گنج

بخش ۵۳ - جواب منصور شیخ جنید را (قس)

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۶۴ بیت
بدو منصور گفت ای راز دیدهتویی اسرار معنی باز دیده
سؤالی میکنی از نیک و بد بازز خوب و زشت اینجا ای سرافراز
سؤالی از یکی بودست چندینبگو با تو از راز نخستین
نخستین راست گویم تا بدانیترا سرباز گویم تا بدانی
ز گبر و وز یهودی اهل زنارحقیقت جملگی میدان تو دیندار
بچشم خرد منگر سوی کس توچو طاوسی همی بین درمگس تو
همه نیکونگر چه خوب و چه زشتکه بود تخم جمله در یکی کشت
حقیقت هرچه بینی نیک بین باشحقیقت اندرین عین الیقین باش
همه از کارگاه ماست پیداتودوئی اندر این یکتاست پیدا
حقیقت اصل جوهر باز دان توز جوهر آنگهی این راز دان تو
تو اینجا گه ندیدی اصل جوهربگویم هم بتو در شرع رهبر
ز قرآنت بگویم راز سربازنقاب آنگاه از این معنی برانداز
چوذات پاکم اینجا قل هواللهعیان شد جوهر نقش هوالله
ز اصل آفرینش مینمودمبمعنی ذات مخفی جمله دیدم
بُدم من ذات جمله اندر اینجانمودی کردم ای رهبر در اینجا
نمودی کردم از اعیان ذاتمیکی جوهر نمودم در صفاتم
یکی جوهر نمودم ازحقائقکه کس اینجا نداند آن دقائق
نباشد هر کسی این راز دیدنمراین جوهر در اینجا بازدیدن
عجایب جوهری اندر میان یابدرونش پر ز اعیان جهان یاب
عجائب جوهری نه ابتدایشبه دیدارش نه نیزش انتهایش
همه خورشید بینی در درونشحقیقت عقل کلی رهنمونش
همه اسرار من اینجا عیان بودنشانی مر مرا در بی نشان بود
نشانی آمده در بی نشانیعیانی آمده اندر نهانی
نشانی بود آن از عکس ذاتمجمالی آمد از دید صفاتم
چو دیدم من جمال خود در اینجاجمال خود جلال خویش اینجا
نظر کردم در اینجا من بر اعیانجلالم کرد اینجا نور تابان
ز تف هیبت نور جلالمهمه شد محو درعین جمالم
جمالم با جلال اینجا نهان شددگر این هفت چرخ اینجا عیان شد
ز تاب نور دودی سبز برخاستحقیقت نوربگرفت از چپ و راست
ز دود جوهر اینجا هفت پرگارعیان شد بعد ازین در عین دیدار
مه وخورشید کردم آشکارهدر اینجا گاه از بهر نظاره
ز عکس ذاتم اینجا نور بنگربه هر جانت جهانی حور بنگر
سراسر شد پر از در و جواهرز یک جوهر چنین درها بظاهر
ز کف گوهر اینجا گه زمین بینعیان کردستم از بهر مکین بین
مکینم دایماً عین مکانستدر این مسکن مرا راز نهانست
چو گردم از یکی جوهر پدیدارمنم درجمله اینجا ناپدیدار
همه از خویشتن کردیم پیدامنم اینجا حقیقت خوب و زیبا
صفاتم چرخ دان در هفت اعلانظر میکن درین نور تجلا
در اینجا چون عدد در کار آمدمراد جملگی دیدار آید
به هر نقشی که کردم آشکارمدر اینجا بازبین دیدار یارم
تو هر نقشی که بینی اصل بینشدر اینجاگه نموده وصل بینش
تو هر نقشی که اینجا گاه بینیچنان باید که دروی شاه بینی
تو هر نقشی که بینی هست نقاشچه در گبر و جهود و رند و اوباش
چو از جوهر چنین افعال کردمنمود روز و ماه سال کردم
از آنت مختلف میگویم این رازکه از هر جانبی یابی رخم باز
منم خورشید اندروی چنان دانبآخر ذات را عین عیان دان
بعقل اینکار خانه کردهام راستحقیقت هفت پرده کردهام راست
در این پردهٔ گرچه هفت پرده استدرون پرده عقلم ره نبرده است
درون پرده ارواحم به بین بازیکی اندر یکی انجام وآغاز
به هرجائی نمودی آفریدمدراینجا از وجود خود بریدم
چوعین لا بدم در عین اینجااز آن ننمودهام این جمله پیدا
همه از من پدید آمد ز توحیدحقیقت دان جنیدا اندرین دید
نظر کن بین ز اعلا سوی اسفلیکی میبین تو هان از دید اول
یکایک را نظر میکن حقیقتتوئی هم نقطه پرگارت حققت
تو اینجا نقطه و اندر نشانیبصورت لیک معنی بینشانی
نشانی یاب از اصل جواهرکه اندر بینشان باشی تو ظاهر
همان اصل اندر اینجا گه طلب کنهمان وصل اندر اینجاگه طلب کن
از آن میجویمت نی راز اینجاهمان میگویمت سرباز اینجا
اگر ره میبری در سرّ پرگارمبین هان اندر اینجا جز که دیدار
تو خود پرگاری اندر اصل فطرتبگویم تا بدانی وصل فطرت
تو از اصلی ز جوهر بینشان ذاتنگه کن در مکین ودرمکان ذات
همه ذات من آمددر حقیقتدگر می باز گویم از شریعت
درینجایت که دنیا نام داردکه عاشق دید او ناکام دارد
تمامت عاشقان مهجور کردمتمامت عارفان معذور کردم
همه دیوانگانم در سلاسلشده اندر جنون مقصود حاصل
ز اصلم دیده ودیدار دیدندمرا از خویش برخوردار دیدند
همه دیدند یکسر پاکبازنداز آن از هر دو عالم بینیازند
همه گبران مرا جویند بابیتچنین حکمت فتاد از شق لایت
یهودان در کنشت خویش جویندمسلمان در درون کعبه جویند
درون کعبه با من راز گویندز دیرم باز جمعی باز جویند
همه با من من اندر جمله باشمکه اسرار جهان برجمله باشم
همه نزدیک من یکیست اینجانمودارم ز هست ونیست اینجا
مثالم آنکه اینجا بیمثال استنخواهد بود خورشیدم روانست
چو دیدی اصل لایت اندر الاز الا جوی دایم ذات اعلا
بصورت لیک معنی ذات بنگرتو نحن اقرب از آیات بنگر
حقیقت ذات با جان انس داردکه رنگی اندرینجا گه ندارد
ابی رنگست ذات ای شیخ عالمولی بنگر که بنمایم دمادم
ابا تقدیر حق تدبیر چبوددر اینجاگه جوان و پیر چبود
جوان و پیر در عین بلاینددر اینجا جمله در عین قضایند
قلم رانده است اینجابر همه یارفکنده است از حقیقت دیدهٔ یار
همه دراصل یکی بنگر و باشچو در یکی شدی بینی تو نقاش
یقین نقاش میداند ترا رازنماید راز خود اینجایگه باز
هر آن رازی که پیدا ونهانستبر نقّاش کل عین العیانست
چونقّاشست از کلی خبرداراگر خواهد برآرد جمله بردار
چو شاهست از جنید اندر شریعتهمه نیکو کند بنگر ز دیدت
کند هر حکم کو خواهد در اینجاز حکمش ذرهٔ کی کاهد اینجا
حقیقت جمله گفتارش نمود استتمامت آفرینش در سجود است
سجودش میکند خورشید و افلاکدمادم کرد طوف کرهٔ خاک
همه ذرات عالم درسجودندهمه حیران و سرگردان بودند
در اینجا هرچه میبینی جزاینشدمی بگشای و بنگر کفر ودینش
به هر ملت که بینی گفت وگوی استولیکن احمد اینجا پرده گوی است
خلاصه در شریعت راه دیدمدر اینجا من بذات کل رسیدم
شریعت نور راه مصطفایستکه اندر شرع کل نور خدایست
شریعت میدهد تقوی که منصورحقیقت نور شد نور علی نور
در اینجا مسکن یار است ما رااز آنم دیده دیدار است ما را
چه قرب یار ما را دید آمداز آنم جزو و کل توحید آمد
ولیکن ای جنید از عین اعیاننظر میکن تو اندر عین قرآن
همه پیوسته میبین هرچه بینیاز آن پیوسته میبین هرچه بینی
همه پیوسته هست اما نهانیازین پیوستها کی باز دانی
که پیوستت دراینجاگه شکستهشود از یکدگر بندت گسسته
توآندم زنده باشی گر بدانیبدین ارزنده باشی گر بدانی
چو بود صورت تو جمله خاکستنظر میکن که چه دیدار پاکست
درین صورت همه منصور پیداستعجایب صورتش مشهور پیداست
چو منصور است و چیزی نیست جزویکه بگرفتست کل لحم و رگ و پی
که داند هر که او این را نداندپس این معنی حقیقت هرزه خواند
تو ای منصور عشق خویش بشناسترا اینجاست اعیان عشق بشناس
ترا منصور بردار و خبر نهوی اندر تو خبردار و خبر نه
تو باشی از وصال او خبردارخبر یاب این زمان اندر سردار
فداکن هم سر و هم پای اینجابگوی و بعد از این منمای اینجا
اناالحق گرچه هستی سرّ مطلقدمی با شرع آی و گوی اناالحق
اگرگوئی اناالحق باز رستیهم از انجام و آغاز رستی
تو را اینست تو این سرنگهدارنگهداری این سر بر سر دار
طوافی کن چو مردان در حقیقتمنه پائی برون تو از شریعت
چو این اسرار اندر جمله پیداستبعقلت آفتاب اینجا هویداست
کنون اسرار فاش افتاد اینجاکه بر دلدار فاش افتاد اینجا
هم از گفتار جانانست منصورکه اینجا گفتهٔ تا نفخهٔ صور
اگر منصور این جاوید جانانحقیقت هر کسی را نیست پنهان
خبردارید لیکن بیخبر بازاز اینجا میدهد بیشک خبر باز
که چیزی نیست جز دیدارمنصورنمییابد کسی اسرار منصور
جنید پاک دین در صبغةاللهدم کلی زدی عین هوالله
ترا شد منکشف اسرار بیچوننکو بنگر بسیر هفت گردون
چوداری دیدهٔ بیدار بینشنگه کن سر بسر در آفرینش
نه بینی هر دو چیز اینجای مانندبجز یکی یکی آن را ندانند
خدابینان درین ره سرفرازندگهی بخشید جان گه سرفرازند
هر آنکو سر در این سر باخت تحقیقدر اینجا گاه او سریافت توفیق
یکی بین آنچه بینی چون ندانیدر این گفتار چون بیچون بدانی
ترا چون این نظر آمد پدیدارکه گردی محو یار آمدپدیدار
بگوید با تو چون من هر زمان رازدر اندازد در آن دم برقعت باز
کند درجان شیخت چیست بنگرحقیقت نیز شیخ کیست بنگر
شریعت نکتهٔاصل است اینجاحقیقت جملگی وصلست اینجا
تو هم از شیخ بیرون شو بافسوسگذر کن هم ز نام وننگ و ناموس
چو رندان در دمی کش درخراباتزمانی بانگ میزن در مناجات
نه مرد خرقهام نی مرد زنارگهم مسجد وطن گاهم بخمّار
زنام وننگ اینجاگه گذر کندل خود را از این معنی خبر کن
بسالوسی نیاید این سخن راستبدان شیخا که این معنی شما راست
بسالوسی کجاکامی بری توچو خود در باختی نامی بری تو
هر آنکو خویشتن در باخت در عشقحقیقت نیز سر بفراخت در عشق
هر آنکو جان فدای روی او کردبماند تا ابد در جزو و کل فرد
حقیقت هر که اینجا یار دیده استحقیقت دیده و دیدار دیده است
چو من باشد یقین درجزو و در کلحقیقت باشد او را عزّ و با ذُل
چنین تا چند گوئی راه کن راهکه خود گردی تو از هر کار آگاه
جنیدا عاشق دیدار ما باشدمی استاده زیر دار ما باش
جنیدا واقفت کردم ز اسرارترا کردم خبردار از نمودار
جنیدا چون توئی از جوهر کلدر اینجا بهر آنی رهبر کل
جنیدا این زمان بنگر مرا توکنون خواهم که بری سر مرا تو
فصاص شرع را بر من برانیچو دادستم ترا چندین معانی
بران اینجا قصاص شرع جانانکه هرگز مینماند عشق پنهان
از آن ما حقیقت عشق آیدوجود ما در اینجا میرباید
از آن در عشق اینجا پیشوایمنماید در اناالحق رهنمایم
دمادم سر بیچون بیچه و چونبخواهد ریخت هر منصور را خون
به استادی کنون ای شیخ عالمچنان خواهم که این ساعت در این دم
بُری دو دست و پایم این زمان توهمی گویم بر خلق جهان تو
تمامت کاملان کار دیدهکه ایشانند بی شک یار دیده
در اینجا ایستاده چشم بر منکنم اسرار اینجا بر تو روشن
مترس از جمله تا اینجا بجویندچو من حقم بگو از من چه گویند
همه فتوی دهید اینجا دگر بارکه تا پیدا کنم اندر سردار
بپرس از جملگی مردان فتویکه ایشان را بود برهان فتوی
که بیشک این چنین باید یقین بازکه تا پیدا کنم اندر سرت راز
قلم رفتست و دیگر مینگرددحقیقت جسم اینجا درنوردد
قلم رفتست اکنون هان بران توز من بشنو تو ای صاحبقران تو
چو این دم از وجود آگاه هستمبکشتن این زمان من شاه هستم
چه باشد گر بماندم جان منصورکه کشتن برد اینجاکام منصور
چو اصلم این نداند اصل فطرتچنین راندم ز ذات خویش قسمت
ازین معنی بیندیش این زمان توبپرس این لحظه از خلق جهان تو