گنج

بخش ۵۲ - سؤال کردن شیخ جنید از منصور در حقیقت شرع

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۰۵ بیت
بدو آنگه جنید پاک دین گفتکه ای ذات تو با عین الیقین جفت
دمی بگذار تا با هم بگوئیمدوای درد خود از تو بجوییم
دمی بگذار مستی ز آنکه دلدارتو میدانیم از این معنی خبردار
دمی هم گوش ما هاسوی ما کنپس آنگه هرچه خواهی پیشوا کن
تو امروزی حقیقت رخ نمودهابا دمبدم پاسخ نموده
گمان برداشتی عین الیقینیمیان جملگی تو پیش بینی
از آن در پیش بینی پادشاهیکه هم در عشق ذاتی تو الهی
توئی اصل و منت هم اصل ذاتمحقیقت بود تو از وصل ذاتم
بدین معنی ترادیدم دل و جانمرا در بود خوداکنون مرنجان
چو در بود توام معبود مائیدرین دنیا زبان و سود مائی
زیان و سود ما اندر بر تستحقیقت ذات توهم درخور تست
کجا ما در خور ذات تو باشیمبخاصه چونکه ذرات تو باشیم
تو در ذاتی و ما در عین افعالکه در افعال کی باشد یقین حال
حقیقت ذات تو در جمله پیداستنمودت درهمه چیزی هویداست
یقین دانم که موجودی نه باطلکه ازتو میشود مقصود حاصل
حقت دانم که بر حقی تو بیچونکه کل میگوئی از کل بیچه و چون
حقت دانم که بیچونی و مطلقدم کل میزنی اندر اناالحق
حقت دانم که دیدار الهیحقیقت صاحب اسرار الهی
حقت دانم که گفتی راز سربازحقیقت با جنید خود سرافراز
تو حقی و یقین اینجا حقی توبه معنی سر ذات مطلقی تو
کنون ای سرور و سلطان عالمجوابی ده مرا ای جان عالم
کنون ای سرور و سلطان اسرارجوابی ده مرا هان از سردار
بگویم هان جواب از روی معنیکنون چون حاضری در کوی دنیا
بر تو جمله یکسانست دانممرا گوئی که تا راز است دانم
توئی در جمله پیدا و حقیقتتوئی بر جملگی دانا حقیقت
توئی در گفت وگوی جملگی دیدحقیقت در مکان عین توحید
تو هم جانی نمودی ساکن دلدرین آب و درین نار و در این گل
درین صورت نمودی روی ما راحقیقت نیز از هر سوی ما را
یکی ذاتست با تو هرچه هستستدل وجانم ز دیدار تو مست است
ندانم هیچ بیروی تو اینجافتاده جمله در کوی تو اینجا
تو خود آوردهٔ اینجا نمودتتو خود دانی حقیقت بود بودت
تو اینجا دیدهٔ دیدار جاناندرین دیدار خود اسرار جانان
بدیدستی حقیقت کس نداندبجز تودیده خود میبس نداند
تو بنهادی تو میدانی بصد رازکجا یابد به جز تو سر تو باز
تو دانای زمین و آسمانیتو مانی ذات و اینجاکس نمانی
ز دانائی خود بینا یقین استکه نور نور بودت پیش بین است
طلبکارت بدم تادیدمت منمرا سر یقین از تست روشن
ز توراهست روشن همچو خورشیدبتو دارم حقیقت جمله امید
ره از تو روشن است و چون تو نوریدرون جملگی دایم حضوری
حضور از تست و آسایش حقیقتکنی مان پاک از رنگ طبیعت
اگرچه رهنمون و آشنائیز عشق خویش درعین بلایی
یقین دانم که عشقت هست اینجانمودت نیز هم پاکست اینجا
ز بهر عاشقان اینجا توئی شاهکه تا ایشان کنی از راز آگاه
بقدر خویش ای دانای اکبرترا دانیم ای دانای سرور
جنید خویش را آزاد کن تواز این معنی مرا دلشاد کن تو
بگو با من که اینجا چون یقین بازهمه یکیسیت در انجام و آغاز
همه از اصل تست اینجا پدیداریقین هم زشت و هم زیبا پدیدار
همه دیدار تست و غیر نبودهمه دیدار تو در سیر نبود
توئی جمله عیان و هم نهانیتوئی فی الجمله راز کل تو دانی
چرا هر یک نمودستی دگرسانحقیقت اندرین دیدار ایشان
سخن ز انسانست نی حیوان درین رازبگو با من که تادانم ز سرباز
یکی را انبیا ورده نمودیمرایشان را دل آگه نمودی
اگر کافر وگر دیندار اینجامرا برگوی این اسرار اینجا
یکی را بت پرست خویش کردییکی را مؤمن و درویش کردی
دگر خونی و درزوداشت کرداربرآری همچو خویشش بر سردار
یکی را معتکف در کعبه داریمراو را دمبدم پاسخ گذاری
یکی دیوانه داری دایماً تونه بیند درجنون او جز ترا تو
یکی را ره دهی در وصل اینجانمائی مرورادر اصل اینجا
چو جمله خود توئی بس نیک و بد چیستچو تو عشقی حقیقت جز تو خود کیست
عجب ماندستم ای جان من درین سرکه از هرگونه کردستی تو ظاهر
عجب ماندستم اینجا در حقیقتکه در ظاهر بود این دید صورت
عجائب مختلف افتاد احوالکه میبینم همه در قیل و در قال
بسی کردم ز تو در تو دمادمحقیقت سرّها با تو در این دم
به هر نقشی که آمد در برم بازترا دیدم حقیقت ای سرافراز
بگو تا سر این معنی چگونه استکه این یک ره روان این ره نکویست
که داند ذات تو از سر بگویمنمود باطن و ظاهر بگویم
ز ظاهر گویم اینجا چون تو دانیکه بیشک معنی بیرون تو دانی
ز ظاهر گویم اینجا در حقیقتکه در ظاهر بود حکم شریعت
بسی خون خوردهام شاها تودانیتو میگوئی مرا هان لن ترانی
بسی خون خوردهام اندر ره تواگر کلی شوم من آگه تو
بسی خون خوردهام در پاکبازیسؤالت کردهام از سرفرازی
نداری از جنید پاکبازتکرم کن می بگوی اینجای رازت
حقیقت سر ببازم در ره تواگر کلی شوم من آگه تو
چه باشدجان چو میدانی بگویمبزن شاها تو اینچوگان چو گویم
جنیدت سر چو گوئی پیش داردکه ازتو عقل پیش اندیش دارد
اگرچه عشق او دارد کمالیزند عقل از وصال تو مقالی
در این قال تو اینجا عقل شاد استکه با گفتن ورا این سر فتاده است
از آن اینجا نمیبیند یکی اوکه دارد جز تو اینجا گه شکی تو
نه شک دارد اگرچه در یقین استولی در کفر و دینت پیش بین است
ره شرع تو بسپرده است عقلمز نور عقل دائم نور فعلم
ز قرآن گوی تا گوئی زنم منز قرآن سیر این روشن کنم من
ز قرآنست اسرارم در اینجاز قرآن من خبردارم در اینجا
مراین معنی ز قرآنم بگو تودوای دردم از قرآن بجو تو
ز قرآن گوی تا تحقیق یابمبنورش شاه کل توفیق یابم
ز قرآنم بگوی و جان ستانمتوباقی مان که من باقی نمانم
تو باقی باش هم ساقی مرا دوستکه قرآن در حقیقت مغز بر پوست
تو بی منصور آنستی و گوئیکه در چوگان زلفش همچو گوئی
تو بی منصور دانستی و دانیمرا زین گفتن اینجا گه رهانی
مرا مقصود ازین گفتار آنستبدانم مختلفها کز چه سانست
مرا مقصود ازین گفتار این بودکه تو گفتی منم در اصل معبود
تو معبودی یقین در آفرینشتمامت دادهٔ در عین بینش
بگو اسرارم و برقع براندازجنید امروز با عشاق بنواز
بگو اسرارم اینجادوست اینجاکه تا بیرون شوم از پوست اینجا
بگو اسرارم ای پاکیزه گوهرمرا گوهر نما ای بحر اکبر
بگو اسرارم ای سلطان حقیقتکه تا بشناسم این برهان حقیقت
جنید اسرار میجوید در امروزتوئی هم تو بتو میگوید امروز
چه فرقست از میان ما حقیقتکه ماندستم در او شیدا حقیقت
من این دانم بسی و می ندانمولیکن درس در پیش تو خوانم
تو استاد تمامت کاملانیکه درس عشق نیکوتر تو دانی
تو استادی و ما هستیم مزدوریقین نزدیک نی از صحبت دور
تو استادی و تلقین ده بیادمپس آنگه ده ز عشق خود ببادم
تو استادی کنونم نکتهٔ گویکه سرگردانم ای استاد چون گوی
تو استادی و ما را رهنمونیگرفته هم درون و هم برونی
درون آگاهی و بیرون حقیقتیکی دید است در دیدار دیدت
بگو اکنون مرا این راز مطلقاگر بر راستی گوئی اناالحق