گنج

بخش ۳۲ - پسر در قطع علایق این جهان فانی گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۸ بیت
در این دریا همه ترسست و بیمستعذاب صورت و عین الجحیم است
در این دریا همه خوف و رجایستعذابست و نمودار بلایست
در این دریا همه سرگشتگی داندل خود زین بلا و رنج و برهان
در این دریا تو منشین یکزمان هموگرنه گم کنی جان و جهان هم
در این دریا که کشتی سرکشیدستزهر لحظه ز جائی در رسید است
چو سرگردانی اندر عین دریاکجا هرگز رسی در منزل ما
ز دریای منت گر قطرهٔ بازرسد در مغز جان انجام و آغاز
شود پیدا و کشتی بشکنی تونمود خود بدریا افکنی تو
ببینی آن زمان دیدار بیخودنگنجد پیش تو هر نیک و هر بد
گذر کن چند گویم از حقیقتنشستی تو به کشتی طبیعت
ز کشتی طبیعت هیچ نایددر این دریا ترا جز هیچ ناید
در این دریا دری مانند ماهیکه جز آبی در این دریا نخواهی
تو دریائی و بالا دود داریببین تو این زمان چه سود داری
تو در آبی و همراهان خسیسندچگویم چون ترا نی هم جلیسند
تو در آبی و خوابت برده فارغبگو تا کی شوی ای طفل بالغ
درون بحر پر مار و نهنگستتو درخوابی نهات هوش و نه حس است
همه در آب و کشتی شد روانهچو تیری میشوی سوی نشانه
تو در آبی و خوابت برده بیخودشدی فارغ ز مکر و دیو و هم دد
ز کشتی بی خبر وز رفتن اوخبر داری تو از آشفتن او
ز کشتی بیخبر حیران بماندیعجائب زار و سرگردان بماندی
در این دریا اگر موجی برآیدترا کشتی بیک دم در رباید
زند بر کوه و گردد پاره پارهبگو تا خود چه خواهی کرد چاره
چو کشتی بر شکست و غرقه گشتیببینی عین دریا نیز و کشتی
چو کشتی غرقه شد جمله زیانستکه نامت بعد از این کل بی نشانست
مران کشتی زمانی گوشِ دل دارکه تا با تو چه‌ها گفته‌ست دلدار
مران کشتی زمانی کن توقفجماعت را نگه میدار از تف
که موج و باد وکشتی درخلافنددر این دریا همه عین گزافند
مران کشتی و فارغ شو زمانیاگرچه نیست دریا رامکانی
مران کشتی و جوهر را طلب کنوجود خویشتن عین سبب کن
بهر نوعت که گفتم سرّ اسرارنخواهی شد تو از این خواب بیدار
میان بحر و کشتی عین خوابیدر این کشتی عجائب میشتابی
همی ترسم که اندر خواب مانیدر این گرداب تن غرقاب مانی
دمی بیدار باش و گوش دل بازبسوی من کن ای باب سرافراز
تو و این قوم جمله غافلانیددر این دریا عجب بی حاصلانید
تو و این قوم در غرقاب هستیدز ترس و خوف اندر خواب هستید
میانه من شدم بیدار اینجاکه پاکم از نمود مال اینجا
ندارم هیچ و فارغ در جلالمنه چون ایشان در اینجا پایمالم
مرادنیا همی یک قطره آبستکه کشتی وجودم در شتابست
برم دنیا و عقبی همچنانستکه شخصی یک نفس در بوستانست
برم دنیا و عقبی هیچ آمدکه چون سر موئی جمله هیچ آمد
برم دنیا و عقبی ناپدید استکه دائم جان جانان کل پدیدست
برم دنیا و عقبی در زوالستکه آن حضرت همه عین کمالست
برم دنیا و عقبی نیست چیزینیرزد نزد عاشق یک پشیزی
برم دنیا و عقبی چون خیالستکه بیشک خانهٔ رنج و وبالست
برم دنیا و عقبی محو شد پاکنه باد و آتش ونی آب و نی خاک
ندیدم جز یکی و در یکیامخدای پاک بیخود بیشکیام
از این دنیا همه رنج است ومحنتکه در این خانه هم ناز است و دولت
د راین دنیا همه درد و بلایستدر آنجا جملگی عین بقایست