گنج

بخش ۶ - در اسرار عشق الهی فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۶۱ بیت
دلا اکنون شدی از خواب بیداررهائی یافتی از خواب بیدار
ز غفلت آمدی بیرون حقیقتبسی خوردی در اینجا چون حقیقت
بغفلت روزگاری بسپریدیدرین گام بلا کامی ندیدی
ندیدی هیچ کامی سوی دنیابماندی غافل اندر کوی دنیا
اگرچه دادهای جان اندرین راهکه از رازی کنون درمانده درچاه
بمنزل در رسیدی مانده درچاهاگرچه دادهٔ جان اندرین راه
بمنزل در رسیدی باز ماندههنوز از شوق صاحب راز مانده
دم عرفان زدی اینجا بیکبارترا جانان نموده عین دیدار
ز اصل دوست برخورد ار عشقیچو منصور این زمان بردار عشقی
ترا از عشق بد چندین ملامتکه خوردی حسرت و رنج و ندامت
قدم چون سوی این گلشن نهادیندانستی و در گلخن فتادی
درین گلخن بماندی مدتی بازگهی درسوز بودی گاه در ساز
چه خواهی کرد گلخن جای تو نیستقبای خاک بر بالای تو نیست
توی از جوهر بالا گزیدهمقام عالم بالا ندیده
سفر کردی ندیدستی ره خودبکلی مینگشتی آگه خود
سفر کردی سوی منزل رسیدیدمی وصلت ز نور خود ندیدی
سفر کردی تو با اینسان در اینجاندیدی هیچ همراهان در اینجا
سفر کردی ز دریا سوی عنصرسفر ناکرده گوهر کی شود در
سفر را گرچنین قدری نبودیمه نو بر فلک بدری نبودی
نخستین قطرهٔ باران سفر کردوز آن پس قعر دریا پرگهر کرد
توی کرده سفر در عین دریاچرا میمانی اندر قعر دریا
تو در دریای عشقی پروریدهکمال خود در این دریا ندیده
کمال خود ندیدی در جواهرکه اسرارت شود اینجای ظاهر
طلب کن جوهرخودسوی دریاچرا ماندستی اندر قعر دریا
طلب کن جوهر ای دانای اسرارصدف را بشکن و گوهر برون آر
توئی دریا و جوهر در نشان نهترانامی ولی نام ونشان نه
توی اندر صدف ساکن بماندهز دامن پاک خود ایمن بمانده
تو دست شاه لایقتر نمائیتو بیشک رازدار پادشائی
چرا تو اندرین دریای خونخواربجنگ این صدف ماندی گرفتار
صدف را بشکن و بنمای هم رختو از دریا شنو پیوسته پاسخ
نظر کن در خود اکنون چون شکستیصدف بشکن که کلی خود تو هستی
تو داری نور پاک هفت گلشنتو در دریا شده پیوسته روشن
کنار بحر روشن از تو باشدحقیقت هفت گلشن از تو باشد
الا ای جوهر بی منتها توحقیقت بیشکی نور خدا تو
الا ای خانهٔ راز الهیعجایب جوهری جوهر نمائی
نه در کونین و نی در عالمینیکه سرگردان بین اصبعینی
الا ای جوهر قدسی کجائینه در عرشی نه در فرشی کجائی
درین دریا اگر دریا به بینیتو خود را محو و ناپیدا به بینی
نه جای تست این دریا و بگذردرین دریای بیپایان تو بنگر
اگرچه ماندهٔ این دم بغرقابکمال خویش هم اینجا تو دریاب
کمال خویش بشناس اندر اینجاکه تا زینجا رسی در عین اینجا
چه میدانی در اینجا تا تو چونیتوئی آن جوهری که ذوفنونی
تو را خواهند بردن تا برشاهکه تا شه گردد از راز تو آگاه
حقیقت پیش شه خواهی شدن بازتو باشی در کف سلطان باعزاز
تو خواهی بود باز و بند سلطانچوداری حکم بازوبند سلطان
کمالت آنگهی افزاید از یارکه سلطانت بود از جان خریدار
خریدار تو سلطانست از عشقدر اینجا راز پنهانست ار عشق
دریغا چون ندانستی چه گویمدوای درد بیدرمان چه جویم
دوای درد خود هستم حقیقتوزین زندان برون جستم حقیقت
برون جستم ازین زندان ظلماتشدم آزاد اندر حضرت ذات
مرا در سوی آن حضرت برد بازکه تا از راز او گردم سرافراز
بیابم حضرت بیچونش ای دلکه مقصود منست اینجای حاصل
مرا اینجاست عز و قدر و قیمتدر اینجا دیدن جانان حقیقت
غنیمت دان که در اینجا دو روزیمثال عاشقان سازی بسوزی
چو با عشاق صاحب درد باشمنه چون زن همچو مردان مرد باشم
مرا با درد جانان آشنائیستدوای دردم از صورت جدائیست
دریغا درد مادرمان نداردحقیقت راه ما پایان ندارد
ندارد درد من درمان دریغابمانم بیسر و سامان دریغا
سر و سامان ندارم در ره جانبماندم خوار در بازار جانان
مرا تا درد باشد جان ندارمدر اینجا جز رخ جانان ندارم
مرا مقصود جانانست دیدنپس آنگه درکمال جان رسیدن
سر من بهر این راز است سربازکه یابد عاقبت اسرار ما باز
ازین معنی نگردم یک زمان منکه تا اینجا رسم در جان جان من
نخواهد بود اینجا نطق خاموشکه دل چون دیگ در آتش زند جوش
دلم در دیگ سودای معانیچنان پخته که آن پیر نهانی
در آنچه گفت خواهم آنچه او گفتکه حق دید و وزو دید و نکو گفت
هر آن چیزی که از حق گفت خواهیدری باشد که بیشک سفت خواهی
ز حق چندانکه گوئی بیش از آنستکسی اسرار او کلی ندانست
ز حق گوی و ز حق بشنو بتحقیقکه از حق میرسد پیوسته توفیق
ز توفیق وی اینجا جوی طاعتکه در طاعت بیابی استطاعت
ترا آنجاکمال عشق شاه استچه غم داری چو شه در بارگاهست
مدد از شاه جوی و خرمی کنمگردان روی از شه همدمی کن
چو فرمودت ترا در عین فرمانببر فرمان او خود را مرنجان
چنان میدان که شاه آفرینشترا پیداست اندر آفرینش
کمال شاه و فرّ شاه با تستحقیقت هم دل آگاه با تست
همه در دل شناس و دل عیان بیندرون جان جمال بی نشان بین
ترا در دل جمال ماهروئیستبلای عشق در هر لحظه سوئی است
تو از اوئی و با اوباش اینجاتوی نقش رویت نقاش اینجا
ترا او نقش بسته آخر کارکند خود این همه نقشت بیکبار
تو چندینی چرا خود دوست داریبه مغزی در حقیقت پوست داری
ترا مغز است و در خود ماندی ای دوستاز آن مغزی ندیدستی به جز پوست
ترا چون مغز اینجا گه نباشدچو مردانت دل آگه نباشد
دل آگه باید در میانهکه تا یابد کمال جاودانه
هر آن غم کاندرین منزل نهادندحقیقت بار آن بر دل نهادند
ز بحر وصل جانها بیقرار استمکان وصل در دارالقرار است
اگر دارالقرار اینجا بدانیبیابی وصل و اسرار نهانی
حقیقت باید اینجا گه قرارتکه پنهان نیست خود دیدار یارت
ترا دیدار جانانست اینجاولی در پرده پنهانست اینجا
وصال او اگر میبایدت دوستبرون میباید آمد پاک از پوست
همه گفتارها از بهر این استکه در مردن یقین عین الیقین است
اگر مردی برستی از جهان تویقین یابی بهشت جاودان تو
در آنجا دایماً عین وصالستکه اینجا خانهٔ رنج و وبال است
در این محنت سرای عالم کلکجا آید مراد کل بحاصل
خوشستی زندگانی و کشستیاگر نه مرگ ناخوش در پی استی
فراق آخر کار است ما راوصالش دیدن یار است ما را
فراق سخت در راهست آخرکسی یابد که آگاهست آخر
ز بعد آن وصال جاودانستهمه دیدار با آن جان جانست
ولی اینجا فراق اندر فراقستهمه دوری ز درد اشتیاق است
مراد اینجا تمنا دان حقیقتدر او پنهان و پیدا دان حقیقت
دم آخر همه اسرار یابندکسانی کاندر این دم یار یابند
جهانی پر زاندو هست و ماتمکه ما را مینماید غم دمادم
بلا و رنج بیحد یافتستماگرچه مویها بشکافتستم
دل و جان در بلای قرب جانانستچنین اسرار گفتن کی چنانست
دل و جان رازدار پادشاهندحقیقت دایماً نور الهند
چه حاجت بود چندینی ز گفتنچو میبایست اندر خاک خفتن
چه میجوئی ز چندین سر اسرارکه ما گفتیم و هم آمد پدیدار
وصال جان جان از جان بگویمبه هر اسرار صد برهان بگویم
از اول درد مییابد حقیقتدوم تقوی در اسرار شریعت
سوم جز آنگهی معشوق دیدنچهارم وصل آنگه سر بریدن
نظر در کار این کردم بیکبارنداند این سخن جز صاحب اسرار
جهان و هرچه در هر دو جهانستنیرزد پرّ کاهی گرچه جانست
بجز جانان در این عالم ندانیبه بینی گر تو هم صاحب یقینی
بجز جانان مجو ای جان و دل تووگرنه عاقبت گردی خجل تو
جز او آخر چه باشد هیچ باشدجهان نقش و طلسم و پیچ باشد
حقیقت جملهٔ مردان که بودندکزو گفتند وهم از وی شنیدند
همه گفتار ایشان بود از یاریکی دیدند اینجاگه نگهدار
چنان دیدند در این جایگه بازکه گوئی جان ایشان بد یکی راز
طلب کردند تا آخر رسیدندبوصل اصل جانان باز دیدند
رهی دور است این راه خطرناکچه داند کرد اندر ره کف خاک
رهی دور است و بس راهیست مشکلکه یارد رفت آنجا سوی منزل
رهی دور است باید رفت ناچارترا میگویمت اکنون خبردار
خبردار از سوال دوست ای دلجواب او یقین با اوست ای دل
ترا باید شدن واقف ز اسرارشوی و وارهی از گیر و از دار
ترا تا صورت اینجا باز باشددلت پر غصه و پر راز باشد
چه خواهی یافت از دیدار صورتکه باید زو گذشت آخر ضرورت
دو روزی کاندرین صورت اسیریمجو چیزی به جز عشق و فقیری
فقیری کن طلب در قعر جان کوشلباس نیستی در فقر درپوش
فقیر اینجا ملامت شوق داندهزاران دوزخ آمد ذوق داند
چه سرما و چه گرما در فقیریبر عاشق یکی باشد اسیری
ز صورت دان و گرنه فقر یاراستدر او اسرارهای بیشمار است
اگر فقر و فنا خواهی در این رازتکبر از نهاد خود بینداز
تکبر پاک کن از جان و از دلکه تا مقصود خود آری بحاصل
ترا اینجا برای عجز آوردکه تا باشی در اینجا صاحب درد
چو ما را داد ماهم جان فشانیمبر معشوق دایم بی نشانیم
حقیقت حق شناسی چیست تسلیمشدن فارغ ز هر اندوه و هر بیم
اگر مردی حقیقت او شوی توببین خود تا حقیقت خودشوی تو
همه در خود خداوند جهان بینبه هرچه اندر به بینی جان جان بین
ره او بسپر اینجا همچو مردانکه خدمتکارت آید چرخ گردان
ترا چون چرخ گردون بنده باشدمه و مهرت بجان تابنده باشد
فلک گردان تست و می ندانیهمه ملک آن تست و می ندانی
قدم زن بهتر از دوران افلاککه سرگردان تست این کرهٔ خاک
ترا سرّی ورای اوست بنگراگر رویت نماید دوست بنگر
توانی یافت وصل اینجا حقیقتاگر میبسپری راه شریعت
شریعت بسپر آنگه از نموداربگویم رازها آنکه خبردار
عمل میبایدت کردن در اینجاپس آنگه گوی خود بردن در اینجا
عمل کن تا ستانی مرد کارتعمل باشد در اینجا یادگارت
عمل کردند مردان اندرین راهبترس از آه موری در بن چاه
عمل چون هست در علمت عمل کنپس از علم و عمل اسرار حل کن
اگر علمت بود در اول کارعمل آید ترا اینجا خریدار
ترا دو چیز میباید ز کونینبدانستن عمل کردن شدن عین
طلب باید که تا در برگشایدپس آگاهی بمطلوبت نماید
دریغا کین طلب در دست کس نیستدرین وادی کسی فریادرس نیست
نه فریادت رسد جز جان در اینجاکه جان دیده است مر جانان در اینجا
کمال عشق اگر آید پدیداربچشم تو نه درماند نه دیوار
دلی باید ز عشق یار در جوشبماند تا ابد او مست و مدهوش
نشاید عشق را هر ناتوانیبباید کاملی و کاردانی
الا تا در مقام عشق بازیتو پنداری مگر این عشق بازی
که داند بردره در معدن عشقچنان برگشتهٔ از مامن عشق
حقیقت عقل چون طفلی به پیششهمیشه میخورد از شوق پیشش
کجا دارد ابا او پایداریسزد گر عشق با جان پایداری
به پیش کار گه چون رخ نمودنددر آخر این چنین پاسخ شنودند