گنج

بخش ۲۲ - در فنای خود و راه یافتن به مقام حق و موصوف شدن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۰ بیت
ز خود بگذر که مائی عین ماییکه از دیدار خود ما مینمائی
زخود بگذر جهان جان نظر کناز این گفتار کل خود را خبر کن
زخود بگذر تمامی باش قائمکه خواهی بود با ما هم تو دائم
زخود بگذر تو بود ما طلب دارعیان ما در این شبها نگهدار
ز خود یکبارِگی بگذر که رستیاگر کل دیدهٔ عهد الستی
زخود بگذر نمود جان جانانطلب کن اندر اینجاهمچو مردان
زخود بگذر نه با خودباش مهجوراناالحق گوی شو مانند منصور
اگر سر میبری اینجا بزاریحقیقت جملگی اعیان تو داری
اگر سر میبری غلطان تو چون گویاناالحق در نهاد جان و دل گوی
اگر سر میبری باشی تو بر حقبزن مانند او اینجا اناالحق
اناالحق گوی جز از حق مبین حقیقین گفتم ترا این راز مطلق
چو مردان زن اناالحق تو همیشهمترس از روبهان ای شیر بیشه
چو مردان زن اناالحق گو الهیسزد گر چون زنان عذری بخواهی
چو مردان زن اناالحق جان رها کننمود ابتدا با انتها کن
چو مردان زن اناالحق سر بیفکننمود خویشتن کلی تو بشکن
چو مردان زن اناالحق گرد کافرچو این معنی ز تو گشتست ظاهر
چو مردان زن اناالحق تو میندیشکه در حق مینگنجد کفر با کیش
چو مردان زن اناالحق اندرین دارکه از بهر چنین گشتی نمودار
چو مردان زن اناالحق جای داریبکن گر مرد عشقی پایداری
چو مردان زن اناالحق جاودانهکه تیر عشق را باشی نشانه
چو مردان زن اناالحق دائما توکه گردی ابتدا و انتها تو
اناالحق آنکه از جان زد فنا شدحقیقت ابتدا و انتها شد
اناالحق آنکه زد کلّی حق آمدز باطل بود کاین جا بر حق آمد
اناالحق آنکه زد حق دید و حق گفتعیان بردار حق بشنید و حق گفت
اناالحق آنکه زد حق دید در خویشنمود جسم و جان برداشت از پیش
اناالحق آنکه زد حق دیده بود اوابا حق گفت وز حق بشنیده بود او
اناالحق آنکه زد از خویش بگذشتطریقت در سلوک دوست بنوشت
اناالحق آنکه گفت از دید دیدارحقیقت خویشتن شد بر سر دار
اناالحق آنکه گفت اینجا یقین گفترموز اوّلین و آخرین گفت
اناالحق گفت و بنمود آشکارهخودش خود کرد اینجا پاره پاره
اناالحق گفت و دم را از یکی زدحقیقت حق بد و حق بیشکی زد
اناالحق گفت و بگذشت از زمانهبماندش نام اینجا جاودانه
اناالحق گفت و در یکی قدم زداز آن حق گفت و هم در خویش دم زد
اناالحق گفت و بود بود شد اودرون جزو و کل معبود شد او
اناالحق گفت و حق در حق عیان شدحقیقت برتر از هر دو جهان شد
اناالحق گفت وذات کل شد اینجاز بود خویش پنهان کرد و پیدا
اناالحق گفت و حق دیدار بنمودحقیقت حق او در دار بنمود
حقیقت چیست اینجا سر بریدنوصال دوست اینجا باز دیدن
حقیقت چیست پیش دوست مردنچو مردان جهان این ره سپردن
حقیقت چیست نابودن به دنیاخبر دریافتن ز اسرار معنا
حقیقت چیست جانان دیدن اینجاتوئی بگذاشتن آنگاه یکتا
حقیقت چیست جز یکتا شدن زودچو دُر در بحر یکتائی شدن زود
حقیقت چیست چون عطّار بودنهمیشه واقف اسرار بودن
اناالحق آنکه گفته‌ست سر بریده‌ستکنون این داستان گفت وشنیدست
اناالحق آنکه گفت ای دوست حق شدکه کلّی در نمود دوست حق بد
حقیقت چیست از جان بگذر ای دوستچو دیدی این زمان عطّار کل اوست
ره جان گیر و جمله عین او بینز بدها در گذر جمله نکو بین
مرا جانان ابی نام ونشان کردجواهر ذاتم او اینجا بیان کرد
هنوزم این بیان ماندست بسیارولیکن تا بیابم من خریدار
بیان من بجان باید خریدندسخنهایم زجان باید شنیدن
بیان من هم از دیدار یارستیکی معنی است گرچه بیشمارست
عیان من حقیقت روی بنمودمرا از دید خود زین جای بربود
بیانم گوئیا آب حیاتستکه هر یک جوهری از نور ذاتست
بیان من به جز من کس نداندهر آن کو خواند این حیران بماند
هر آنکو خواند این واصل بباشدهمه مقصود او حاصل بباشد
هر آنکو خواند این از واصلانستحقیقت برتر از هر دوجهانست
هر آنکو خواند این یابد یقین بازببیند اولین در آخرین باز
هر آنکو این بخواند یار گردددل وجانش همه دلدار گردد
هر آنکو این بخواند شاه باشدز بود جزو و کل آگاه باشد
هر آنکو این بخواند گردد آگاهزند دم دائما در قل هواللّه