گنج

بخش ۳۲ - در صفت دل و اسرار توحید و حقایق فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۰۱ بیت
حقیقت ایدل اکنون چند گوئیهمی گوئی تو تا پیوند جوئی
ترا پیوند با جانست و جانانتوئی پیدا ولی در عشق پنهان
تو پیدائی و ناپیدای جانیکه میدانم تو راز خویش دانی
نمیداند کسی احوالت ای دلتو میدانی دراینجا راز مشکل
تو میدانی که اندر عشق و هجرانچه بار غم کشیدستی ز جانان
مرا ای دل ابا تو جمله کار استمرا با تو سخنها بیشمار است
مرا باتست اینجا گفت و گویمکه سرگردان تو مانند گویم
مرا عمریست ای دل تاتوانیکه تا من چند گفتم از معانی
ریاضت چند من از تو کشیدماگرچه با تو درگفت و شنیدم
بسی گفتم ترا ای دل ز جانانکه هم بنموده است اسرار پنهان
ز جوهر جوهرت دادم در اینجاترادر دانهها دادم در اینجا
دلا باتست هر راز نهانیتو میگوئی دلا و هم تو خوانی
تو بینائی درون چشم ماندهکنون درجسم خود بی اسم مانده
منزه از دو عالم در وصالیدرین حضرت تجلی جمالی
درین عالم دو عالم از تو پیداستهمه شور و فغانها از تو برخاست
بسی شور از تو در روی جهان استکسی سر تو جز تو کس ندانست
تو دانائی و جز تو کس نشایدوگردانی کجا رازت گشاید
ز حل مشکل صدق و صفائیتو بخشیدی جهانی را صفائی
نه در کون و مکان آیی پدیدارکه بیشک خواهی اینجا گاه دیدار
ترازآنحضرت اینجاگه خبر هستازین ذات تو اینجا باز پیوست
تو بیشک حضرتی و خانهٔ یارز دیداری توئی دیوانهٔ یار
از آن دیوانهٔ و بازماندهکه مستی دمبدم در راز مانده
ازین دیوانگی دربند ماندیدرآخر رخت در دریا فشاندی
دلا اینجا سخن بسیار و ده دورگهی مستی ز عشق و گاه مخمور
زمانی مست عشقی در خراباتزمانی مست شوقی در مناجات
زمانی گنج اندر پیش داریزمانی عقل پیش اندیش داری
زمانی بر در خمّار مستیزمانی سوی دیری بت پرستی
زمانی بر گذشته از دو عالمزمانی شادی و دیگر تو در غم
دمی در گفتن اسرار واصلدمی دیگر بماندستی تو غافل
دمی درکون ودیگر در مکانیدمی در صورت و گه در نهانی
دمی در کافری زنّار بندیدمی خود را بپای دار بندی
دمی واصل دمی عاشق درین راهفزونی آخر از این هفت خرگاه
تو خواهی برد با خود جاودانیکه مرغ باغ عشق لامکانی
درین چندین عجایبهای اسرارکه تو دیدی کنون در عین پرگار
فزون از عقل و بیرون از ضمیر استکه جانانست و جانت دستگیر است
دلا چندانکه میگوئی ز ذاتشکجا یابی تو اسرار صفاتش
در اینجادان که اینجا آشکار استدرون جان و دل پروردگار است
ازل را با ابد پیوند او ساختترا در ذات خود از عشق بنواخت
در این صحن ز مرد رنگ افلاککه گردانست اندر حقهٔ خاک
ازین چندین گل پر نور سوزانکه ایشانند در عالم فروزان
کمال صنع خود پرداخت از ذاتبهم پیوست اینجا دید ذرات
که داند حد آن بنگر در اینجاتو بستی که گشاید این معما
ره اینجا هر که ره اینجاست گفتمجمال شاه جان پیداست گفتم
جمال شاه اندر تو پدید استهمه کون ومکان در تو پدیداست
دو عالم در تو ای دل ناپدیدارتو اینجائی و آنجاناپدیدار
زهی دل این همه گفتار از تستحقیقت روشنی عطار از تست
مرا اینجا ابا تو سوی دنیاخوش آمد لاجرم در عین مولا
دلا عطار باتست و نه در تستترا اینجا و او و مر ترا جست
بیابد چون مر اوراکشته بینیبخون و خاک وی آغشته بینی
مرا با تو وصال و هم فراقستبسی دیدار شوق و اشتیاقست
مرا باتو حدیث از شوق افتادسخن هر لحظهٔ با ذوق افتاد
رها کن زهد خشک و نام وناموسکه دنیا جملگی ملکی است افسوس
همه دنیا نیرزد پرّ کاهیبنزد عاقلان دنیاست راهی
همه دنیا مثال حقّهٔ داندرون حقه در خورشید تابان
همه دنیا مثال یک چراغستفتاده بر کنارش پر ز زاغ است
نظر کن سوی دنیا دمبدم تودگر بشتاب در عین عدم تو
نظر کن درجهان و جان همی بیندگر یک لحظه هر جانان همی بین
چو جانان دمبدم رخ مینمایدز وصل خویش پاسخ مینماید
ز ماهی تا بمه در صنع بیچونکه پیدا کرد در تو بیچه و چون
نظر میکن تواندر جمله ذراتکه گویانند در تسبیح و آیات
همه در زمزمه در ذکر اللههمه اینجایگه از راز آگاه
همه با او در اینجا در مناجاتطلب دارند از دیدار حاجات
همی خواهند تا او را به بینندهمه در سر او صاحب یقینند
همه بی او و با اویند در راهحقیقت مرد معنی زوست آگاه
زمانی گوش کن هان تا بدانیکه پنهان نیست اسرار عیانی
همه عالم پر از خورشید بنگرحقیقت سایهٔ جاوید بنگر
نظر کن بامدادان سوی خورتودراین معنی که گویم در نگر تو
به بین آن لحظه اندر صنع باریکه نوری میدمد در صیح تاری
عجب نوریست از آن حضرت ذاتحقیقت تابد آن بر جمله ذرات
منور میکند آن نور عالم فزاید روشنی اینجا دمادم
دمادم روشنی آید پدیداربرآید بعد از آن خورشید انوار
شود عالم منور از حضورششود روشن جهان از عکس نورش
رود تاریکی ظلمت د اینجانماند سایه جز نور مصفا
چنان دان اندر آن پاکی تو ای دلکه نور خورشوی زین راز مشکل
برآیی تا جهان جان منورکنی ماندن یکبارگی خور
جهان جان دمادم روشنائیهمی ده تا یقین عین خدائی
ترا پیدا شود در آخر کاربگوئی سر خود اینجا بیکبار
بیکباره چو دل بر این نهادیدر معنی در اینجا برگشادی
تو صبحی ای دل آشفته ماندهچرا در صبح باشی خفته مانده
بوقت صبح اینجا بین یکی رازکه اندر تست کل انجام و آغاز
ترا انجام و آغاز است اینجاتراکل دیدهها باز است اینجا
نظر کن در نگر آغاز و انجام بنوش از دست جانان آنگهی جام
دمادم نوش کن از جرعهٔ یارکه تا مستت کند در عین پندار
تو خورشیدی و مست راه جانیچرا چندین بسر خود را دوانی
گهی زردی و گاهی شرح هستیدمی در عین بالا گاه پستی
گهی اینجا ز اول آخر روزبود در شغل و خوش میباش و میسوز
بدانی اول و تا آخر کارشوی آخر در اینجا ناپدیدار
چووقت شام میآید پدیدارنمیگردد نموده نانمودار
همه عالم چو شب آیند بیهوششوند وجام حضرت راکند نوش
همه مست جمال جان فزایندمثال اولین حیران نمایند
شوند از خود نماند عقل در تنبرون آیند کلی از ما و از من
عدم باشد در آن دم هرچه بینندکسانی کاندرین صاحب یقینند
یکی خوابست بیداری ایشانولی کی داند این مرد پریشان
هر آنجا کاشکار او نهانستبه بیداری نشین عین نشانست
همان در خواب باشد در ولایتکه ایشان راست در عین هدایت
ز بعد آن حیات و زندگانیچو رفتی از صور بیشک بدانی
نه مرگی کوچک است اینجایگه خوابرموزی دیگر است این نکته دریاب
مثال مردهٔ آن دم که خفتینه بیداری نظر کن خویش و رفتی
تو اندر خانهٔ خویشی بماندهعجب با خویش در پیشی بمانده
توئی اما وصالت نیست حاصلنمیدانی از آنی مانده غافل
در آن دم وصل آنکس باز بیندکه اندر خواب بیشک راز بیند