گنج

بخش ۳۴ - در صفت پیر دانا و حکایت اسرار کردن کل با او فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۴۲ بیت
میان کشتی آنجا بود پیریبمعنی و بصورت بی نظیری
بقدر خویشتن واصل بدش اوهمه اسبابها حاصل بدش او
میان جمله مردان بود او مرددر آن کشتی که بودش صاحب درد
سفر کرده بسی دانسته اسرارگرفته سالها او انس دلدار
بمعنی برتر از هر دو جهان بودز عشق و عقل او صاحب بیان بود
ز درد عشق جانان باخبر بودز دید جزو و کل صاحب نظر بود
همی در عین اعیان بود با یارکه کرده بد سفرها نیز بسیار
علوم علم جان حاصل بکردهوز آنجا گاه خود واصل بکرده
ره جانان سپرده بود آن پیردر آن شرح پسر میکرد تأخیر
زمانی صبر کرد و گشت خاموشدلش از شوق چون دریا زنان جوش
خوشش میآمد آن اسرار جانانز پیدایی نمودی خویش پنهان
همی دید و گمانش در یقین بودکه در عشق ازل او راه بین بود
همی دانست سرّی هست او راکه میگفت از حقیقت آن نکو را
همی دانست و میدیدش نمودارکه میگفت او همی در عین اسرار
دل آن پیر معنی موج جان زدبه یک دم او دم شرح و بیان زد
نظر کردش بسوی آن پسر گفتکه این معنی که گفته‌ست و که اشنُفت
نکو میگویی ار هستی خبردارمشو بیهوش وز ما تو خبردار
ترا شد این مسلّم تا بدانیکه جوهر سوی دریا میفشانی
ترا شد این مسلّم در حقیقتکه می جوئی ره عین طریقت
ترا شد این مسلّم راز و گفتارکه داری در حقیقت حق پدیدار
ترا شد این مسلّم سرّ عالمکه دم از حق زدی اینجا دمادم
ترا شد این مسلّم در نهانیکه گفتی این همه شرح و معانی
دم وحدت زدستی بیشکی توکه دیدستی مر این دریا یکی تو
دم وحدت زدی از راه مستیدر این کشتی مرا انباز گشتی
دم وحدت زدی و جان جانیتوئی در جان من صاحب معانی
دم وحدت زدی و گوش کردمدل و جان در برت بیهوش کردم
دم وحدت زدی و کائناتیولیکن این زمان عین صفاتی
دم وحدت زدی و جمله هستیکه پنداری بت صورت شکستی
دم وحدت زدی و یار مائیگره از کار من این دم گشائی
دم وحدت زدی ودیدمت کلدمی فارغ شدم از رنج و از ذل
دم وحدت زدی و بی نشانیهمه اسرار معنی میفشانی
دم وحدت زدی ازنقش دریاتوئی در هر دو دریا دوست یکتا
دم وحدت زدیّ و جان ببردیبه معنی بس بزرگی گرچه خردی
دم وحدت زدی و دل ربودییقین دانم که ما را بود بودی
دم وحدت زدی در عقل رفتمز تو اشنفتم و هم با تو گفتم
دم وحدت تو داری که خدائیچرا از دید ماتو میجدائی
چوداری جزو و کل در دید دلدارمنم از جان ترا اینجا خبردار
ترا میدانم و آنجات دیدمدر این دریا در آن دریات دیدم
تو دریائی و دریا قطرهٔ تستتو خورشیدی و عالم ذرّهٔ تست
تو دریائی و جان جوهر نمودیچرا جوهر ز چنگ خود ربودی
تو دریائی و هستی عین کشتینبد جائی که آنجاگه نگشتی
همه ذرّات عالم مست ذاتتنمودار آمده اندر صفاتت
همه ذرّات جویان تو هستنداز این خمخانه دیرتو مستند
همه ذرّات عالم گشته جویانترا در وحدت کل جمله گویان
همه ذرّات اندر گفتگویندتوئی در جمله و جمله تو جویند
همه ذرّات میدانند بتحقیقکه از تو یافتند این عین توفیق
همه ذرّات میبینند دیدتشدند از جان بکلی ناپدیدت
همه ذرّات مستند و سر از پاینمیدانند رفته جمله از جای
کجا کانجا نباشد دیدن تستهمه گفت تو و بشنیدن تست
کجا اینجا نه هستی و ندیدندچرا کاندر نمودت ناپدیدند
کجائی این زمان اندر دل و جاندر این کشتی نمودی راز پنهان
چو پیدائی چرا پنهان شوی توچو با من هستی جانان شوی تو
چگونه یافتم بر گوی با منبیانی گوی با من سخت روشن
بسی کردم سفر زان سوی دریاز بهر دیدنت ای جان جانها
بسی کردم سفر در چین و ماچینز بهر رویت ای خورشید ره بین
بسی گردیدم و دریافتم هانمرا این دم از این صورت تو برهان
بسی با سالکان این ره سپردمکه تا موئی ز وصلت راه بردم
بسی با سالکان گردیدم ای جاننمود عشق اینجا دیدم ای جان
بسی گشتم بسی دیدم کسانتشدم خاک قدوم رهروانت
بسی سودای تو اینجای پختمهنوز از خام کاری نیم پختم
بسی در دیدن رویت بگشتمبسی دریا بسی صحرا بگشتم
بسی با واصلان تقریر گفتمهمه از آیت و تفسیر گفتم
بسی سر بر سر زانو نهادمز پای خود به زانو درفتادم
بسی اندر چله سی پاره خواندمز خان و مان کنون آواره ماندم
بسی با رِند در میخانهٔ تونشستم این زمان دیوانهٔ تو
بسی گفتم و بسیاری شنودمدمی از جستجو فارغ نبودم
بسی کردم اینجاگه طلب بازکه تادیدم ترا این جایگاه باز
کنون وقتست اگر ما رو نمائیجهان جان توئی و هم خدائی
کنون سی و سه سالست ازنمودارکه یک شب دیدمت در خواب بیدار
نمود خود نمودی این چنینمکه امروزی ترا عین الیقینم
شده دید جمالت آشکارهبرویت جزو و کل گشته نظاره
در این دریا نمودت باز اوّلکجا باشد صفات تو مبدّل
تو داری و تو دانیّ و تو گوئیتوئی شاه و تو سلطان نکوئی
نمیداند پدر ذاتت تمامیکه از تو یافتست او نیکنامی
نمیداند پدر اسرارت ای جانکه پیدائی بصورت لیک پنهان
بمعنی برتر از جانی و صورتترا دادند دیدار حضورت
توئی معنی و صورت دیدن تستعیان گفتار من بشنیدن تست
توئی جان و جهان عالم دلکه بگشائی تمامت راز مشکل
توئی منصور تا دانی که دانمکه جز دیدار تو چیزی ندانم
توئی منصور صوری در همه دمتو هستی دادهٔ در عین عالم
توئی منصور کز حدّ جلالتنداند هیچکس جز خود کمالت
توئی منصور در عین حضوریکه نزدیکی بجمله لیک دوری
توئی منصور و در عین لقائیسپر گشته تو در عین بلائی
ترا بسیار برهانست اینجاکه دیدت دید جانانست اینجا
حقیقت برتر از کون و مکانیکه هم جسمی و بیشک جان جانی
ترا بیشک حقیقت حق شناسمکه از دید تو با شکر و سپاسم
ترا بیشک حقیقت شد مسلّمتوئی نور جهان و جسم آدم
خدا داری درون دل بتحقیقتو بردی گوی از میدان توفیق
خدا داری حقیقت در درونتخدا باشد حقیقت رهنمونت
تو بنمودی رخ اندر عالم جانتو هستی در بهشت آدم جان
تو بنمودی حقیقت روی ما راتو آوردی همه در کون ما را
تو جانی و جهان هم سایهٔ تستتو نوری شمس همچون سایهٔ تست
تو روحی و دل و جان رهبر آمدکه بودت جَست از خود بر درآمد
کنون چون دیدمت بنمای رخسارکه تا کلّی شوی بر من پدیدار
از این دریا که افتادم یقین منترا دیدم کنون عین الیقین من
از این دریا تو داری جوهر نورترا دانسته است اینجای منصور
از این دریا حقیقت کل تو دارینمود عالم و هم دل تو داری
از این دریا مرا دل گشت بیهوشچو کردم عین تحقیق ترا گوش
بدانستم یقین کان خواب دیدمترا در کشتی اندر آب دیدم
تو ما را رهنمائی این زمان زودکه دیدارت مرا دیدار بنمود
مرا کن واصل و صورت براندازمرا مانند شمعی تو بمگداز
مرا کن واصل اندر عین دریاسر تختم رسان اندر ثرّیا
مرا واصل کن و جانم توئی بسدر این غرقاب جان فریاد من رس
مرا واصل کن و پرده برافکنکه نور تست در آفاق روشن
مرا واصل کن اندر دید دیدارکه دارم از تو کلّی عین اسرار
مرا واصل کن و جانم رها کنمرا کل ابتدا و انتها کن
مرا واصل کن و کل وارهانمکه میبینم توئی جان و جهانم
مرا از وصل خود یک ذرّه بنمایچرا اندازیم از جای بر جای
مرا از وصل جانان شاد گرداندل و جانم بکل آبادگردان
مرا از وصل جانان رخ نمودیگره این لحظه از کارم گشودی
مرا از وصل خود گردان فنا توکه تا بینم ز تو عین بقا تو
چو بنمودی جمال اندر جمالتبرون آور مرا هان ازوبالت
جلالت یافتم طاقت ندارمتو گوئی این زمان من پایدارم
کنون من پایدارم گر بگوئیندانم کاین زمان با من چگوئی
رهی بگذاشته و استاده اینجانمود من در اینجا داده غوغا
عیانی در دل و در جان گرفتهحقیقت کفر با ایمان گرفته
ز ایمانم ملال آمد بیکبارشدم کافر حجاب از پیش بردار
ز وصلت کافری دارم چگویمدر این میدانِ تو مانند گویم
عنان عقل از دستم برون شدچو دریا این دلم پر موج خون شد
عنان عقل از دستم شد ای جانکنون از دیدن تو مستم ای جان
عنان عقل رفت و عشق آمدمرا کل ازنهاد خویش بستد
عیان عشق دیدم از نمودتیقین من خویش دیدم دید دیدت
عیان عشقی و دریای نوریعجب در عشق اینجاگه صبوری
خدایا بیش از این چیزی ندانمز بعد صورت و معنی بیانم
ندانم جز خدایت آشکارهگر این مردم کنندم پاره پاره
ندانم جز خدایت در همه منتوئی قلب و توئی جان و توئی تن
توئی افلاک و انجم در نمودارتوئی بنموده رخ از چرخ دوّار
توئی ماه و توئی خورشید جانهاکه پیدا میکنی سرّ نهانها
توئی عرش و توئی فرش و توئی لوحکه جانها رادهی در عین تن روح
توئی عین قلم چون کل نوشتینمود جسم را از طین سرشتی
توئی کرسی و دائم در خروجیکه در عین همه ذات البروجی
توئی عین بهشت و عین ناریچرا با ما دمی در دم نیاری
توئی آتش توئی در جملگی بادکه از تو شد جهانِ عشق آباد
توئی آب و توئی دیدار در خاکنمود صنع خود در عالم پاک
توئی هستی در این دریای جوهرنمودی از نمود هفت اختر
توئی کوه و زکان گوهر نمائیکه جان را اندرو رهبر نمائی
توئی اصل و نمودِتست دیدارکنون اسرار کل ما را پدیدار
نمودخود نما اینجا بتحقیقکه گفتم از تو بیشک راز توفیق
توئی دید بهشت و عین یاریچرا بابا دمی دردم نیاری
جوابم ده که گفتار از تو دارمنهانم کن که انوار از تو دارم
جوابم ده چرا خاموش هستیتوئی دریا منم در عین مستی
بیانم کن که اصل واصلانیمرا برگوی این راز نهانی