گنج

بخش ۷ - در اسرار عشق و نموداری هیلاج فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۱ بیت
کمال عشق داند یافت عاشقاگر باشد فنای عشق لایق
خرد بیند دوی اینجایگه بازحقیقت عشق بیند از یکی راز
خرد صورت همی بیند دمادمولیکن عشق داند سر آدم
حقیقت عشق رمز کاینات استکه عشق اینجایگه دیدار ذاتست
حقیقت عشق بشناس و فنا شواز آن عین فنا عین بقا شو
حقیقت عشق آمد رهبر یارسر مو نیست ازتو تا بر یار
حقیقت عشق این ره دیده باشدکه او در خویش صاحب دیده باشد
نماید عشق راهت تا بریارتو کی آئی در اینجا گه پدیدار
یکی ذره که داری از منی تونیابی اندرین ره روشنی تو
همه عشق است اینجا راهنمایتاگر باشد ترا حق هدایت
هدایت نیست جز کار است دریابمکن در کارخود هرگز تو اشتاب
بلای عشق اگر اشتاب داریبسوزد زانکه سردرخواب داری
به بیداری توانی یافت جانانبگیر از پختهٔ این کار آسان
مدان آسان اگر آسان نمایدترا پیدا و خود پنهان نماید
سخنها میرود چون آب زر پاکبرون کردیم زهر از عین تریاک
ز عشقت آنچه گویم گوش کن تووزین اسرار جان بیهوش کن تو
تقرب سوی جان خویشتن کنحقیقت جان و تن را جان و تن کن
حقیقت عشق در یکی پدید استولیکن جمله دردی ناپدید است
همه در عشق زادت تا بدانیبه آخر جمله باد است ار بدانی
بنور تو مزین آمد این خاککه دروی داخل است این هفت افلاک
تو بینائی که میبینی تمامتتوی جمله مر این نکته تمامت
بتو پیداست جمله نقش ذاتشدو روزی بنگر این نقد صفاتش
از آن نقش جهان درّی بدست آرکه بهتر آید آن از نقش هموار
جهان چون گنده پیری دان حقیقتپر از نقش نکو خواه طبیعت
نه کس داند حقیقت بازی اوترا دارد یقین در گفت و درگو
به هرزه بگذراند روزگارتدراندازد بناگه سوی کارت
طلب کن عشق دنیا را مبین توحقیقت نیز هم دنیا مبین تو
همه مولا نگر اینجا به تحقیقکه بخشد ناگهانت عشق توفیق
بدو بتوانی او را دید آخرکه حقست این و ناتقلید آخر
سخن تا هست اینجا میتوان گفتنه پنهانی نه پیدا میتوان گفت
سخن اینجا بسی گوئیم آخرببازم من بشکرانه دگر سر
حقیقت عشق میگوید که جان بازسرو جانرا ز بهر جان جان باز
یقین است آنچه اینجا شد گمانتنگهدار است بر جان و جهانت
ز حکم یفعل الله کس نگردداگر خواهد بیک دم در نوردد
سخن باقی از آن پس بازگفتمنشد بس زانکه بس ناساز گفتم
سخن با یار خواهم گفت دیگربخواهد رفت ما را ناگهان سر
سخن پیشنیان بسیار گفتندولی نی شیوهٔ عطار گفتند
سخن گفتند لیکن نی چنان مستندید و کس نداده این چنین دست
چه باشد سر که تا بازیم اینجاکه ما در عشق شهبازیم اینجا
حقیقت عشق میگوید که جانبازسر و جان راز بهر جان جان باز
یقینست اینکه شد اینجا گمانتنگهدار است مرجان جهانت
سخن اینست تا آخر چنین استکسی داند که چون ما پیش بین است
سخن خواهیم گفتن هر زمانیز سر عشق هر دم داستانی
سخن عشق است اگر پر درد باشدحقیقت این سخن نامرد باشد
اگر مرد رهی تکرار میکندمادم گوش با عطار میکن
حقیقت این زمان عطار یار استمرا در سر جانان آشکار است
بسی گفتیم از اسرار جانانکه تا پیدا شود دیدار جانان
حقیقت آنچه دادم دست امروزکه درکاریم با بخت جهان سوز
مرا شد منکشف اسرار حلاجنمودم نام او در عشق هیلاج
چو جوهرنامه کردم فاش آخرنمودم صورت نقاش آخر
بکنجی در نشستم زار ماندهضعیف و ناتوان و خوار مانده
شب و روز از تفکر مانده غمناککه چه آید دگر از صانع پاک
در اندیشه که از بعد جواهرچه اسرار آید اینجاگاه ظاهر
نظر کردم یکی دیوانه دیدمز علم صورتی بیگانه دیدم
که آمد پیش من این عاشق زارلب از هم برگشاد و گفت اسرار
چو صبح از صبحدم او خندهٔ کرددگر سر را فرو برد او دراین درد
زمانی بود اینجا ساکن و خوشدگر آورد سر بیرون ز آتش
مرا گفتا چرا درغم نشستیدر معنی بروی خود به بستی
نه وقت آمد که دیگر رازجوئیدگر اسرار جانان بازگوئی
تو این دم عاشقی و راز دیدهجمال دوست درخود نار دیده
طلب کردی و دیدی دید مطلوبرسیدی این زمان در ذات محبوب
همه ذاتست ای عطار سرکشچه بینی باز رنج آب و آتش
همه ذاتست کاینجا گفتهٔ توهمه درّاست کاینجا سفتهٔ تو
چرا فارغ نشینی زود برخیزدگر در عشق و دید فقر آویز
چو کردستی در اینجا جملگی ترکبجز کشتن نماندستت دگر برگ
کنون باید که گوئی سر اسرارحقیقت فاش گردانی دگر بار
بنام من کتابت نغزآریدگر هوش و دگر بامغز آری
بنام من نهی بنیاد اینجادهی امروز ما را داد اینجا
بگوئی نام من با هر که عالمکه شادی بینی از عشق دمادم
هنوز ای جان جان اندر گمانیکه گفتی جمله اسرار معانی
برون جستی کنون از کدخدائیگرفتی از میان کلی جدائی
منم این لحظه نزدت بازماندهچو گنجشکی بچنگ بازمانده
بمانده در بر تو کدخدایمکدم رفته بکل مانده خدایم
خدایم این زمان من واقف خوددرون جان تو من واصف خود
خدایم این زمان فارغ ز جملهمیان جملگی فارغ ز جمله
حقیقت این زمان منصور وقتمدرون جزو و کل مشهور وقتم
اناالحق میزند عطار با توکه هستی صاحب اسرار با تو
خدائی میکنی در سرّ اسرارحقیقت زادهٔ در عین اسرار
تو این در برگشادی از زمانهکه داری لامکان جاودانه
ندارد هیچکس امروز این رازترا بخشیدم اینجا ای سر افراز
شدی اکنون وفائی پیش آوردمی عطار را با خویش آور