بخش ۱۰۰ - در ترک پندار خود کردن و از صورت درگذشتن و معانی دریافتن فرماید
دلا تا چند سر گردان شمعیبمانده زار و سرگردان جمعی
همه ذرّات دل سوی تو دارندبیک ره دیده در کوی تو دارند
چو تو ایشان همه در گفتگویندعجایبتر ز تو در جستجویند
چو از دیدار تو بهره ندارندبسوی سوختن بهره ندارند
چو وقت سوختن آید پدیدارکسی کو شمع وصل آمد خریدار
بسوزد خویش چون پروانه اینجاشود در هر زبان افسانه اینجا
بسوزاند وجود و بود گرددچو منصور از یقین معبود گردد
تو ای دل چند از این گفتار گوئیکه درمیدان فتاده همچو گوئی
سخنها گفتی از درد دل خودنبگشای یقین تو مشکل خود
اگرچه مشکلت اینجا گشادستدلت درتنگنای دل فتادست
همه گفتار تو از بهر جسمستکه تا بیرون رود کو عین اسمست
اگر صورت نباشد حق بود پاکولی اسمست اینجا آب در خاک
چو گفتارست هم از باد و آتشگهی درناخوشی گاهی بود خویش
حجابت آتش و آبست و بادستکه درمال التّراب اینجا فتادست
همه گویا ز بهر صورت آمداز آن پس دیدن منصورت آمد
اگر صورت نبودی بس نبودیکه از حق گفتی و از حق شنودی
اگر صورت نبودی اندر اینجاکه بود از وی شدی یکباره پیدا
اگر صورت نبودی با معانینمودی راز امر کن فکانی
که دانستی که بودی این چگوئیچو یار اینجاست پس دیگر چه جوئی
چویار اینجاست دیدارت نمودهابا تو گفته و از تو شنوده
چو یار اینجاست پس اینجا چه جوئیسخن از رفتن صورت چگوئی
چو دل اینجاست ای دل راز گفتیباسرار دگر سرّ بازگفتی
چو یار اینجاست هر چیزی که گویدشوی تا درد تو درمان بجوید
چو یار اینجاست کلّی درگرفتهحقیقت شیب و بام و در گرفته
تو غافل این چنین مانده بخود بازنظر کن یک زمان در سوی خود باز
که جانانت چنین در بود ماندهزیانت در پی این سود مانده
زیان صورت کل ازمیان شدیقین بیشک صور با جان جان شد
چو صورت رفت جان شد دید جاناننظر کن این زمان خورشید تابان
ترا خورشید چون همسایه باشدچرا میلت بسوی سایه باشد
همه میل تو سوی سایه افتاداز آنی مانده سرگردان تو چون باد
سوی تاریکنای این جزیرهبماندستی چو بز اندر خطیره
گهی اندر گمان و گه یقینیگهی تو پس رو و گه پیش بینی
گهی در عقل و گه عشّاق باشیگهی اندر دوئی گه طاق باشی
از آن دم دم زدی چه مغز و چه پوستبیکباره برِ عاشق همه اوست
سخن در اصل و فرع اینجا یکی گفتبد خود بُد خود بخود حق بیشکی گفت
همه او کرد گفتار از بد ونیکحقیقت آب خوش آورد در دیگ
هر آن چیزی که خواهی پخته گردانبمعیار خرد خود سخته گردان
سخن از پختگی گو نِیْ ز خامیاگرچه پخته و هم ناتمامی
سخن از پختگی و پخته بشنفتکه مرد پخته هم از پختگی گفت
ولی گنجشک باشد طعمهٔ بازکجا عصفور باشد همچو شهباز
سخن از درد میآید دمادمکه آدم بود صاحب درد آن دم
چو آدم صاحب آن درد آمدحقیقت از دم حق فرد آمد
از آن دم فرد آمد آدمِ پاکنمود خویشتن از عالم خاک
همان دم را طلب میکرد اینجاغم دلدار خود میخورد اینجا
از آن دم آدم اینجا دیدخود دیداگرچه عاقبت هم نیک و بد دید
چو آدم فرد آمد از دم دوستدر آخر گشت اینجا همدم دوست
طلب میکرد تا مطلوب خود یافتدر آخر بیشکی محبوب خود یافت
هر آن کو همچو آدم فرد باشدچوآدم صاحب این درد باشد
طلبکار آید و دلدار جویددر اینجاگه وصال یار جوید
بِجِدّ هر کو طلبکارست بر یاربیابد عاقبت دیدار دلدار
طلب کن ای دل اینجا عین آدمکه همچون آدمی از عین آن دم
تو گرچه عین دید آدمی توحقیقت بیشکی هم ز آن دمی تو
از آن دم آمدی بیرون در این دمکه همچون آدمی از عین آن آدم
از آن دم آمدی دمهای بیچونکه بی یاری در اینجا بیچه و چون
از آن دم یافتی راز معانیبگفتی فاش اسرار نهانی
از آن دم میزنی دم در حقیقتکه بیرون آئی از عین طبیعت
از آن دم میدمی اندر جهان توکه آن دم یافتی خود رایگان تو
از آن دم میزنی در پیش هر کسکه همچون دیگران نادیدهٔ بس
از آندم میزنی مانند گردونکه در یکی فنائی بیچه و چون
از آن دم میزنی دائم دمادمکه اینجا کس ندید آندم جز آدم
از آن دم میزنی اعیان یا هواز آن دم میزنی این راز میگو
دمی داری که سرّ لامکانستدرون دم نموده جان جانست
دمی داری از آن دم در خدائیاز آن کردی تو از صورت جدائی
بگوید آنچه کس را نیست زهرهدهد مر سالکان را جمله بهره
بگوید راز جانان پیش جانانبجز این ذرّهها خورشید تابان
شود بس درکشد جمله سوی خودکه تا پیدا نماید نیک با بد
عقول جملگی گرداند او پاکبراندازد حجاب هستی خاک
همه خورشید گرداند بیک رهکند مر ذرّهٔ زین راز آگه
اناالحق گوید و باطل نمایدشود سالک به جز واصل نماید
اناالحق گوید وباشد یقین حقهمه ذرّات از این گویند صدّق
اناالحق گوید و دلدار گرددبکلّی او وجود یارگردد
اناالحق گوید و بنماید او رازچو مردان گردد او اینجای جانباز
اناالحق گوید و خود را بسوزدبنور عشق کلّی برفروزد
اناالحق گوید و آید بدریارساند ذرّهها را بر ثریّا
ندیدم صاحب دردی چنین منکه باشد او در این عین الیقین من
هر آنکو در یقین زد یک دو گامیچو منصور او حقیقت برد نامی
ببر نامی اگر این درد داریچو مردان گر تو ذات فرد داری
ببر نامی تو برمانند منصورشو اندر جزو و کل پیوسته مشهور
ببر نامی تو بر مانند عطّارکه گشتست از وجود خویش بیزار
وجود خود بیک ره برفکندستنه همچون دیگران روحی زندمست
مرا هم درد و درمانست با هممرا هم جان جانانست با هم
مرا جانانه رخ بنموده اینجادَرِ مَنْ هم بخود بگشوده اینجا
چو من گم کردهٔ خود باز دیدمنظر کردم درون و راز دیدم
بدیدم یار خود بی دید اغیارهر آن کو یار جوید نیست خود یار
حقیقت یار در من ناپدیدستمرا اسمی دراین گفت و شنیدست
ز گفتارم نظر کن ای خردمندکه ماندستی چو مرغی اندر این بند
گرفتار قفس گر راز بیندبگاهی کز قفس در باز بیند
قفس در بسته تو در وی جهانیبمانده زار در عین جهانی
چو استاد ازل در بر گُشایدنمود مرغ جان پر برگُشاید
در آن دم چون برون او مرغ از دامکه یکی شد مراو را عین مادام
برون رو ای دل از دام هوایتزمانی خوش ببر اندر هوایت
تو در بند قفس تا چند باشیبگو تاخود یکی در بند باشی
قفس بگشای کاین بیچاره پر بازبسوی آشیانت ره ببر باز
چو سوی آشیانِ خود رسیدیهمان انگار کاین دامت ندیدی
در آن دم گر شوی عین فنا توازل را با ابد یابی بقا تو
در آن دم گر شوی از خواب بیدارنه جان بینی نه عقل و خواب و پندار
در آن دم گر نبینی بیشکی تویقین باشی یکی اندر یکی تو
در آن دم هرچه یابی یار یابیهمه بیزحمت اغیار یابی
در آن دم آنچه جستی آن تو باشیحقیقت جملهٔ جانان تو باشی
در آن دم یار بین و هیچ منگربجز دیدار بیچون هیچ منگر
خدابین باش اگر صاحب کمالیبجز او منگر اندر هیچ حالی
خدابین باش و راز عاشقان باشحقیقت برتر از هر دو جهان باش
خدابین باش و صورت برفکن تونظر کن در نمود جان و تن تو
چو بنماید جمال یار دیدارچو یک ارزن نماید هفت پرگار
چو بنماید جمالِ یار بودتنماید ذرّهٔ بود وجودت