گنج

بخش ۳۵ - در جواب گفتن پسر پیر دانا را و اسرار گفتن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۲ بیت
جوابش داد کای پیر پراسرارچه جوهرها فشاندستی ز گفتار
ترا زیبد که گوهر میفشانیکه راز من در اینجا می تو دانی
گواه من توئی اینجا حقیقتسپردستی یقین راه شریعت
میان این همه تو بینظیریکه همدانائی و با عشق پیری
زپیری راه دانستی در اسرارترا پیدابود اعیان ز گفتار
توئی ره برده در اسرار معنیتوئی هم نقطه و پرگار معنی
توئی دریافته اسرار یاراتوئی بشناخته سرّ خدا را
توئی این دم زده در دید کشتیدرین اسرار ما واقف تو گشتی
توئی دریافته معنای باطنز دید شرع و در تقوای باطن
تو داری و تو گفتی آنچه دیدستیقین جان تو این معنی شنیدست
مرا تو دید جانی در هدایتکه داری ره عیان سوی سعادت
زهی دریافته اسرار معنیتو کردستی عیان اسرار معنی
عیانست این بیان و مگذر از اوکه جز جانان نباشد هیچ نیکو
ز جانان هرچه جوئی آن بیابیکه این دم در میان غرق آبی
ز دید واصلان ما را نظر کنهمه جان مرا سمع و بصر کن
مرا اندر میانه با تو کارستکه گر معنی بیابم بیشمارست
منم منصور با من راست گفتیدُرِّ اسرار ربّانی تو سُفتی
منم منصور اینجا رخ نمودهگره از کار عالم برگشوده
مرا این ابتدای واصلانستکه ذاتم با همه ذرات پیوست
نمود عشق دارم این زمان منشده مخفی بر خلق جهان من
سفر کرده منم در ابتدایشعیان دیدم جمال انتهایش
ز بود خود سفر در خویش کردمنمود عشق را در پیش کردم
ولی در معنوی و هم بصورتکنون افتاد کارم را ضرورت
از این پس در سفر چالاک خواهمز جمله من نمود پاک خواهم
پدر آوردِ امروزم چنین بیندر این دریا مرا عین الیقین بین
مرا اینست اوّل راه صورتکه بگرفتم من از کلّ تو نورت
مرا بنمودهاند این راز اینجاکه دیدم غایت آغاز اینجا
کنون در عین دریایی چنینمکه درحق اوّلین و آخرینم
دراین دریا بسی نایاب گفتمدُرِ اسرار حق را من بسُفتم
بسر مردی بزرگست از نمودارولی ما را نداند یمن اسرار
ترا این بکر معنی دست دادستکه حق در دیدهٔ جانت نهادست
تو داری زین میان معنی تو داریحقیقت دید این تقوی تو داری
مرا در عین دریا هست اسراراگر اینجا درافزایم به گفتار
کجا حاصل کنم من دیدن دوستکه مغز آمد مرا این صورت و پوست
ایا سالک بیان راز بشنونمود شاه از شهباز بشنو
مرا بنمودهاند اسرار باقیمئی در دادم اینجا باده ساقی
مئی خوردم من از آن جام اسرارکه ناپیداست جمله پیش دلدار
مئی خوردم که هشیارم نه سرمستولی در نیستی دانستهام هست
مئی خوردم که جان محوست در یارنمیگنجد به جز دلدار دیار
نمیگنجد به جز جانان درونمکه جانان شد درون وهم برونم
نمیگنجد به جز جانان در این دلکه اونگشاد ما را راز مشکل
حقیقت دیدهٔدیدار دیدمز پیش این جسم را بردار دیدم
نمیدانم که احوالم چه باشدعیان من در این عالم چه باشد
ولی شرح و بیانم بی شمارستکه دایم پای داری پایدارست
حقیقت چون نمایم صورت توندانم در جهان من صورت تو
حقیقت دم زنم اندر هواللّهیکی پیدا کنم در دید اللّه
ولی از حال مستقبل چگویمکه این دم در جهان مانند گویم
مرا گوئی فلک گرداند در ذاتکه میگردد از او دیدار ذرات
مراگوئی فلک در دید پیداستکه از دیدار من گردان و شیداست
مراگوئی فلک چون ارزنی استکه خورشید اندرو چون روزنی است
مرا گوئی فلک سرگشته باشدکه در کویم حقیقت گشته باشد
بسی سالست از دوران افلاککه گردانست بر ما دور و یا خاک
بسی سالست تا بسیار گشتستکه مردم زادگان بسیار کشتست
مرا شوریست در این بحر اعظمکه یک شب بود در پیشش دو عالم
مرا شوریست در سر بی نهایتکه گفتم راست ناید در حکایت
مرا شوریست اندر عالم جانکه از هر ذره پیدا است طوفان
ز درد عشق جانم جان جان شدنمود صورتم هر دوجهان شد
ز درد عشق ناپیدا بماندمتمامت رخت بر دریا فشاندم
ز عین جوهر لا دراِلهمکه بر ذرات عالم پادشاهم
مرا دیدار باید نه خریدارکه بی شک جان نباشد جز که دیدار
مرا دردیست هم از دیرگاهیکه درمانست او را مر الهی
مرا دردیست درمان دوست باشدز مغز جان نه بی شک پوست باشد
مرا دردیست درمانش تو باشیمرا جانیست جانانش تو باشی
حقیقت در دمی هستش تو درمانعیان جان تویی ای جان جانان
چو درد من دوایی میندانمحقیقت تو خدایی میندانم
چو دردم دادی و اینجاست درمانمرا اکنون دوا آمد ز جانان
توئی جانان و جانها در بر توستدل و جانها عجایب غمخور توست
تویی جانان و اندر جان نهانیحقیقت راز من پنهان تو دانی
مرا در سوی این دریا چه کارستکه اندر وی عجایب بی شمارست
مرا میباید اینجا عین ذاتتکه لالست این زبان اندر صفاتت
صفات و ذات تو هم جانست و هم دلمرا کردی در این دریا تو واصل
حقیقت پیر ره خواهم شدن منبگو تا کی در این خواهم بُدَن من