بخش ۵ - در مناقب حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام
چه گویم مدح میر دین حسن رادگربار آن حسین پاک تن را
دو نور جوهر زهرا و حیدربروز رزم هر یک صد غضنفر
دو شمع از پرتو خورشید اسرارجهان ازنور ایشان شد پدیدار
یکی در خاک و خون آغشته گشتهیکی در زهر جانش کشته گشته
نظام خطّه دنیا از ایشاننعیم جنت و نیران و رضوان
چو ایشان کشته شو عطار کم گوکه پرگوئی ز میدان کم برد گوی
درین ره نه قدم در خون در آخرکه گردد آن زمان آن یار ظاهر
جهان هیچست و مانند رباطستفکنده در رباط اینجا بساط است
جهان بر رهگذر هنگامه کرده استتو بگذر زانکه این هنگامه سرد است
جهان بنگر که تا چون پنج و پنجستز مرکز تا محیط اندوه و رنجست
تماشاگاه دان عالم سراسرتماشائی بکن از وی تو بگذر
گذر کن از تماشا گاه زنهاروگرنه در بلا مانی گرفتار
ازین معدن که سر کردی تو بیرونبسی خوردی درین خاک ای پسر خون
چو اصلت خون بود خونت بریزدکجا پشه ابا صرصر ستیزد
بخواهد ریخت خون جملگی زاربخون در نه قدم مانند عطار
موافق باش با اهل یقین توچو ایشان باش در حق پیش بین تو
موافق شد دلم با عاشقانشفدا گشتم برای عاشقانش
درین ره صد هزاران سر چو گویستچه جای گفتگو و جستجویست
ولی راز دگر افتاد ما راعجب ساز دگر افتاد ما را
هر آنچ آید از آن دلدار خوبستکه او پیوسته انوار القلوب است
قلم راندست در هر چیز کور استحقیقت اوست بشنو این سخن راست
همه آثار صنع اوست اینجابر ما زشت و بد نیکوست اینجا
قدم چون در نهی این بار در راهمشوی این بار از بود خود آگاه
قدم چون در نهادی راز بینییقین سر رشته خود باز بینی
قدم در نه درین ره تا بیابیجمال یار و سوی او شتابی
چرا درماندهٔ بگشاده این دراگر مرد رهی زین در تو بگذر
چو دنیا رهگذار آن جهان استکناری گیر کاینجا هم چنانست
کناری جوی از مردم که یارتز ناگاهی بیاید در کنارت
ترا زین کی خبر باشد وزین یارمگر وقتی که یار آید پدیدار
اگر صبرت بود در آخرت دوستنماید روی خویش از ظاهرت دوست
مترس از جان و سراینجایگه توکه بنماید ترا دیدار شه تو
تو داری در دو عالم جوهر دوستنمیدانی نمیبینی که کل اوست
چنان دان این سخن گر مرد راهیکه تو اویی و او در تو چه خواهی
ز تو تادوست راهی نیست بسیارحجاب تو و جود تست برادر
تو هستی در وجود خویش دریابمثال جوهری در عین غرقاب
سخن با تست جمله گر بدانیهمه اسرار و انوار معانی
سخن در عشق و دل بسیار گفتمحقیقت کل ز دید یار گفتم
سخن چون جمله جانانست اینجاکه پیدا او و پنهانست اینجا
سخن با اوست اینجا هرچه گویمکه سرگردان عشق او چه گویم
حقیقت ای دل اکنون پاک رو باشابا جانان تو در گفت و شنو باش