گنج

بخش ۲۱ - حکایت

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۰ بیت
شبی حلّاج را دیدند در خواببریده سر به کف مانند جلّاب
بدو گفتند چونی سر بریدهبگو تا چیست این جام گزیده
چنین گفت او که سلطان نکونامبه دست سر بریده میدهد جام
کسی این جام معنی میکند نوشکه کردست او سر خود را فراموش
کسی را جام معنی پایدارستکه اندر سر بریدن پایدارست
کسی این جام معنی نوش داردکه او گفتار جانان گوش دارد
کسی این جام معنی درکشیده‌ستکه چون عطّار خود را سر بریده‌ست
کسی این جام معنی خورد اینجاکه بگذشت از خواب و خورد اینجا
کسی این جام معنی میخورد اوکه جز جانان حقیقت ننگرد او
کسی این جام معنی خورد از دورکه او شد کُل فنا مانند منصور
کسی این جام معنی همچو او خَوردکه باشد همچو مردان صاحب درد
کسی این جام معنی میکند نوشکه آنکس در فنا باشد جهان کوش
اگر این جام معنی میخوری تویقین کز هر دوعالم برتری تو
اگر این جام معنی نوش خواهیبگردن جان دهی در دید شاهی
اگر این جام خواهی کرد تو نوشببر سر همچو منصور و تو مخروش
ببر سر تا شوی اینجای سرداراناالحق زن چو او اندر سرِ دار
طمع چون برگرفتی یار گردیدرون جزو و کل بیدار گردی
چو سر این جا بریدی حق تو باشیحقیقت در خدا مطلق تو باشی
چو سر این جا بریدی بیشکی توعیان بینی یکی اندر یکی تو
چو سر این جا بریدی راز بینینمودحق حقیقت بازبینی
چو سر این جا بریدی همچو عطّارز دریا جوهرافشانی به یک بار
چو سر این جا بریدی صورت دوستبدانی و ببینی این همه اوست
چو سر این جا بریدی در شریعتدرست آید ترا عین حقیقت
چو سر این جا بریدی حق ببینیتو تا عین ابد با او نشینی
چو سر این جا بریدی انبیاوارتو باشی نقطه پرگار اسرار
حقیقت حق شوی در راه معبودمرا اینست دائم عین مقصود
حقیقت حق شوی زین حسن فانیعیان جزو و کل یکسر بدانی
حقیقت حق شوی در جوهر خویشنمود جملگی برخیزد از پیش
حقیقت حق شوی از بود اللّهتو باشی در صفات قل هواللّه
حقیقت حق شوی و جان جانانزبانها را تو باشی جمله گویان
حقیقت حق شوی ای مرد دیندارببینی خویشتن را دید دلدار
حقیقت حق شوی و تن نماندبجز حق هیچ ما و من نماند
حقیقت حق شود اندر صفاتتکسی دیگر کجا داند ز ذاتت
حقیقت حق شوی و جان تو باشیحکیم و عالم دیّان تو باشی
حقیقت حق شوی مانند منصورهمه عالم ترا گردد پر از نور
حقیقت حق شوی در لا الهیچو حاکم باشد و جمله تو شاهی
حقیقت حق شوی در عالم جانهمه جان خود شوی و نیز جانان
حقیقت حق شوی اندر جهان توببردی گوی اللّهی عیان تو
حقیقت حق شوی بی دیدن خَودنماند پیش تو چه نیک و چه بد
حقیقت حق شوی بازی مکن توز جانان بشنو اکنون این سخن تو