بخش ۱۹ - در اظهار کردن قوّت و قدرت و استغناء کل فرماید
منم یکتا که جمله دستگیرمبمیرانم تمامت من نمیرم
منم حییّ که دایم زنده باشمکه بیخ بدکنش برکنده باشم
ستانم داد مظلومان ز ظالمبذات خویش من پیوسته قائم
جهان و هرچه در هر دو جهان استبر من جمله بی نام و نشانست
خدایم من خدایم من خدایمکه از هر عیب و سهوی من جدایم
من آوردم تمامت اندرین جایبرم بار دگر در غیر ماوای
یکی بردم در اوّل هم در آخرنمودم خویشتن در عین ظاهر
همه در خویشتن پیدا نمودمز دید خود چنین غوغا نمودم
ز ذاتم عقل و جان آگه نباشدبجز من هیچکس اللّه نباشد
ز ذاتم عقل و جان اینجا خبر نیستکه من در بود خود هستم دگر نیست
من آوردم شما را هم بدنیابرم من جمله اندر سوی عقبی
کجا وهمت تواند کرد ادراککه ادراکست و عقل افتاده در خاک
منزّه آمدم از جمله خلقانمنم بیشک نمود جمله میدان
خدائی مر مرا باشد سزاوارکه گر خواهم بیامرزم به یک بار
خدائی مر مرا باشد بتحقیقکه هر کس را ببخشم عین توفیق
دهم توفیق دیدارم ببیندابا من در میان جان نشیند
منم یکتای بی همتا که بودمنمود جملگی در بود بودم
ز وصف ذات پاکم عقل ماندستاز آن پیوسته اندر نقل ماندست
ز وصف ذات پاکم جان چه گویداگر جز دید من چیزی بجوید
ز وصف من تمامت گنگ و لالندز من اندر تجلّی جلالند
ز وصف من تمامت گشته حیرانکه ما هستیم اندر پرده پنهان
ز وصف من همه در بحر ماننداگرچه بود هم خود نمایند
کجاوصفم تواند کرد هر کسکه من در دید خود اللّهم و بس
کجا وصفم تواند کرد هر جانمنم جسم و منم جان اندر اعیان
حقیقت من منم یکتا و دلدارز ذات خویشتن مائیم جبّار
عیانم در همه چیزی تو بنگربجز دیدارما تو هیچ منگر
فلک گردان ز من وز شوق مدهوشکواکب جمله حیرانند و خاموش
مه از شوقم گدازانست هر ماهسپر انداخته از بیم من شاه
کنم من شمس را هر شام رخ زردکه از دیدار من باشد پر از درد
ز دردم جبرئیل اینجای مدهوشبمانده در درون پرده خاموش
ملایک جمله در من راز بینندکه در دیدار ما خلوت گزینند
که عرش از دید من بر قطرهٔ آببماندست اندر اینجا عین غرقاب
ز بودم فرش گوناگون پدیدارنموده رخ در این دیدار پرگار
ز عینم در بهشت افتاده دائمنموده روح و ریحان گشته قائم
ز دوزخ کس امان من نداردکه اینجا جز عیان من ندارد
منم بیچون و دانم راز جملهمنم انجام و هم آغاز جمله
منم دانا و بینا در دل و چشمکه بر بنده نگیرم زود من خشم
منم پیدا و پنهان جهانمکه در نطق همه شرح و بیانم
چو من هرگز نباشد پادشاهیچو من هرگز نبینی نیکخواهی
چو من هرگز کجا همراز ببینینمودستم اگر خود باز بینی
چون من دیگر کجا در جان بیابیسزد گر مر مرا اعیان بیابی
ز وصف خویش دائم در حضورمکه در ظلمات تنهائیت نورم
ز وصف خویش خود را رازگویمنمود خویش با خود بازگویم
ز دید خویش دائم در جلالمز نورخویش قائم در وصالم
ز نور خود نمودم جمله اشیاءز بود خویش کردم جمله پیدا
زخون مشک و ز نِی شِکّر نمایمز باران در صدف گوهر نمایم
ز کفّ خود برآرم آدمی راز کاف ونون فلک را و زمی را
ز دودی گنبد خضرا کنم منز پیهی نرگسی بینا کنم من
مه و خورشید دائم در سجودمکه ایشانند در نور نمودم
نهان از خلق و پنهان از خیالمکه نور در تجلّی جمالم
ز وصفم عقل در پرده نهان شدز دیدم عشق هرجائی عیان شد
منم اوّل منم آخر در اشیاءمرا باشد همه صنعی مهّیا
که بنمایم وجود و پی کنم مننمایم ظلمت اندر نور روشن
همه دروصف من حیران و خاموشزبان ناطقانم لال و خاموش
ز دید خویش جمله آفریدمدر این روی زمین شان آوریدم
ز ذات خود محمد(ص) راز دادمنمودم تا ز خود اعزاز دادم
حبیب من زجمله مصطفایستشما را پیشوا و رهنمایست
نمودم شرع در دیدار احمد(ص)که هر کو شد بجان دیندار احمد(ص)
هر آنکس کو رسول خود شناسدمرا در دید خود احمد شناسد
نمایم مر ورا دیدار خویشمکه من در عشق برخوردار خویشم
هر آن کو راه پیغامبر گزیندیقین اندر جهان او بد نبیند
حبیب من زجان مردوست دارندنمود عشق ما را یاد دارند
کنون ای پیر توحیدم شنیدیدرون ذاتم اعیان باز دیدی
برو با مسکن خود زودبین باشوز این گفتار با عین الیقین باش
خوشا آنکس که ما را دید در ذاتگذشت از جسم و جان جمله ذرات
خوشا آنکس که جز ما کس نبیندیقین ذات ما را برگزیند
چو باهوش آئی و بینی یقینمنظر کن اوّلین و آخرینم
همه اندر درون خویشتن بیننمود جسم را در جان تن بین
بر هر کس مگو اسرار ما فاشز دیدارم تو برخوردار میباش
حریم وصل ما میدان و میروبجز ما را مبین و هیچ مشنو
که ذات پاک ما هرگز نیابنداگرچه سالکان نزدم شتابند
نبیند هیچکس ما را به تحقیقمگر آنکس که یابد چشم توفیق
نبینید هیچکس ما را چنان بازکه تا اینجا نگردد جسم و جان باز
کسی کو بی سر آید اندر این راهبیابد مر مرا بی خویش ناگاه
اگر بی سر شوی این سر بدانیوگرنه گربه چند از جاه خوانی
اگر بی سر شوی اسرار یابیابی دیدار خود دلدار یابی
اگر بی سر شوی فانی نباشینمود جزو و کل را جان تو باشی
سر خود دور نه تا دید دیدارببینی در حقیقت جان دلدار
سر خود دور نه مانند حلّاجکه تا بر فرق معنایت نهد تاج
سر خود دور نه گر کاردانیکه مردن بهتر از این زندگانی
سر خود دور نه تا یار گردیز نقطه بگذری پرگار گردی
سر خود دور نه مانند مردانکه بهر تست خدمتکار دو جهان
سر خود دور نه اندر بلا توبمانند شهید کربلا تو
سر خود دور نه مانند جرجیسچرا چندین شوی در مکر و تلبیس
سر خود دور نه مانند یحییکه تا گردی ز پنهانی تو پیدا
سر خود دور نه تا سر تو باشینمود عالم اکبر تو باشی
سر خود دور نه تا سر تو گردیبیکباره ز ما و من تو گردی
سر خود دور نه تا دوست گردیحقیقت مغز جان در پوست گردی
سر خود دور نه همچون شهیدانکه تا یابی وصالان حبیبان
سر خود دور نه مانند گوئیبزن چون عاشقان تو های و هوئی
سر خود دور نه تا بر سر دارببینی خویشتن را عین جبار
سر خود دور نه در خاک و خون شوز عین این جهان دون برون شو
اناالحق گوی تا واصل بباشیفنای عشق را لایق تو باشی
اناالحق گوی تا مانند منصوربرافشان اندر اینجا جوهر نور
اناالحق گوی و سر بردار و سر برکه جوهر مینباشد کمتر از زر
اناالحق گوی و درجمله قدم زنوجود خویشتن را بر عدم زن
اناالحق گوی و محو آور وجودتنظر کن آنگهی مر بود بودت
اناالحق گوی اگر حق الیقینیچرا مانده تو اندر کفر و دینی
اناالحق گوی و بگذر کلّی از دینهم اندر حق حقیقت عین خودبین
اناالحق گوی اینجا آشکارهز عشق دوست شو تو پاره پاره
اناالحق گوی تا یکتا بباشیمیان جزو و کل رسوا تو باشی
اناالحق گوی و بگذر از دل و جاندل وجان بر نثار حق بر افشان
اناالحق گوی چون گوئی همی گرداگر در عشق مردی مردهٔ مرد
اناالحق گوی بر مانند عطّارکه آویزندت اینجا بر سر دار
اناالحق گوی چون جوئی حقیقتببردی هم طریقت هم شریعت
اناالحق گوی چون حق رخ نمودستکه حق اینجا ترا گفت و شنود است
اناالحق گوی و عین لامکان شوچو مردان بی زمین و بی زمان شو
اناالحق گوی تا خونت بباشیکه حق حق حقیقت هم تو باشی
اناالحق گوی تو اینجا اناالحقکه نه بر باطلی الاّ که بر حق
اناالحق گوی تا چون او شوی بازنمود عشق گردی اندرین راز
اناالحق گوی چون حق دیدهٔ توحقیقت نور مطلق دیدهٔ تو
اناالحق گوی کاشترنامه خواندیهمه اندر قطار اشتر تو راندی
اناالحق گوی کاشتر آشکارستکه این معنی چو اشتر بر قطارست
اناالحق گوی و ز دیرت برون آینمود دیر و کعبه هر دو بنمای
اناالحق گوی این کعبه براندازتو چون شمعی وجود خویش بگداز
اناالحق گوی کان دیرت خرابستدرون دیر بیشک آفتابست
اناالحق گوی اینجا بت شکن باشوگرنه اندرین نی مرد و زن باش
اناالحق زن چو مردان تا توانیکه بهر تُست اسرار معانی
اناالحق زن چو مردان در جهان توگذر کن از زمین و از زمان تو
اناالحق زن چو مردان بر سر داراگر تو خود زنی این سر نگهدار
اناالحق گفت و پس بردار آمدز دید دوست برخوردار آمد
اناالحق گفت و شد قربان در اینراهیکی دیدار جان باشد در این راه
اناالحق گفت و قربان گشت از دوستدر اینجا مغز گشتش جملگی پوست
اناالحق گفت و گفتارش یکی بودخدا را دید واصل بیشکی بود
اناالحق گفت و در حق حق نظر کردهمه ذرات عالم را خبر کرد
اناالحق گفت و جانان دید از جاندُر افشاندند و او آمد سر افشان
اناالحق گفت او چون راست اینجابگفتِ عشق او پیداست اینجا
اناالحق گفت و عشقش یار بنمودگره از کار عالم جمله بگشود
اناالحق گفت و حق حق دید اینجاکه دیداریست پنهانی و پیدا
اناالحق گفت تو گر باز بینیسزد گر حق در اینجا باز بینی
اناالحق آنکسی داند که از خودرود بیرون نبیند نیک هم بد
اناالحق زن یقین اللّه باشدکسی کو از عیان آگاه باشد
چو منصوراز حقیقت مست حق شدحقیقت نیست گشت و هست حق شد
چو منصوراز حقیقت یافت جانانز پیدائی شد اینجاگاه پنهان
چو منصوراز حقیقت راست بین بودحقیقت جان او عین الیقین بود
چو منصوراز حقیقت دید حق بازحقیقت گفت و شد با حق سوی یار
چو منصوراز حقیقت لاف کل زدچو سیمرغی خود اندر قاف کل زد
چو منصوراز حقیقت لامکان بوداز آن او فتنهٔ کلّ جهان بود
چو منصوراز حقیقت بیجهت شدز ذات کل بحق او یک صفت شد
چو منصوراز حقیقت دل رها کردز جان آهنگ دیدار خدا کرد
چو منصوراز حقیقت جان برانداختچو شمعی در عیان عشق بگداخت
چو منصوراز حقیقت کل فنا شدحقیقت جاودان عین بقا شد