گنج

بخش ۹ - جواب دادن منصور شیخ جنید را از حالات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۷ بیت
بدو منصور گفت ای ذات بی‌چوناناالحق می‌زند از ذات بی‌چون
اناالحق می‌زند در خون او بازوگرنه خون کجا این دم زند باز
اناالحق چون نیارد زو تو دریاببگویم نکته‌ای دیگر تو دریاب
اناالحق خون کجا آورد ای دوستاناالحق گفتن اندر دم دم اوست
اناالحق حق تواند زد حقیقتوگرنه خود بود بی‌شک حقیقت
اناالحق حق زند اینجای بنگراناالحق گفتنش ای شاه بنگر
موافق تا نباشد در رگ و پیکجا یارد زدن هر دم وی از وی
دمم حق زنده گردانید در خوننمود اینجای رازش بی‌چه و چون
ز سرّ جان جان چون یافت بوییاناالحق زد وی اندر های و هویی
دم حق هرکجا کاید نموداراناالحق خیزدش از سنگ و دیوار
درخت سبز با موسی در آن شباناالحق گفت با موسی در آن شب
درختی دید موسی صاحب رازاناالله گفت با موسی در آن باز
درختی واصل این راه باشدعجب گر خون ما آگاه باشد
درختی وصل جانان یافت آن دماناالحق گفت او اینجا در آن دم
عجب باشد اگر در خون چو منصورشود در عشق او القصه مشهور
نه چون آید حقیقت کردگارتکه خون گشته نهان در زیردارت
اناالحق میزند بیدست ماندهحقیقت خون ز دست خود فشانده
از آن اینجا اناالحق میزند بازکه اینجا گشت خواهد ناپدیدار
نه دست من که دست خود بریده استطمع اینجا زنیک و بد بریده است
طمع ببریده است است ازدست آفاقاز آن افتاده جان اندر جهان طاق
طمع ببریده است از دست و از پاییکی میبینم اینجا مسکن و جای
درین مسکن زخلوت صاف بودهدرین معنی بخون رگ را گشوده
حیات طیّبه در خون بدیدهکه تا دانی تو کان را چون بدیده
حیات طیّبه آمد پدیداراز آن خون اناالحق زد ابایار
حیات طیّبه منصور داردکه سرتا پای خود او نور دارد
وجودش جمله جان گشته در اینجانه همچون دیگران سرگشته اینجا
حیاتی یافت جانم اندر این دمکه ریزان گشت از دست و دلم دم
حیاتی یافت جان اینجا نمانینمود اسرار صورت در معانی
دو دستم بایدالله است بنگردو دستم دست دلخواهست بنگر
دو دستم برد اینجاگه بدستاندرون جان و دل صد گونه دستان
یقین خواهد نمودن بر سرداردمادم میکند دلها خبردار
حقیقت حق بدینجا شیخ اعظماناالحق باش اندر عشق هر دم
دگر بنگر قدم تا می چه گویدچه بیند راز دردستم چه گوید
زبان بیزبان چون گویدم رازدگر چون بنگری در عین آواز
تو حال دست چون دیدی چه باشداز این معنی که پرسیدی چه باشد
تو حال دست را پرسیدی اینستکه با ذرات در عین یقین است
مرا اینجایگه چه دست و چه سرهمه عین الیقین بوده است بنگر
ز سر تا پای منصور است واصلهمه ذرات در عشقند کامل
ز سر تا پای منصور است جاناناناالحق گوی اینجا در یقین دان
ز سر تا پای دلدار است منصوراناالحق گوی اینجا بر سر طور
ز سر تا پای منصور است دلداراناالحق گوی اینجا برسردار
ز سر تا پای منصور است بیشکگرفتار آمده دربند کل یک
یکی ذاتست منصور از حقیقتخداگشته چه جای و چه طبیعت
ز سر تا پای منصور است اشیانمود دوست دروی جمله پیدا
ز سر تا پای منصور است خورشیدهمه ذرات دروی کرده امید
ز سر تا پای منصور است کل ذاتاناالحق گوی در وی جمله ذرات
چنانم این زمان در سر بیچونچه ذاتم چه رگ و چه پوست و چه خون
چنانم این زمان در ذات ماندهکنون در عین هر ذرات مانده
چنانم ده ریئی و در یکی کممنم چون قطره در دریای قلزم
چنانم از یدالله آشکار استمرا بادست این صورت چکار است
یدالله است راز ما در این بسنمیداند به جز من سیر این کس
ندیدم واصلی تا راز گویمورا اسرار کلی بازگویم
تو گرچه واصلی در عشق ماندهکجاباشی تو دست از جان فشانده
اگر مردی تودست ازجان فشانیمر این اسرار اینجا بازدانی
اگر تو ترک کردی صورت خویشحجاب بیشکی برخیزد از خویش
حقیقت ای جنید پاک دین تومرو بیرون ازین پس بی یقین تو
من ازعین یقین و اصل شد ستمچنین اسرارها حاصل شدستم
من از عین الیقین اعیان ذاتماناالحق گوی اینجا در صفاتم
حقم اندر حق و اینجا تو بنگرکه میگویم کنون الله اکبر
صفاتم سر بسر دیدار یار استچه غم دارد که جانان آشکار است
صفاتم در حقیقت حق شد اینجانمود جسم و جان مطلق شد اینجا
صفاتم حق بود چون راز دیدیاناالحق تو ز خونم باز دیدی
صفاتم این زمان حقست بنگربجان ودل از این معنی تو برخور
صفاتم این زمان حقست مطلقاناالحق گویم اینجا من اناالحق
مزه چون درین میدان فتادستاناالحق مرو را در جان فتاده است
منزه چون درین راز است اینجااز آن بیشک در آواز است اینجا
منزه چون من عین صفات استاز آن اینجایگه دیدار ذاتست
صفاتم ذات بیچونست اینجاویم درخاک و درخونست اینجا
بجز او نیست اکنون در درونماناالحق زن به بین در خاک و خونم
ایا اینجا ندیده سر اسراراناالحق چند خواهی گفت با یار
سخن اینست اکنون سالک پیرکه باید شست دست از جان چه تدبیر
دو دست از جان بباید شست ناچارکه تا بنمایدت این جای اسرار
دو دست از جان بیابد شست ای دلکه تا روزی مگر گردی تو واصل
دو دست از جان بدار و آشنا شواناالحق گوی و آنگاهی جداشو
تو دستان فلک اینجا چه دانیکه پنهان نیست این راز نهانی
تو دستان فلک بنگر یقین بازکه میبنمایدت مردم چنین راز
از آن ماندی که دست از خود بداریکجا زیبد تو امر پای داری
تودست ازخود کجا داری بتحقیقکه تا یارت دهد در عشق توفیق
تو دست از جان بدار و جان جانشوز دید خویشتن کلی نهان شو
چو دست از خویش شستی یارگشتیحقیقت بیشکی دلدار گشتی
تو دست از جان بدار ارکاردانیکه بگشاید درت باز از معانی
تودست از خود بدار و او شو اینجاحقیقت کرد اینجا گاه یکتا
تو دست از خود بیکباره فرو شویهر آن چیزی که او گوید تو میگوی
دریغا شیخ دین کاینجا بماندیمحقیقت ما کنون بیما بماندیم
قلم راندیم اندر اصل اونمود دست خود کردم معطل
هر آنکو شد فنا از بود اینجابدید اندر فنا معبود اینجا
هر آنکو شد فنا اندر دل و جاننموداری جانان در دل و جان