گنج

بخش ۱۰۱ - در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۷۱ بیت
تو او باشی و او تو من چگویمبجز درمان دردت می چه جویم
خوشا آن دم که پرده بفکند یارز پنهانی نماید عین دیدار
خوشا آن دم که جان و تن نماندبجز حق هیچ ما و من نماند
خوشا آن دم که بینی روی جانانتو باشی در یکی هم سوی جانان
خطاب آمد درآن دم خود بخود اوشده فارغ ز گفت و نیک و بد او
که بنده این زمان شاهی تو بنگرنمودم در همه ماهی تو بنگر
بمن قائم شدی میباش قائمکه من هم با تو خواهم بود دائم
من از آنِ توام تو آنِ مائیزهی عین خطاب رب خدائی
نداند نفس این سرّ پی ببردنبجز حسرت در اینجاگاه خوردن
نداند این بیان جز حق شناسیخطا داند بیانم ناسپاسی
بیانم از شریعت باز دان توهواللّه قُل و آنگه رازدان تو
یکی خواهی بُدن در آخر کاربماند نقطه اندر عین پرگار
همه این راز میگویند و جویندکسانی کاندر این دم راز جویند
هر آن کو پی برد در سرّ عطّارببیند همچو او اینجا رخ یار
زمانی گر نه صاحب درد باشدزنی باشد نه مرد مرد باشد
بدرد این راز بتوانی تو دیدنز خود بگذشتن اینجاگه رسیدن
بدرد این شرح اینجا راست آیددرت اینجا بکلّی برگشاید
بدرد این یاب و سوی درد بشتابنمود دوست هم از دوست دریاب
بدرد این راست آید چند جوئیبیفکن صورت و بنگر تو اوئی
بدرد این درد واکن هان و مِی نوشولی مانندهٔ منصور مخروش
بدرد این درد مردان را در آشامغلط گفتم بر افکن ننگ با نام
که صاحب درد راز دوست دیدستحقیقت مغز اندر پوست دیدست
ولیکن مغز کی چون پوست باشداگرچه پوست هم از دوست باشد
تو اینجا پوست بگذار و یقین پوستکه چون شد پوست محو اندر یقین اوست
تو مغزی و طلب کن مغز جانتکه ازجان بنگری راز نهانت
تو مغزی پوست همراه تو آمدچو دامی بند این راه تو آمد
چرا در بند دام اینجا بماندیدلِ سرگشتهٔ مانندهٔ گوی
سخن تا چند گوئی ای دل مستکنون چون دیده با دیدار پیوست
رها کن ترک نام و ننگ برگویچرا سرگشتهٔ مانندهٔ گوی
رها کن نام و ننگ و زهد و طاماتدو روزی روی نِه سوی خرابات
خراباتی شو و منصور واریاناالحق زن در این خمخانه باری
گرو کن طیلسان درکوی خمّارزمانی سر نه اندر کوی خمّار
نظر کن اندر اینجا دُرد نوشانکه از دُردی شده مست و خموشان
از آن دُردی که مردان نوش کردندولی چون حلقهٔ درگوش کردند
از آن دُردی که بوئی یافت منصوربگفتا کل منم نور علی نور
از آن دُردی در آشامید حق گفتچو خود حق دیدهم حق بود حق گفت
از آن دُردی که قوت عاشقانستبده ساقی که این شرح و بیانست
از آن دردی مرا ده زود یک جامکه بگذشتم هم از آغاز و انجام
مرا ده دردی زان خمّ وحدتکه تا بگذارم اینجا عین کثرت
مرا ده دردئی ز آن خم زمانیمرا ازخویشتن کن گُم نشانی
مرا ده دردی و بستان و در جاناز این بیشم دگر جانا مرنجان
مرا جامی بده هان زود ساقیزنام و ننگ برهان زود ساقی
مرا جامی بده تا جانفشانمغباری بر سر میدان فشانم
چه جای دل که جان سیصد هزارانبود جانم فدای رویت ای جان
چه باشد جان که در خورد تو باشدبود درمان که در درد تو باشد
مرا دردیست جامی کن دوایشز جامی کن مرا مست لقایش
دوا کن دردم ای درمان جانهاکه از دردست این شرح و بیانها
دوا کن دردمند خود دوا کنبجامی حاجت جانم روا کن
دوا کن ای دوای دردمندانمرا زین سجن غم آزاد گردان
دوا کن ای بتو روشن دل منتوئی اندر زمانه حاصل من
دوا کن ای تو بود اولیّنمدوا کن بی نهان آخرینم
دوا کن دل که دل داغ تو داردبهر زه روزگاری میگذارد
دوا کن دل که دل محبوس ماندستدرش اینجایگه مدروس ماندست
دوا کن این دل بیچاره ماندهبسان ناکسی آواره مانده
دوا کن این دل مجروح افگارکه در دام غمت ماندست گرفتار
دوا کن این دل حیران شده مستکه تا یک دم وصال او را دهد دست
دوا کن این دل افتاده در داممگر بیند رخ خوبت سرانجام
دوا کن این دل آتش رسیدهکه شد در آتش عشقت کفیده
دوا کن این دل از غم کبابمتو دستم گیر کز سر رفت آبم
شفائی بخش اینجا عاشقانتبکن پیدا بکل راز نهانت
چو دردم از تو و درمانم ازتستچو جسمم از تو و هم جانم از تست
حقیقت جسم و جان هر دو تو داریچه باشد گر سوی من رحمت آری
ندارم عقل و هوشم شد بیکبارحجاب من منم از پیش بردار
چنان در قید صورت شد گرفتارکه اینجا باز ماند از دیدن یار
از آن دم میزنی بر جمله ذرّاتکه دام داری عیان از نفخهٔ ذات
از آن دم میزنی ای راز دیدهکه این دم زان دم کل باز دیده
دمی زن حق درون خود نظر کندگر ذرّات از این دمها خبر کن
خبر کن جملهٔ ذرّات از این دمکه میگوید بیانت حق دمادم
خبر کن جملهٔ ذرّات از این رازکه سوی آن دم اینجاگه شوند باز
خبر کن جملهٔ ذرات بس حقاناالحق زن چوهستی نور مطلق
دم عطّار بیرون ازمکانستحقیقت دید عین لامکانست
دم عطّار زد اینجا اناالحقبگفت او در حقیقت راز مطلق
دم عطار بیشک دید دیدستخدا دان تو که در گفت وشنیدست
دم عطّار زد اینجای سر بازاز آن شد آخر او هم جان و سرباز
دم عطّار منصورست برداراناالحق میزند بهر نمودار
بیک ره پرده از رو برگرفتستاز آن از دوست پاسخ در گرفتست
یقین دارد از آن او بی گمان شدصور بگذاشت تا کل جان جان شد
همه معنی یکی گفت و یکی شدحققت ذات معنی بیشکی شد
نداند مبتدی اسرار عطّارمگر صاحبدلی هم صاحب اسرار
که بردارد گمان از پیش خود اویکی بیند چه هم نیک و چه بد او
جمال یارش اینجا آشکارههمه سوی جمال او نظاره
همه دیدار او دیدند یکسرولیکن عقل کی دارد میّسر
که جانانست جمله عشق داندکه این دُرهای پُر معنی فشاند
بیان من نه از عقلست اینجاز عشق آمد نه از عقلست اینجا
کسی کو عقل را بشناخت جانستمر او را عشق کل عین العیانست
نگوید راز تقلیدی ابر گویکه سرگردان شدست از گفت و ز گوی
حقیقت زو که ازتقلید گویدسخن کی از عیان دید گوید
حقیقت زو که خود رادوست داردنه مغز است او که کلّی پوست دارد
حققت زو که جانان بیند اینجامر آن خورشید رخشان بیند اینجا
یکی بیند دوئی را محو کردهبگوید او سخن از هفت پرده
یکی را در یکی گوید بیانشنماید راز ذات جان جانش
چو اصل و فرع بیند در یکی گُمشده او در یکی، یک در یکی گُم
بود واصل در اینجا بی طبیعتیکی را دیده در عین شریعت
اگرچه آخر از اوّل خبردارشود اینجایگه در دیدن یار
مر او را این بیان گردد میسّراگر آخر ببازد همچو من سر
فنا را در بقا بنموده باشدگره ازکار خود بگشوده باشد
مشایخ جمله خود را دوست دارندحقیقت مغز جان هم پوست دارند
همه دم میزنند از سرّ اسرارشده چندی از آن حضرت خبردار
دم حق میزنند وحق پرستنداگرچه در معانی نیست هستند
ولیکن فرق این بسیار باشدکه چون منصور دیگریار باشد
مشایخ گرچه اوّل بود بسیاردلی چون بایزید آمد پدیدار
جنید و شبلی معروف آمدولی منصور از این معروف آمد
همه این دم زدند امّا نهانیولی منصور آمد در عیانی
همه این دم زدند این راز گفتنددرون خلوت ایشان راز گفتند
عوام النّاس چندی واصلاننداگرچه صورت بیحاصلانند
همی گویند چندی آشکاراولیکن جز خموشی نیست ما را
چو از تقلید گویند این سخن بازولی کی باشد اینجا صاحب راز
که بیشک جسم و جان اینجا ببازنددر آن حضرت پس آنگه سرفرازند
در آن حضرت چه خاص است و چه مر عامدر آن قربت چه قهرست و چه انعام
ولکین این بیان مر صاحب رازسزد اینجا که گوید نی جز آغاز
نمودی کان ز جمله خلق پنهانستکسی شاید که گوید از دل و جانست
کسی شاید که این اسرار گویدکه او را دیده و دیدار گوید
از آن حضرت بود کلّی خبردارنبیند هیچ غیری جز رخ یار
از آن حضرت کسی کو آگهی یافتچو ذرّه سوی آن خورشید بشتافت
از آن حضرت کسی کو دید چون منیکی شد در درون و در برون من
از آنی بی خبر ای دل ندانیکه در عین بقا اندر گمانی
از آنی بیخبر ای دل بماندهکه هستی دست از خود برفشانده
دمی خاموشی و دیگر سخن گویاگر تو بردهٔ اندر سخن گوی
دمی در عین دیدار خدائیدمی از جسم و جان کلّی جدائی
همه با هم یکی دان همچو اوّلکه تا آخر نگردی تو معطّل
چو اصلت هست فرع تو هم اصلستگذشته فرقت دیدار وصلست
گمان رفتست و کل عین الیقین استترا جانان نموده رخ چنین است
گمان رفتست و دیدارت نمودهترا هر لحظه صد معنی فزوده
گمان رفتست و دیدارست اینجاحقیقت جان تو یارست اینجا
گمان رفتست و گفتارت یقین شدنمودت اوّلین و آخرین شد
گمان رفتست و دل بر جای هم نهدر این معنی ترا شادی و غم نه
گمان رفتست اکنون در یقین باشچو منصور از اناالحق جمله این باش
چو منصور از اناالحق رازها گوییکی آواز در آوازها گوی
چو منصور از اناالحق گرد نقاشبگو با جملهٔ ذرّاتها فاش
چو منصور از حقیقت گو اناالحقبهر هستی بنه این راز مطلق
که بد عطّار بیشک راز اللّهاناالحق زد ز سرّ قل هو اللّه
نبُد عطّار بیشک بود او حقبدو برگفت اینجا راز مطلق
همه گفتار عطّارست بیچونکه میگوید اناالحق بیچه و چون
همه گفتار عطّارست از آن دیداز آن بگذاشت گفت و دید تقلید
گذشت او بیشک ازتقلید اینجاچویار خویشتن را دید اینجا
چویار خویشتن اینجایگه یافتمیان عاشقان این پایگه یافت
چو یار خویشتن اینجا بدید اوز دید خویش گشتش ناپدید او
چو یار خویشتن دید و فنا شدچو اوّل زانکه اوّل در فنا شد
فنا شد اوّل و آخر فنایستفنا نزدیک در عین بقایست
چو اوّل شد فنا از بود خود اوکه دیدستش یقین معبود خود او
چو اوّل شد فنا در دید فطرتاز اینجاگه ورا بخشید قربت
چو اوّل شد فنا آخر بقا دیدعیان انبیاء و اولیا دید
چو اوّل شد فنای بود جملهبود در آخر او معبود جمله
چو اوّل شد فنا و گفت او رازچو او گر میتوانی خود برانداز
فنا عین بقای جاودانی استفنا بنگر که آن راز نهانی است
همه اینجا فنا بُد اوّل کارنمودار نمود و عین پرگار
پدیدار آمد و دیگر فنا شدنمیگویم که از اوّل فنا شد
فنا لا دان و الّااللّه بنگردو عالم بود الّا اللّه بنگر
فنا دانم که الّا هست باقیبخور جام فنا از دست ساقی
چو جانت هست شد از بود آن ذاتفنا گردان نمود جمله ذرات
اگر سوی یقین آری گمان تونیابی هرگز اینجا جان جان تو
یقین را سوی خود ده راه بنگربرافکن پردهٔ آن ماه و بنگر
یقین بنمایدت دیدار جانانبگوید با تو کل اسرار جانان
هر آن کو با یقین همراز باشددوعالم بر دلش در باز باشد
هر آن کو با یقین باشد زمانیجمال یار خود بیند عیانی
یقین بشناس اگر تو راز بینیکه بیشک تو عیان کل بازبینی
حقیقت بودتست از بود اللّهتو داری در عیانت قل هواللّه
تو داری رفعت لولاک اینجاچرامانی بآب و خاک اینجا
بزن کوس معانی همچو عطّاربرافکن آب و خاک و باز بین نار
زهی عطّار کز بحر حقیقتفشاندستی تو درهای شریعت
محمّد ﷺهست در جانت یداللّهاز آن پیدا بیانت قل هواللّه
ز دید حق بسی اسرار داریهزاران نافهٔ تاتاری داری
پر از عطرست عالم ازدم توچو حق آمد حقیقت همدم تو
از این درها که هر دم برفشاندیحقیقت بر سر رهبر فشاندی
تمامت سالکانت دوست دارندتمامت واصلان ازجانت یارند
توئی واصل دهد این دور زمانهزدی تیر مرادت بر نشانه
کمال معنی و بازوی تقویتو داری میزنی این تیر معنی
چنانی گرم رو اندر ره یارکه در ره میفشانی درّ اسرار
حقیقت وصل جانان یافتی بازبسوی قرب او بشتافتی باز
چنان دید حقیقی روی بنمودرخ دلدار از هر سوی بنمود
که شک بُد اوّل کارت یقین استترا چشم دل اینجا دوست بین است