گنج

بخش ۲۰ - در توحید صرف و بقای کل فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۷ بیت
خدا شد بیجهت درحق مبرّادم اللّه زد وز دید یکتا
خدا شد بود او نابود آمدز دید دید حق معبود آمد
خدا شد در خدا دانی یقین دیددر اینجا اوّلین و آخرین دید
خدا شد در خدا ز اللّه دم زددر اعیان خدائی او قدم زد
خدا شد بود خود در بود حق باختعیان شد عشق و صورت را برانداخت
خدا شد تا خدا در جان نباشدنمود بود او اعیان نباشد
خدا شد از خدا گفت آشکارهبکردندش در اینجا پاره پاره
هر آن کو راز بین باشد در این کارشود در عاقبت اندر سرِ دار
هر آن کو سِرّ بداند سرفشاندولی در عاقبت حیران نماند
هر آن کو سر بداند جان جانستولیکن این سخن از من نهانست
چو منصور از مرید دوست خود دیدیقین در کشتن خود او سبق دید
که میبینم که چون منصور عطّاربخواهد سر بریدن زود ناچار
جدا خواهد شدن از بود خود زودشود در عاقبت دیدارمعبود
جواهر ذات بعد از این که خواندز هر یک چشم جوی خون فشاند
چه دیدست اندر اینجاکشتن خویشحجاب خویشتن برداشت از پیش
شترنامه عیان یار خود گفتز منصور حقیقی راز بشنفت
عیان منصور عطّارست دریابکنون از عشق بر دارست دریاب
عیان منصور دید و بود منصورکه اشترنامه زو گشتست مشهور
عیان منصور بود و کل لقا دیدچو اندر کشتن خود او بقا دید
عیان منصور بود و راز گفت اوهمه راز نهانی باز گفت او
عیان منصور بود و زد اناالحقبگفت اندر میانه راز مطلق
عیان منصور بود و گشت عاشقفنای خویشتن میدید لایق
عیان منصور بود و در جلالشبدید آنجا نمودار کمالش
عیان منصور بود و جان بداد اوز عین عشق بیشک داد داد او
عیان منصور بود و کشتن خویشز دید حق بدید اینجای از پیش
عیان منصور بود و جوهر ذاتنمود اینجا همه در عین ذرّات
عیان منصور بود و بس کتب ساختهمه در دیدن جانان بپرداخت
عیان منصور بود و در بقا شدز دید حق نهان انبیا شد
میان جزو و کل بد پیش بین اوکه بد در واصلی صاحب یقین او
ز عین وصل حق چون اصل دریافتطمع از خود برید و وصل دریافت
ز عین وصل او در لامکان شدبر جانان بکلّی او عیان شد
هر آنکو گاهگاهی عشق بشناختچو من چون موم درخورشید بگداخت
چو خورشید حقیقی دیده ام منز جانان راز خود بشنیده ام من
چو ذرّه در فنا گشتم چو خورشیداز آن ماندم من اندر عشق جاوید
عیان جاودان اینجا بدیدمز حق بینی به کام دل رسیدم
ز جان بگذشتم و جانان شدم کلّز بود خویشتن پنهان شدم کل
حقیقت چیست بیش اندیش بودنز خود بگذشتن و با خویش بودن
حقیقت چیست جانان باز دیدننمود خویش عین راز دیدن
حقیقت چیست محو جاودانیکه گردی از نمود خویش فانی
سر خود دور نه اندر سرِدارکه تا زان سر تو باشی نیز سردار
سر خود دور نه جان را برافشانغبار هستی ازدامن بیفشان
سر خود دور نه مانند عطّارکه تا چون او شوی واصل در اسرار
سر خود دور نه بگذر ز هستیچو گبران میمکن این بت پرستی
سر خود دور نه تا خود ببینیحقیقت نیز نیک و بد ببینی
سر خود دور نه تا راز یابینمود ذات اعیان بازیابی
سر خود دور نه و رخ مگردانکه یابی بیشکی دیدار جانان
سر خود دور نه مانند منصورکز او شد عالم تحقیق مشهور