بخش ۳۱ - پسر در اعیان حقیقت کل گوید
منم دریای لاهوتی اسرّارکه در دریا شوم من ناپدیدار
منم دریای علم وحکمت حقکه خواهم گفت اینجا راز مطلق
منم دریای دید جمله مردانکه از بهر من است این چرخ گردان
منم دریای بیچون و چگونهکه کردم جمله کشتی باژگونه
منم دریای علم و بحر تنزیلکه صورت را کنم اینجای تبدیل
در این دریا منم بابا الهیگواهی میدهندم مرغ و ماهی
در ین دریا منم اللّه بنگرنمود دید الا اللّه بنگر
منم بابا نمود دید اللّهدر این دریا منم عین هواللّه
منم منصور وبنمایم ترا دیدکه میگوئی ابا من عین تقلید
پدر در بحر افکندیم خود راکنون بنگر مگو تو نیک و بد را
منم اینجا خدای هر دو عالمدرون بحر من سرّ دمادم
نمایم ای پدر در عین هستینخواهم همچو من در بت پرستی
منم بابا در این بحر هدایتولیکن این زمان عین عنایت
منم این دم ز وصل خود عنایتکنم تحقیق بابا در پناهت
همه در من، من اندر جملگی گمشدستم همچو قطره بحر قلزم
منم بابا در اینجا عین توحیدمگو با من دگر از راه تقلید
همه خلقان کشتی مانده در ویدر آن دریا و آن مستی و آن می
که بُودِ او از آن کشتی برون بودحقیقت آفرینش رهنمون بود
همه دریا شده مستغرق اواگر تو واقفی این راز برگو
مدان این راحکایت جز معانیسزد گر این حکایت خود بخوانی
بپا برخواست آن قطب سرافرازکه او را بود کلّی عزّت و ناز
نمود واصلان بودست منصورکجا همچون که او باشی تو مشهور
چنین گفت ای پدر اکنون وداعستمرا زین دیدن دریا صداعست
وداعت کردم و خواهم شدن زودز بهر شرع از من باش خشنود
که ما را سرّ اسرارست اینجانمود من بسی کارست اینجا
اگرچه در کتابم می تو کردیز حد شرع بر من سعی بردی
شدم من حافظ قرآن و اسرارنمود خود از آن دیدم سزاوار
بسی اسرار دانستم پدر منکجا یابم ز ذات خود خبر من
دهم با تو نشانی این زمان شادکه اسرار من اندر ملک بغداد
شود پیدا زبعد شصت و یکسالمرا اینست اینجاگاه احوال
کنون بر قدر سرّی میگشایمولی دیدار با تو مینمایم
خدا بخشیده ما را هر دو عالمکه من دارم عیان عین آدم
خدا بخشید وهم از حق شود راستبحکمت باز دید من بیاراست
ولیکن جرعهٔ خوردیم اینجاکه از مستی من حیرانست دریا
همه هستی دریاهای عالمکجا گنجد که پیش ماست شبنم
مرا زان خمّ می جامی بدادندمرا از کان کُل کامی بدادند
ز جام عشق دل رفت وشدم جانز پیدائی خود هستیم پنهان
خدا را عین جزو و کل بدیدمدر این دریا بدید حق رسیدم
در این دریا ببردم عین تحقیقکه جوهر یافتم از عین توفیق
پدر دریای وحدت جز یکی نیستمحقق را در این معنی شکی نیست
نخواندی سورة طلاه سراسرز موسی دار این معنی تو باور
درختی دید آن شب موسی از دورز صد ساله ره آنجا کُه پُر از نور
بیک جذبه بشد آن نیکبخت اوز قربت تا سوی نور درخت او
همی زد آن درخت انّی انااللّهکه واصل بود ای بابا در این راه
از آنی در انااللّه بود پر نورکه حق کردست این آیات مشهور
درختی این چنین گوید انااللّهکه گردد از نمود شاه آگاه
درختی این چنین واصل ببودستکه او را این شرف حاصل ببودست
درختی این چنین قربت بیابدکه در دیدار این وحدت بیابد
درختی این چنین گفتهست این رازبکرده پرده از اسرار کل باز
درختی این چنین مشهور بنمودکه موسی را عیان نور بنمود
درختی این چنین در منزلاتستکه گفتارش گشود مشکلاتست
درختی این چنین اسرار گفتهستروا باشد اگرچه در نهفتست
درختی یافتست این قربت دوستکه میداند که بود بودش از اوست
درختی یافتست اینجانمودارکه میگوید نمود سرّ اسرار
رواست انّی انااللّه گفتن اوکه پنهان نیست گوهر سفتن او
رواست انّی انااللّه از درختیز وصل اینجا نگوید نیکبختی
رواست انّی انااللّه گر بگوئیبوقتی کز خودی خود نکوئی
چو حق دیدم پدر در عین تحقیقحقیقت حق شدم از سر توفیق
چو حق بودم من و واصل ببودمنمود ذات او حاصل نمودم
چو حق دیدم فنای خود گزیدمکه در عین بقای کل رسیدم
چو حق دیدم شدم با حق در آنجاستگواه مننمود حق ز دریاست
منم حق ای پدر بنموده رویمز شوق خویشتن در گفتگویم
منم حق هیچ باطل نیست ذاتمببین اکنون تو اعیان صفاتم
منم حق لیک تا وقتم درآیدنمودم سوی وصل کل درآید
ز حق در حق حقیقت من بگویماناالحق در میان مطلق بگویم
اناالحق گویم اندر ملک بغدادز عین عالم و معنی وهم داد
اناالحق گویم اینجا نیز من همنهم بر ریش و بر درد تو مرهم
اناالحق گویم و در حق شوم گممثال قطرهٔ در عین قلزم
اناالحق گویم و خواهم شدن منحقیقت کل خدا خواهم بُدن من
اناالحق گویم و در حق نمودمتو حق بین ای پدر گفت و شنودم
اناالحق گویم از دریای وحدتفرو نوشم کنون در عین قربت
خدا با ماست با ما هیچکس نیستنمود عشق جز اللّه بس نیست
خدا با ماست کن در ما نظر بازحجاب از پیش خود بابا برانداز
خدا با ماست بابا این زمان بینمرا در عین حق در آسمان بین
خدا با ماست جز من کس نبیندکسی باید که همچون من ببیند
خدا با ماست در دریا و کشتیپدر اکنون نظر کن تا چه کشتی
خدا با ماست و اندر گفتگویستهزاران سر در این دریا چو گویست
در این دریا منم اللّه مطلقزده دم همچو مردان از اناالحق
اناالحق میزنم بابا و گفتمجواب خود زحق کلّی شنفتم
اناالحق میزنم در عین دریانخواهیدم دگر دیدن در اینجا
اناالحق میزنم بر جوهر بحرکه کردستم حقیقت لطف را قهر
اناالحق میزنم و اندر بیانمچو دریا من ابا نام و نشانم
اناالحق میزنم چون جمله دیدماگر بینی مرا هم ناپدیدم
اناالحق حق ز دست ای باب دریابدر این دریا چو کشتی عین غرقاب
در این کشتیِ تن دریا نظر کنپس آنگه این تن شیدا نظر کن
در این کشتی تویی جان و دل منکه بنمودستی این آب و گل من
در این کشتی بماندی و بمانیکه از رمزم پدر موئی ندانی
حقیقت گر تو خواهی آمدن بینمرا بنگر کنون و کل مرا بین
بیا تا همسفر باشیم با همچو من شو تا شوی در عشق محرم
بیا تا بگذریم از عین دریاز دریای دگر گردیم یکتا
در آن دریا که این دریا از آنستکه این یک قطره زان عین العیانست
در آن دریا قدم زن با من ای بابنمود عشق من اینجا تو دریاب
در آن دریا قدم زن تا شوی گلرهی یکبارگی از رنج وز ذل
در آن دریا قدم زن تا الهیشوی بیشک یکی در ماه و ماهی
در آن دریا قدم زن در قدم تواگر داری نمود دم بدم تو
در آن دریا قدم زن تا شوی یارپدر یکی شهر اینجای بسیار
در آن دریا ترا یکی نمایندترا عین نمود کل فزایند
در آن دریا نبینی دید کشتیبوقتی کز صور اندر گذشتی
در آن دریا منم حق الیقینمنمود اوّلین و آخرینم
در آن دریا یکی دیدم سراسرنهاده جان و دل او را برابر
در آن دریا شدم بیخود ابا خودنمیگنجد در آن دریا چرا بد
در آن دریا همی یکسان نمودماز آن دریا من این برهان نمودم
در آن دریا نمودندم همه رازبدیدم اندر او انجام و آغاز
در آن دریا همه جانست و جاناننمودش عین پیدایست و پنهان
در آن دریا حقیقت نور دیدمنظر کردم به کل معبود دیدم
در آن دریا نمیگنجد سر و پایکجا باشد در آنجا بود دنیای