گنج

بخش ۳۱ - حکایت

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۰۹ بیت
بزرگی گفته است این سر مرا بازبگویم بیشکی اینجا ترا باز
چنین گفت آن بزرگ صاحب اسرارکه صورت در فنا آمد پدیدار
حقیقت اصل کل اینجا فنا بودفنا میدان که کل دید خدا بود
اگر دید خدا خواهی که بینیفنا میبین اگر صاحب یقینی
حقیقت بود خود دیدم فنا منفنا دیدم رسیدم در بقا من
بقا چون آخر کار است این رازمبین این صورت و معنی بینداز
فنا چون کل شیئی هالک آمدفنا اینجای راه سالک آمد
اگر سالک فنای خود بداندشود واصل بقای خود بداند
سلوک تو در اینجا گه نمود استفنا شو زانکه اینت بود بود است
اگر ز اینجا زنی دم در فنایتشود دم کل بمانی در بقایت
بقای تو فنای آخر اینستخدا خواهی شدن کل آخر این است
تو خواهی شد فنا در آخر کارتو خواهی بد خدا در آخر کار
چو این صورت رود کل از میانهبیابی کل بقای جاودانه
خداگردی چو صورت رفت از برزهر وصفی که خواهم کرد رهبر
تو این دم ماندهٔ اندر صور بازنمانده بر سر این رهگذر باز
حقیقت بود دنیا رهگذار استترا با صورت دنیا چه کار است
یقین صورت ز باد و آب و آتشدرین خاکست آتش مانده سرکش
ترا تا آتش کبر است در سرنخواهی یافت این صورت تو در سر
ترا تا باد پندار است اینجاکجا جانت خبردار است اینجا
ترا تا آب اینجا گه روانستترا ذوقی ز روحت در روانست
تراتا خاک باشد روشنائینخواهی یافت درعین خدائی
بکش این آتش طبع و هوایتمجو از یار در اینجا بقایت
مریز اینجایگه آب رخ دوستاگرچه خاکی آمد مغز در پوست
میان هر چهاری باز ماندهتوی رازی و اندر راز مانده
چهارت دشمن اینجا در کمین استحقیقت جان بدیشان پیش بینست
ز جان گر ره بری در سوی جانانبمانی زنده دل در کوی جانان
ز جان گر ره بری در سوی اولنمانی تو در اینجا گه معطل
ز جان گر ره بری در حضرت یارترا آن جان جان آید خریدار
ز جان گر ره بری در جزو و در کلبرون آئی تو از پندار و از ذل
ولیکن چون کنم تو میندانیوگر دانی عجب حیران بمانی
ترا این کار گه چون ساختستندوزین هر چار چون پرداختستند
تو اندر این چهاری مانده سرمستنمیدانی که این صورت که پیوست
ره تو دور و تو اندر سر راهبمانده باز اینجا در بن چاه
رهت دور است و تو اینجا اسیریکه خواهد کردت اینجا دستگیری
ز من زادی تو اینجا گه بصورتنماندستی در اینجا در کدورت
حضورت باید و اسرار دیدنپس آنگاهی رخ دلدار دیدن
حضور ار آوری اینجا بکف توزنی تیر مرادی بر هدف تو
حضور اینجا طلب در عین طاعتپس آنگه بین تو از عین عنایت
اگرچه شرح بسیارت بگویمدوای دردت اینجا گه بجویم
اگرچه درد عشقت بی دوایستدوایم عاقبت بیشک بقایست
دوائی جوی اینجا در فناتوکه بعد از مرگ یابی آن لقا تو
تو پیش از مرگ جوی اینجا دوا راطلب میکن ز دیدار آن بقا را
بقا گر بیشتر داری بدانیکه جاناراضیست این زندگانی
اگر خواهی که بینی رهنمایتحقیقت آنست اینجا گه بقایت
بقای توست جانت کز فنا نیستازین حبس وز زندانش رها نیست
در آخر باز بین و راز بنگرچو شمعی سوز و میساز و بنه سر
بسوز ای همچو شمعی در فنا شوبرانداز این صور سر خداشو
چه میدانی تو ای دل تا چه چیزینکو بنگر که بس چیز عزیزی
همه باتست این اسرار بیچونکه اینجاماندهٔ در خاک و در خون
در آخر خاک آمد چون ترا همسزد گر دمبدم سازی تو ماتم
در آخرجای تو در شیب خاکستدلامیدان که کاری صعبناک است
در آخر اول خود بازدان توز پیش از رفتن خود باز دان تو
در آخر اول است و آخر اینجاستحقیقت باطنست و ظاهر اینجاست
نمیدانم که این سر با که گویمابا که این زمان این راز گویم
که میداند صفات او تمامتکه بگرفتست غوغای قیامت
که میداند که تا خود راز چونستهمی انجام با آغاز چونست
ترا گر ره دهد دلدار اینجابسوی خود کند پندار اینجا
دو روزی کاندرین عالم تو باشیبکن جهدی که با تو تو نباشی
از آن ماندی بدام خود گرفتارکه ماندی در سوی صورت به پندار
ترا تا هستی و پندار باشدکجاجان تو برخوردار باشد
ز نور عشق تادر ظلمت تنگرفتاری تو گوئی ما و یا من
ز ما و من نه بینی هیچ اینجامده دستار صورت پیچ اینجا
ببوی عشق جانت زنده گردانچوخورشیدی دلت تابنده گردان
ترا تا عشق ننماید رخ خویشحجاب اینجا کجا برخیزد از پیش
حجاب عقل صورت دان تو ای دلکه صورت هست و عقلت مانده غافل
ولیکن جان بود هم یار معنیکه اوست اینجای برخوردار معنی
یقین عشق است اسرار دو عالمکزو منصور زد اینجایگه دم
حقیقت عشق را منصور زیبا استبدو پیدا همه اسرار پیداست
ورا این سر شد اینجا آشکارهولی کردندش اینجا پاره پاره
بدید آنکه درینجا گه نهان بودهمه پنهان بُدند و او عیان بود
نظر کردند اینجا صاحب رازهمه درخود بدید اسرارها باز
چو در خود دید اینجا روی دلدارز جان بیگانه شد در کوی دلدار
چو درخود دید اینجا روی جانانهمه دیده ز خود پیدا و پنهان
حقیقت آمدن رادید رفتنورا واجب شد اینجا باز گفتن
چو او از آمدن اینجا خبر داشتیکی را دید و یکی در نظر داشت
یکی را دید او اندر دوئی گمهمه چون قطره بد او عین قلزم
همه منصور دید و او خدا بودنه از این و نه از آن او جدا بود
همه خود دید و کس اندر میان نهنه بد او بود اصل جاودانه
همه خود دید و خود دید و خداوندهمه او بود هم ازخویش و پیوند
از اول تا بآخر ذات خود دیدسراسر نفخه آیات خود دید
چنان خود دید او را دوست اینجاکه یکی بوده مغز و پوست اینجا
همه بود خدائی دید وگرنهبجز او در یکی و پیش و پس نه
همه اندر یکی دیده خدائییکی باشد که نبود زو جدائی
همه اندر فنا دید و بقا همخدا بود و خدا آمد خدا هم
چو اندر اصل نظره راهبر شدیکی بد ذاتش و صاحب نظر شد
چو اصل قطرهٔ خود در فنا یافتفنا کل دید و خود کلی فنا یافت
چو از آغاز و انجام خدائییکی را دید در جام خدائی
همه دنیا بر او بود ناچیزچنانکه یافت اینجا گفت آن چیز
ولیکن شرح این بسیار آمدازو دیدار با عطار آمد
چه گویم شرح چون دور و دراز استدر این سرها بسی شیب و فراز است
بسی شرح است درهیلاج بنگرمرو بیرون زخود حلاج بنگر
تو اندر عشق هیلاج جهانیتو منصوری و حلاج جهانی
توئی منصور گر ره بردهٔ توچرا چندین چنین در پردهٔ تو
توی ای غافل اینجا گاه منصورولی از نزد او افتادهٔ دور
چرا دوری تو چون نزدیک یاریشدی دیوانه و عقلی نداری
از آنت نیست عقل ای مانده غافلکه همچون او نمیگردی تو واصل
از آنت این همه تشویش بیش استکه چندینت غم دیدار خویش است
تو چندین غم چرا اینجا خوری توچه میدانی که آخر بگذری تو
ترا خواهد بُدن اینجا گذرگاهحقیقت هم توئی در خلوت شاه
ترا از بهر آن اینجا خبر کردکه جز از من همی باید گذر کرد
ترا اینجا بسی کرد او نمودارمگر کاینجا شوی از خواب بیدار
تو گر بیدار گردی یک زمان دوستیکی یابی در اینجا مغز با پوست
ولیکن مغز اینجا کار داردکه او جان تو در تیمار دارد
بجان دانی تو ره اندر بریارولی در حضرت او نیست دیّار
همه غوغا در اینجایند خاموششنو این و بکن این جام را نوش
از اول پوست این جا کن نگاهیکه تا پیدا کنی در عشق راهی
نظر چون کرد اینجا گاه در پوستیقین از جان همی دان کاین همه اوست
ولی چون رفتی اینجا در سوی دلنظر کن تاکنی مقصود حاصل
ولی چون دل بدانی بار خانتنظر کن بین بدل راز نهانت
بدل دیدی و جان دیدی در اینجادوئی بگذار و بنگر ذات یکتا
چو اندر ذات یابی راز جانانز انجامت بدان آغاز جانان
چو اندر ذات آئی در یکی گمشوی چون قطرهٔ در بحر قلزم
چو تو اندر یکی کردی نظارهصفات جمله بینی پاره پاره
دوئی پیوستگی مییاب در ویکه پیوند است کل با دانش وی
چو اندر بود خود کردی نگاهتنظر داری چه در ماهی و ماهت
تمامت آفرینش پیش بینیکه باشی چه پس و چه پیش بینی
همه اندر تو باشد تو نباشیحقیقت در خدائی خویش باشی
تو باشی لیک این بسیار راز استسفر کن گرچه ره دور و دراز است
چه گوید هرچه گوید خوب باشدنماید طالب و مطلوب باشد
خطاب طالب اول یاب آخریکی بین اولین در سوی آخر
دوئی چون نیست اینجا آخر کاریکی باشند چه نقطه چه پرگار
تو پنداری که خود اینجا شوی بازتو اینجا میروی و میروی باز
تو آنجائی و آگاهی نداریگدائی میکنی شاهی نداری
توئی شهزاده اینجا در گدائیفتادستی و زرقی مینمائی
توئی شهزاده لیک از نسل آدمکه آدم هست اسرار دو عالم
ره خود گرچه گم هم خویش کردیاز آن جان و دلت باریش کردی
اگرچه آدم او را یافت اینجاولیکن در قفس او ماند تنها
حقیقت مرغ باغ لامکان بودکه معنی و صور هم جانجان بود
حقیقت بود صافی اندرین راهاز آن مقبول آمد در بر شاه
چو صافی شد مر او را صاف دادندبهشت نقد در پیشش نهادند
از آن او را بود اینجاچنین صافکه بیشک پاک شد در حضرت او صاف
چو او را جوهر جان وجودشیکی شد جملگی کرده سجودش
حقیقت جوهر او بود بیچونکه اینجا صورت آمد بی چه و چون
چو اصل او ز ذات اندر مکان خاستاز آن این شورو افغان در جهان خاست
چراغی بود آدم از تجلافکنده پرتوی در عین دنیا
از آن پرتو که از اعلا نمودارشد از اسفل یقین آمد پدیدار
از آن پرتو که او را بود آنجاحقیقت یافت هم معبود هم آنجا
کرا برگویم این سر نهانینمیبینم یکی ای دل تو دانی
دلا باتست گفتارم در اینجاکه میدانی تو اسرارم در اینجا
دلا با تست گفتارم سراسرهمی داری یقین از من تو باور
در اینجاچون منم باتو یقین بازابا هم آمدستم صاحب راز
منم باتو تو با من هم جلیسیچرا درمانده در نفس خسیسی
نه جای تست ای دل صورت اینجااگرچه ماندهٔ معذورت اینجا
همی دارم ولی تا آخر مرگچو من دنیا کن و هم آخرت ترک
حقیقت ترک خود کن گر توانیکه اندر ترک برگ خود بدانی
ترا داد ار ترکست و تو تاجیکبمانده بر سر این راه باریک
ترا آن ترک مه رخ رخ نموده استدمادم از خودت پاسخ نموده است
ترا چون آن مه خوبان عالمحقیقت رازها گفته دمادم
چرا چندین تواندر بند خویشیوز آن مجروح و دل افکار خویشی
نه چندین گفتم ای دل در جواهرتراتا سر معنی گشت ظاهر
ترا چون کردم اینجا واصل یارتو ماندستی حقیقت واصل یار
اگر غافل بمانی دل درین راهچو روبه باز مانی در بن چاه
اگر غافل بمانی دل درین دردکجا آخر بخوانی آیت فرد
اگر غافل بمانی دل درین گلکجائی آخر اندر سوی منزل
اگر غافل بمانی وای بردلبسی گرید ز سر تا پای این دل
اگر غافل بمانی باز مانیچو گنجشکی بچنگ باز مانی
اگر غافل بمانی کافری توکجا در منزل خود رهبری تو
ترا مرگی حقیقت گور باشداز اول گر نه چشمت کور باشد
ترامنزل چو درخاکست ای دلدرون خاک خواهی بود واصل
وصال ای دل ترا در روی خاکستترا هم رهگذر در سوی خاک است
وصالت ای دل آخر در فنایستبشیب خاک ره بیمنتهایست
وصالت آخر است اندر دل خاککه اندر خاک خواهی گشت کل پاک
دل خاک است در آخر وصالتهمین خواهد بدن در عین حالت
درین منزل تو آخر باز دانیوگرنه سوی صورت با زمانی
فنا شو در دل خاک و عیان بینپس آنگه شو محیط و جان جان بین
همی جوئی تو این ره اندر اینجادریغا نیست کس آگه در اینجا
از این منزل بسی رفتند و کس نیستچه گویم کاندرین ره باز پس نیست
در این منزل همه مردان فناینداگرچه در فنا اینجا بقایند
در این منزل که آخر خاک و خونستکه میداند که سّر کار چونست
در این منزل نخواهی بود بیداردر آخر گرد هان از عشق بیدار
اگر هشیاری و گر مست اوییبآخر خاکی و هم پست اویی
ز هشیاری همی جوئی تو مستیرها کن این خیال بت پرستی
بت صورت پرستی در میانهنخواهد ماند این بت جاودانه
چنین است ایدل اینجا آنچه گفتمدُر این راز کلی با تو سفتم
بخواهی مرد ای صورت در آخرطلب کن بیش از آن این سر خانه
که پیش از مرگ یابی آنچه جوئیکه در دنیا تو بیشک ذات اوئی
که میداند چنین سر در چنین رازچگونه آمده است و میرود باز
که میداند صفات او تمامتکه بگرفتست غوغای قیامت
چو اینجا آمد از آنجا حقیقتفتاد اندر بلای این طبیعت
ز بهر آنکه دنیا کشت زاریستگیاهی رسته اینجا برگذاریست
چودنیا دید آدم گشت زاریکه اورا بود بیشک رهگذاری
چو اینجا رهگذار آن جهان دیداز آن خود را حقیقت جان جان دید
اگرچه بود سالک اندر این راهدر اول باز دید اینجا رخ شاه
نفختُ فیه من روحی چو او بودجمال خویشتن از عشق بنمود
دم آن دم چو آدم یافت اینجاحقیقت باز آن دم یافت اینجا
دم آدم نفختُ فیه برخوان اگر ره بسپری در سر جانان
نفختُ فیه من روحی چو خوانیز نفخ خود رسی اندر معانی
نفختُ فیه اینجا گه چه باشدبگو معنی که این معنا چه باشد
همه اینست اگر این راز دانیبدانی جمله اسرار معانی
همه اینست و اینجا جمله گوینداز این دم دمبدم در گفت و گویند
از این معنی بگویم شمّهٔ بازمگر ره یابی اندر سوی او باز
ز خود جانان بتو اندر دمیده استابا تو راز گفته است و شنیده است
ابا او خود بخود او صورت خویشنمود عشق را آورد در پیش
نمود عشق خود را کرد اظهارکه تا بنماید اندر پنج و درچار
نمود عشق خود اینجا نهان کردعیان برگفت وخود را داستان کرد
نمود عشق خود اندر دل و جانعیان کرد و نهان پیدا نمود آن
حقیقت گفت صورت ساخت اینجاطلسم بوالعجب پرداخت اینجا
ز بود خود نمود اینجا دم خودنهادش نام اینجا آدم خود
ز ذات خود صفات خود نمود اونهادش نام آدم در نمود او
چه میدانم که هم خود راز داندخود اندر راه خود خود باز داند
چو عشق اوست اینجا آمده بازرود در قرب خود با عزّ و اعزاز
چه عشق است اینکه این پاسخ نموده استمگر دلدار اینجا رخ نموده است
نمیدانی تو ای عطار آخرکه اسرار است اندر عشق ظاهر
چه میگوئی که هرگز کس نگفته استدر اسرار این معنی که سفته است؟
تو میدانی که میدانی بتحقیقترا معشوق اینجاداد توفیق
حقیقت آنچه میگوئی یکی استترا این راز اینجا بیشکی است
که هر چیزی که گفتی درحقیقتهمه اسرار جانست و شریعت
عجب راز تو مشکل حالت افتادکه آتش در پر و در بالت افتاد
در اینجا سر خود از عشق دانیحقیقت جان جان در پیش دانی