بخش ۵۴ - تحسین کردن جنید منصور را در اسرار عشق
جنیدا راهبر چون راز بشنیدتبسّم کرد و گفت آن صاحب دید
ترا زیبد که این گوئی چنین استچنین خواهد بدن عین الیقین است
ولیکن این زمان معنی توداریابا این نفس کل دعوی توداری
یقین شیخ معظم ایستاده استدو چشم اندر سوی حضرت نهادست
حقیقت آنچه او داند تودانیکه او را یار غاری و تودانی
که او اینجا چه است و در چه چیز استکه در آفاق همچون جان عزیز است
عزیز است این زمان در آفرینشوزو روشن شده اسرار بینش
من اینجا گرچه شیخ و پیشوایمتو سلطانی و من همچو گدایم
گدایم من تو سلطان کباریتو تاج سلطنت بر فرق داری
تو تاج سلطنت داری ابر سرحقیقت میدهی هم تاج و افسر
نداند هیچکس قدر حیاتتمگر آنکس که او بشناخت ذاتت
هر آنکو ذات خود بشناخت اینجاز شادی جان و دل در باخت اینجا
عجایب جوهری تو باز دیدمهم از جان و دل همراز دیدم
سرافرازی و سربازی درین راهکه از راز خودی ای شیخ آگاه
تو آگاه خودی در آفرینشتو همراز خودی در کل بینش
ندیده چشم عالم چون تو شاهیهمه اینجا بکش چون پادشاهی
تو شاه آفرینش آمدی کلچرا افکندهٔ خود را درین ذل
نهٔ این ذلّ و دیگر بس چه خواهینخواهم یافت چون تو جان پناهی
حقیقت جملگی را قهر گردانبرافکن از میان چرخ گردان
بماتا چند اینجا میکشی توگهی اندر خوشی گه ناخوشی تو
چو بود تو یکی بوده است اولهمی کن بود را اینجامعطل
برون انداز خود را از سردارکه تا چیزی نباشد لیس فی الدار
چو میدانم که کلی جوهری توحقیقت نور ذات و سروری تو
تو اصلی این همه فرع تو آمدمصاحب نیز از شرع تو آمد
از آن اینجا کمال خویش بردارنمودستی تو از بهر نمودار
ازل را با ابد پیوند داریچراخود را تو اندر بندداری
چو خواهی رفت عالم را بسوزانکه هستت بخت و تاج نیک روزان
چو خواهی رفت ازین صورت تو بیرونبگردان جمله را در خاک ودرخون
چوخواهی رفت چیزی را بمگذاربجز ذات خود ای دانای اسرار
بشرع اقوال پاکت یافتستمنمود خود ز خاکت یافتستم
من اندر اصل جوهر از تو بودمبجز ذات تودرکلی نبودم
تماشا کردمت سری که گفتیتو خود گفتی و هم از خود شنفتی
رهی بردم سوی اسرار ذاتتنماندستم کنون اندر صفاتت
چو ذاتت در صفاتت هست موجودهمه ذات تو هست ونیست جز بود
جنیدا ذات تست اینجا حقیقتولیکن از صفات اینجا پدیدت
جنیدا ذات تست و خود تودانیکه میدانی که اندر جان نهانی
جنید امروز می چیزی نداندبجز تو در همه حیران بماند
چه میدانم که چیزی می ندانمصفاتی چند اینجا آگاه خوانم
صفاتت کی جنید اینجا بیابدچو تو کی صید کی اینجا بیابد
چو تو مرغی که سیمرغ مکانینموده روی خود در لامکانی
که داند تا چه تو دانی در اینجاکه بگشادی صفات خوددر اینجا
وصالت اندرین فقر است اینجاکه در فقری همیشه بود تنها
اگر شیخم تو شیخی داریم دوستوگر مغزم تو اینجا کردهٔ پوست
ز شیخی این زمان من فارغم یاربجز تو نقش خود میبینم اغیار
ز شیخی فارغم و از زهد و سالوسحقیقت جملگی میدارم افسوس
ز شیخی فارغم از عین فتویترا میدانم ای دنیا و عقبی
چه خواهم کرد شیخی زین سپس منترا میبینم اندر جمله بس من
ز شیخی جانم آمد بر زبانمبطاقت آمد از این کار جانم
کنون بودم درین سر عین پندارازین پندار جان من برون آر
تو گفتی آنچه اینجا گفتنی استدلم زان تو از جمله مکین است
همه فعلند و تو عین صفاتیصفاتند این همه تو بود ذاتی
من اینها را ندانم چون تو دیگرکجا باشد صدف مانند گوهر
صدف را گرچه گوهردار باشدکجا همچون در شهوار باشد
درین دریا که اینجا جوهر تستحقیقت عقل اینجا رهبر تست
اگرچه عاشقی معشوقه گردیز عشق خود کنی این ره نوردی
دگر میبشکنی بت از وجودتکه ناپیدا نماید بود بودت
چه بود تو یقین هم پایدار استجنیدت عاشق اندر پای دار است
ز چندین راز کاینجا گفتهٔ بازدر اسرارها هم سفتهٔ باز
توقع دارم از شیرین زبانتکه برگوئی بسی شرح و بیانت
بیانت دمبدم ذات خود آمداز آنت نحن و آیات خود آمد
تو نزدیکی چرا دوری گزینیز ما امروز معذوری نه بینی
همه معذور راهیم ای سرافرازتو از بهر چه میآئی سرانداز
چرا دست و زبانت دور داریازین گفتن مرا معذور داری
چرا خود را بسوزانی درآتشچرا بیرون شوی از پنج و از شش
در این ترکیب رخسارت پدید استدرین صورت ترا گفت و شنید است
همه معنی ازین صورت عیانستوزین صورت همه شرح و بیانست
در این صورت تو میبینند و آفاقوزین صورت همه شرحست و مشتاق
ازین صورت ترا بردار بینندحقیقت نقطهٔ پرگار بینند
چو ما ز این صورت اینجا آشنائیمنمود تو در این صورت نمائیم
چرائی محو خواهی کرد صورتچه افتاده است بر گوئی ضرورت
چو در اصل تو صورت هست پیداوجود جمله اندر لاوالّا
تو ذاتی از تو ظاهر هست ذاتموز آن سر نکته دیگر برانم
من این فتوی نخواهم داد اینجاکه بُرندت زبان با دست و با پا
اگر سر میرود ما را حقیقتنخواهم ترک کردن دید دیدت
مرا این سرفرازی از سر تستمرا بر سر حقیقت افسر تست
مرا بر دست دستان تو باشدبخاصه چون قدم زان تو باشد
حقیقت خود بسوزانم درین راهکجا هرگز توانم سوخت ای شاه
ترا اینجا اگر جمله بسوزماز آن به کین وجودت برفروزم
حقیقت این چنین است ای یگانهمرا زهره نباشد در زمانه
که کاری این چنین آرم پدیدارتو باقی هرچه میخواهی پدید آر
تو اینجا حاکم بود و وجودیکنی هر چیز اینجاگه که بودی
ولکین راز بسیار است دانمترازین کار بس بار است دانم
حقیقت شیخ دین شیخ کبیر استکه در معنی و صورت بی نظیر است
ببینم تا چه میگوید درین رازپس آنگه این همی کن ای سرافراز