحق
عمر گفتا که دیدی هست این راستهمه از بهر یک موی تو آراست
پس آنگه گفت عثمان صاحب رازترا باشد مسلّم جنّت و ناز
علی گفتا توئی اسرار جملهترامیدانم آن انوار جمله
چو یاران این چنین بودند جملهعیانِ عین یقین بودند جمله
برغم آن مفسّر کو اثیم استچراغش را ز باد تند بیم است
نیابد رافضی اسرار معنینمیگنجد بجنّت دار دعوی
نمودار خدا او هم نداندکه بیشک رافضی حیران بماند
نداند هیچکس اسرار یزدانکجا داند حقیقت دیو قرآن
نداند عقل این معنی که یاد استکه راز او همه با اعتقاد است
نکو میدار بیشک اعتقادتیقین میدار دائم در نهادت
یقین دریاب و برگرد ازگمان توکه تا بینی جمال حق عیان تو
اگر داری یقین در خانهٔ دلمشو چندین ز حس بیگانهٔ دل
یقین را پیش کن تا حق بیابیدمادم سوی حق از جان شتابی
یقین بگذار از دست ای برادرگمان را دان حقیقت عین آذر
گمان را دور گردان از برِ خویشیقین را دان حقیقت رهبر خویش
یقین جوی و یقین ازدست مگذاریقین بنمایدت ناگاه دیدار
یقین را کن طلب تا چند گوئیکه سرگردان صورت همچو کوهی
اگر تو مرد راه و پیش بینییقین را از گمان تو پیش بینی
همه اسرارِ جان عین الیقین استیقین هم رهنما و پیش بین است
یقین گفتهست بیشک جمله اسرارز عین جان یقینت را نگهدار
اگر تو در طلب هستی یقین شودر این ظلمت یقین کل راه بین شو
ز سیّد بازجو اسرار معنیمباش این جایگه در عین دعوی
یقین را پیشوا کن همچو سیّدکه تا کار تو باشد جمله جیّد
ترا او پیشوا و راه بین استدرون جانت او عین الیقین است
درون جانت او حق رهنمایستکه هم او عقل تست و جانفزایست
اگر از وی یقین خود بیابیمجو چیزی به جز عین خرابی
از او کن مشکلات خویشتن حلکه او بگشایدت مر راز مشکل
درون جان برون دل گرفتستچرا صورت ترا در گل گرفتست
بصورت ماندهٔ اندر وحل توکجا یابی عیانِ خویش حل تو
تو این دم در وحل مرجای داریعجایب مسکن و ماوای داری
چرا مغرور جای دیو گشتیاز آنت غرقه شد در بحر شتی
چو اینجا نیست جز او رهنمایتهم او را دان که باشد درگشایت
ترا معراج جان حاصل نبودستاز آن جان و دلت واصل نبودست