گنج

بخش ۸ - در سؤال کردن از هیلاج و جواب دادن او را

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۴ بیت
بدو گفتم که ای جان چیست نامت؟که حق داده است اینجا گاه نامت
چه نامی بازگو تا بشنوم بازچه میگوئی بگویم ای سرافراز؟
جوابم داد من منصور حلاجمرانام است در آفاق هیلاج
بدو گفتم که ای معنی خدائیبدانستم که از عین خدائی
جوابم داد کای عطار برگویمرا بگذار هین اسرار برگوی
منم هیلاج ودیگر کدخدایمتو منصوری و من در تو خدایم
کنون بنویس مر اسرار ما رانگهدارش تو این گفتار ما را
درون جان تو مائیم گویاتوی از من شده در عشق جویا
بگفت این آنگهی نزدیکم آمدچراغی در دل تاریکم آمد
بدادم بوسهٔ بر دست وبر سرنهادم بر سر از اسرار افسر
نظر کردم پس آنگه سوی بالاکه تا بینم مبارک سوی هیلا
ندیدم هیچ صورت در میانهمرا بخشیدش آنگه یک نشانه
کلاهی بد نشانه بر سر ماکه آن باشد بعالم افسر ما
نشان بود آن کلاه از رب دادارکه سرافرازی از حق شد پدیدار
نشانست آن کلاه از جان جانمرموز آشکار او نهانم
تأمل کردم از دم در تأمّلفتادم جان و دل در شور و غلغل
بخود گفتم که هان برخیز و خوشباشکه بنمودست اینک دید نقاش
نمودی بود کاینجاگه نمود اوزهر معنی دری دیگر گشود او
دری بگشاد از معنی برویتکه آرد دیگر اندر گفتگویت
حقیقت گفت وهم زو گفت نرگسکه او باشد ترا فریاد رس بس
کلاه از عیب آمد سر فرازیستترا اینجایگه عشقی نه بازیست
ترا فهمی دگر دادست هیلاجحقیقت رخ نمود اینجای هیلاج
نمودم روی سوی آن دو عالمچرا خاموش اینجا در کشی دم
دمت بگشای و دمدم جوهر افشاندل و جان جست برخاک در افشان
از ایمعنی که بخشیدند از نواز آن حضرت خطاب عشق بشنو
ترا وقتی است چون منصور حلاجدگر بنمود رخ در عشق هیلاج
همه دیدار جانانست عطارحقیقت درد و درمانست عطار
چو دردت این زمان درمانست دریابچو جانت این زمان جانانست دریاب
چو این دم یافتی کام دل خودتو خواهی بود این دم واصل خود
کنون وصل است دید شادمانیکه میگوئی زهر راز و معانی
کنون بگشای دل در عشق و مستیحقیقت دان تو این یک دم که هستی
مشو بیرون دمی از سیرهیلاجدمادم یاد میآور ز حلاج
فنا خواهی شدن در پایداریچو او این لحظه اندر پایداری
کلاه عشق دادندت بسر برکه بینی در خدا این دم سراسر
سرافرازی کن ای بیسر در آخرکه اینجا نیستت همسر در آخر
دمادم مانده از اینجا تو بیرونحقیقت جوهرت باشد دگرگون
اساس راه را عطار داردکه اسرارش همه گفتار دارد
کتابی دیگر است از سر حلاجکه باشد ز آن نهد بر فرق خود تاج
کتاب آخر است این تا بدانیاگر تو امزه داری این بخوانی
بخوان با خویش و از خود رنج بردارتو داری گنج از خود گنج بردار
توی گنج و چنین محروم ماندهمیان کافری مظلوم مانده
در اینجا گنج معنی بیشمار استدر آخر دوستان را یادگاراست
بخوان تا آخر و بگشای دیدهمکن باور سخنهای شنیده
همه از دیده خوان و از دیده بشنواگر مرد رهی از دیده بشنو
اباتست آنچه جوئی تا به بینیدر این آخر اگر صاحب یقینی
چو در عشقی تو عاشق وار میخواناگر بادردآئی رهبر است هان
سخن بادرد خوان و آشنا شوچه خواندی این کتب کلی فدا شو
اساس شرع در اینجاست بنگرهمه اسرارها پیداست بنگر
جواهرنامه گر خوانی در آخروزو گردد یقین منصور ظاهر
جوابم ده در این معنی که این چونچگونه دم زد اینجا بیچه و چون
چگونه گشت واصل در تن توچگونه دید ذات روشن تو
ز وصل او بگو تا ما بدانیمدرین پنهانیش پیدا بدانیم
جنید اینجا چنین از کار رفتهکه همچون نقطه در پرگار رفته
اگر این سرّ بگوئی در زمانمشود مکشوف ای جان و جهانم