گنج

بخش ۱۰۲ - در ترک صفت صورت و یکتا بودن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۲۳ بیت
دلا چون دوست دیدی هم بر یاربسوزان دلق با تسبیح و زنّار
بسوزان دلق چرخ لاجوردیسزد کین هفت پرده در نوردی
حقیقت در نورد این هفت پردهکه این پرده ترا بُد گم بکرده
چو پیدا گشتی این دم در درونشیکی دیدی درونش با برونش
وصال جاودان داری و پیداستجمال یار بنگر از چپ و راست
یکی بین باش تا آخر ز اوّلمشو بر هر صفت دیگر مبدّل
مکن خود را ز گفتار و ز صورتمیاور خویشتن را در کدورت
در این دیر فنا بیرون فتادیگره از کار بیشک برگشادی
دمی اینجایگه بیشک ز دستیکز آن دم اوّل و آخر بدستی
از آن دم دانمت این کار روشنتمامت بیشکی اسرار روشن
دمی ز آن دم ترا اندر دمیدستکه پرده پیش چشمت ناپدیدست
کنون پندار و هم دلدار باتستحقیقت این همه اسرار با تست
چگویم هرچه شد ظاهر تن و جانشنفتم بازگفتستم تن و جان
فناگردان تو خود گر راز دانیکه تا عین فنا را باز دانی
فنا گردان نمود خویش اینجابرافکن پردهٔ از خویش اینجا
برافکن پرده تا دیدار یابیدر اینجا بیشکی جبّار یابی
برافکن پردهای در خود بماندهز بیهوشی به نیک و بد بمانده
برافکن پردهای بگذشته ازخویشبجز یکی تو در دیدن میندیش
برافکن پرده تا کی پرده بازیبخود عاشق شدی در پرده بازی
اگرچه پرده بازی پرده بر درکه تا راز اوفتد زین پرده بر در
اگرچه پرده بازی پرده بگسِلکه تا گردی بدید یار واصل
چو واصل گشتی و سالک نباشییقین در جمله جز مالک نباشی
چو واصل گردی و اسرار دیدهشوی اینجا حقیقت سر بُریده
اگر از پرده بیرون اوفتد رازگذرکن همچو من از خویش درباز
تو ترک خویش کن مقصود اینستیکی بین باش کل مقصود اینست
تو ترک خویش کن مقصود اینستیکی بین باش کل معبود اینست
تو ترک خویش گیر ار میتوانیکه تا یابی کمال جاودانی
هر آن کو ترک خود کرد و فنا شدحقیقت بیشکی دید خدا شد
هر آنکو ترک کرد او صورت خویشحجاب جسم و جان برداشت از پیش
از اوّل ترک کرد او چشم پندارندید اینجایگه جز دیدن یار
صدف بگرفت ناگه دردرونمفرو بُرد او بگردابی درونم
شدم دُرّی ز دریای حقیقیچو کردم با صدف چندین رفیقی
چو اینجا پرورش کردم باعزازفکندم خویشتن را در یقین باز
از این معنی بصورت زد قدم اوگذر کرد از وجود آنگه عدم او
سلوکی کرد بس در عین اشیاز پنهان شد دگر در سوی پیدا
پس آنگه ذات را در خود عیان دیدعیان جسم و جان هر دو جهان دید
همانجا و همین جا دید بیچونمعاینه خدا را بیچه و چون
همین جا یافت اندر عین صورتنشاید گفت این سرّ را ضرورت
چو صورت هم حق آمد نیست باطلولکین از صور مقصود حاصل
نمیگردد که جان بالای جسمستکه صورت اندر اینجا عین اسمست
چو صورت ره نداند سوی اوّلبماند جان در اینجا هم معطّل
وگر صورت برد ره سوی آن رازحجاب خود خودست و افکند باز
چو صورت خویشتن کلّی کم آردمثال قطره سوی قلزم آرد
شود قلزم چو قطره سوی اوشداگرچه اصل قطره هم از او بُد
چو دریا قطره است و قطره دریاچرا باهم نپیوندد در اینجا
در اینجا هر که دریا باز بیندز حق چون قطرهٔ خود راز بیند
چو قطره سوی دریا روی آردوز این ره خویش را زانسوی آرد
یکی باشد اگر سر یافتی توچو من در بحر کل بشتافتی تو
بدم قطره یکی اول پدیدارشدم دریا بعون و حفظ جبّار
چو اینجا پرورش کردم باعزازبرون رفتم پس آنگه از صدف باز
صدف بگذاشتم در بحر بیرونشدم تا نام من شد دُرّ مکنون
کنون در دست شاهم روشنائیمرا چه غم چو در عین جدائی
مرا دیدست خود را باز دیدمکه خود را در کف شهباز دیدم
هر آنکو پروریدم نزد خود بُردبزرگی یافتم گرچه بُدم خُرد
چو گشتم شاه خود را حلقه در گوشبهم کرد آنگهی چون حلقه درگوش
منم در گوش شه بس گوش کردهزرازش خویش را بیهوش کرده
منم اسرار جانان یافته بازبر من روشنست انجام و آغاز
کنون با شاه دارم آشنائیکز اینسان یافتم من روشنائی
مرا این روشنی ازروی یارستچه غم دارم چو یارم در کنارست
مرا از تاب روی عکس خورشیدفروزان کرد این ذرّات خورشید
چنان مستغرقِ رازِ الستمکه اینجاگه صدف در هم شکستم
صدف بشکستم و دُرّ معانیدر اینجا یافتم عین العیانی
مرا این جوهر افتادست در دستز عشق جوهرم افتاده من مست
صدف بشکستهام وز عکس جوهرگرفتست آفرینش را سراسر
سراسر آفرینش بر تو پرداختز نقش جوهری خورشید بگداخت
چنان شوری در این عالم فکندستکه شوری در دل آدم فکندست
چو نور جوهرم بنمود دیدارز عکس بود من شد ناپدیدار
کنونم من عیان او عیانستکه عکس این جهان و آن جهانست
دو عالم از فروغ جوهر ما استعجایب جوهری پنهان و پیداست
عجایب جوهری پر با کمالستزبانها در صفاتش گنگ و لالست
عجایب جوهری من بی نهایتکه کس آن را نداند حدّ و غایت
عجایب جوهری بس بیسر و پاستکنون آن جوهر اندر روی دریاست
فروغش در دو عالم اوفتادستدر آنجا پرتوی دردم فتادست
ز اوّل پرتوی بودست عالمپس آنگه جان و تن جان نیز آدم
تو سرّ جان و تن جان کی بدانیکه آدم را صفت اینجا ندانی
اگرچه عالمان پُر فصاحتبسی گفتند شرح این بغایت
چو جان از عکس رویش گشت پیداپس آنگه آدم از آن دم هویدا
چه دانی جان و تن چون کرد خاموشکه گر برگویمت نی عقل و نی هوش
بماند آنکه این راز نهانستکه یابی دیگرش شرح و بیانست
بدانی این بیان سرّ حلّاجنهی بر فرق ذرّات جهان تاج
ز هیلاجت کنم اینجا خبرداراز این معنی روحانی خبردار
کتابی دیگر است از آخر کارکه از ذات خدا داری نمودار
مرا آن راز دیگر بازماندستاز آن جانم در اینجا باز ماندست
ز بهر این ببازم جسم با جانبگویم فاش اینجا راز پنهان
بگویم فاش اینجا راز دلدارنمایم با همه کس من رخ یار
حجاب اینجا براندازم من از پیشنهم مرهم بساکن بر دل ریش
کسی کو ره برد در عین هیلاجحقیقت او شود منصور حلّاج
اناالحق آن زمان گوید عیان فاشنماید هر کسی اینجای نقّاش
اناالحق گوید از هیلاج اینجاشود مر تیر عشق آماج اینجا
نهد تاج اناالحق جوهر خوداگرچه کس نبیند، همسر خود
نهد تاج اناالحق بر سر خَودکز او آفاق گردد کل مؤیّد
صلای عشق بر کون و مکان زندم هیلاج تو شرح و بیان زن
اگر اینجا بخوانی مر کتابممنت بود و منت راز حجابم
که میداند که عطّار گزیدهاز او شد جمله اشیا آفریده
خدا بد بود بود بود عطّارولی عطّار در وی ناپدیدار
خدا بد در دل عطّار گویاکه هر دم بر صفاتی گشت پیدا
برون تا مخزن اسرار کل دیداگرچه خویشتن در رنج و ذل دید
برون شد ازمکان عطّار در کونبرون آورد او معنی بهر لون
یکی جوهر لباس او برآوردنداند این سخن جز صاحب درد
لباس از هر صفت گوهر یکی بودبنزدیک محقق بیشکی بود
محقق یافت اینجا سرّ عطّاروگرنه کی بداند آنکه پندار
ورا از راه افکنده چو شیطانبلعنت کرده او را جان جانان
سخن در شرح احمد گفت از حقپس آنگاهی حقیقت شد محقق
محقق آن بود در دار دنیاکه جز جانان نیابد تا بعقبی
حقیقت هر دو عالم کردگارستترا با دنیی و عقبی چکاراست
اگر دنیاست هم دیدار بیچونستاگر عقبی است هم حق بیچه و چونست
دوئی از راه افکند و بماندیاز آن حرفی از آن معنی نخواندی
حکایت گرچه بسیارست و تمثیلتفاوت میکند از پشه تا فیل
دلم خون شد ز گفتار حکایتندیدم از حکایت جز نهایت
بسی گفتی دلا با درد خویشتنهی مرهم ولی بر جان ریشت
بسی گفتی و آنجا میندیدیاز این میخانه جز جامی ندیدی
از این میخانه خوردی جرعهٔ بازبیکباره شدی بیخود زخود باز
تو جامی خوردهٔ و مست مدهوششدی ای دل شده گویا و خاموش
تو جامی خوردهٔ بیهوش ماندیچو دیگی پر کف و پر جوش ماندی
تو جامی خوردهٔ اندر خراباتبرافکندی تو نام و ننگ و طامات
تو جامی خوردهٔ ای دل چنین مستبیکباره شدی چون پیر خود مست
چنان میخواستم ای دل که اینجامبنوشی تا چه بینی در سرانجام
سرانجام تو در کژ است ماندهحقیقت یار سوی خویش خوانده
تو چون بد زهرهٔ خوردی شرابیتوئی که مانده در عین سرابی
بسی خوردند از این جام سرانجامگذشته همچو تو ازننگ وز نام
ولی منصور اگرچه جام خورد استمیان عاشقان او نام برداست
ولی منصور شد دلدار از این جامجوی بُد نزد وی آغاز و انجام
چوشد منصور در سوی خراباتگذشت از زهد و تزویر مناجات