گنج

بخش ۳۳ - در حقیقت سرّ منصور و دریافتن اعیان گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۲۷ بیت
چنین فرمود سلطان حقیقتسپهر جان و دل قطب شریعت
نمود ذات و سر لامکانیبگویم کیست تا کلی بدانی
نهاده بر سر معنی خود تاجنهان و آشکارا نیز حلاج
که من در خواب دیدم حق تعالیمرا بنمود اینجاگاه دنیا
همه دنیا من اندر خواب دیدمهمه ذرات درغرقاب دیدم
بدیدم هر دو عالم در درونمنمودم روی در جان رهنمونم
حقیقت جان جان را باز دیدمبخواب از وی تمامت راز دیدم
همه من بودم و من بیخبر ز آنحقیقت بود من جز جان جانان
من و او هر دو یکی گشت درخوابمثال قطره اندر عین غرقاب
چو دیدم راز بنمودم حقیقتیکی دیدم در این عین طبیعت
یکی بُد چونشدم بیدار و آن بودنهانم در نهان کلی عیان بود
عیانی چون بدیدم جمله در خویشحجابم آن زمان برخاست از پیش
بشد ظلمت چو نور آمد پدیداربجان و سر شدم سرش خریدار
تو در خوابی کنون درعین صورتنمیدانی تو این یعنی ضرورت
اگر بنمایدت چون او به بینیبیابی صورت از صاحب یقینی
حقیقت مینماید یار اینجادمادم میفزاید یار اینجا
تو میبینی و در خوابی بماندهز بیآبی و در آبی بمانده
چنان مغرور در دنیا بماندیکه در صورت ابی معنا بماندی
زمانی کاندرین خواب جهانیچنین در حرص و غرقاب جهانی
نگاهی کن به بیداری و بنگرکه تا اینجا که میبینی تو ره بر
حقیقت مرگ هم مانند خوابستچو برقی عمر تو اندر شتابست
چو مردی خواب مرگت میبرد بازپس آنگاهیت با خویش آورد باز
چو با خویش آیی و بینی رخ اودگر میبشنوی زو پاسخ او
ترا چون وقت مرگ آید بدانینمود سرّخود گر کاردانی
یقین خواب طبیعت خود بود خوابز من خواب حقیقت خود تو دریاب
حقیقت مرگ خواب آمد حقیقتولی خوش خفته در خواب طبیعت
چو مرگ آید شوی از خواب بیداربرون آیی ز بیهوشی پندار
تو این دم شو ز خواب نفس بیدارکه دلدار است با تو بین رخ یار
زهی نادان گرش اینجا نیابیکجا آنجاش بی آنجاش یابی
در اینجا راز آنجا دان و بنگرنظر کن دل کتب برخوان و بنگر
تو با اوئی و او با تودر اینجاابا تو راز بگشاده در اینجا
درت بسته است و تو در بسته در خوداز آنی دایماً در بسته در خود
تو تا خودبینی او راکی به بینیهمه اویست وگر تو او به بینی
تو او میبین درون خویش زنهاردمی بی او تو ضایع هیچ مگذار
تو با اویی چنین غافل بماندهچو ملحد گفته لاواصل بمانده
چه دانی راه نابرده بمنزلکجا باشی بآخر عین واصل
در این منزل که دنیا نام داردکه را دیدی که اینجا کام دارد
نه بیند هیچکس کامی ز اسرارکه نی آخر فرو ماند گرفتار
همه دنیا چو شور و فتنه آمدحقیقت راهروزو کام بستد
گذر کرد و به آنجا رفت او بازبرفت از فتنه دید او عز و اعزاز
خوشا آنکس که پیش از مرگ مرده استحقیقت گوی او از پیش برده است
بمیر از خویش تا زنده بمانیکه چون مردی حقیقت جان جانی
زوالت نیست اما در زوالیوصالت نیست اما در وصالی
ترا خورشید جان تا بنده اینجاستهزاران مهر و مه تابنده اینجاست
تو میدانی که اینجا کیستی تودر این پرگار بهر چیستی تو
ترا در آفرینش هست بینشتو هستی برتر از این آفرینش
کمالت برتر از حد کمال استترا اینجا بجانانت وصال است
بخواهد آفتابت هم فرو شدنهان بیشک حقیقت نور او شد
دگر از برج غیبت سر برآردزوال آخر حقیقت می ندارد
زوالی نیست مر خورشید بنگرکه چون رفت او دگر باز آید از در
ترا خورشید جان چون رفت اینجابشیب مغرب اندر عین الّا
مقام تو بالّا میشود بازبرآید صبح کل الا شود باز
شود اندر وصال حال بیچونیکی کرده همی از شست بیرون
حقیقت آفتاب این جهانیتو در اینجا کجا خود را بدانی
توئی خورشید اندر عالم جانشدستی در حقیقت جان جانان
توئی خورشید اما گردعالمهمی گردی برای کل دمادم
همه ذرات عالم از تو نورندسراسر جمله در ذوق حضورند
دل عطار با تو آشنایستز نور تو پر از نور و ضیایست
ضیا ونور تو کون و مکانستکسی نور تو کلی میندانست
کجا اعمی بیابد نورت اینجاکه پیدائی گهی در عشق دردا
مزین از توذرات دوعالمزتو اینجایگه پر نور و خرم
هر آن وصفی که خواهم کرد از جانحقیقت برتر از آنست میدان
مرا انباز عشقم رهنمونستدلم اینجای بیصبر و سکونست
ندارم طاقت اسرار گفتننه سری نیز از کس میشنفتن
ندارم طاقت درد فراقشهمی سوزم دمادم ز اشتیاقش
ندارم طاقتی در پایداریدمی در صبر یک دم بیقراری
مرا اینجا همان پیداست اسرارکه آن حلاج را آمد پدیدار
بجز حلاج چیزی می ندانمکه باوی گفتم و ازوی بخوانم
مرا چیزی به جز او ای دل اینجاکزو گشتی بکل تو واصل اینجا
ز منصورم کنون واصل بماندهچو او دست از دو عالم برفشانده
همان آتش که در حلاج افتادمرا در جان ودل آنست فریاد
زنم هر لحظه دم ازعشق منصوراگرچه مینماید در دلم شور
چه سریّ بود این در آخر کارکه آمد در دل و در جان عطار
چه سری بود ای جان باز گویمز هر نوعی که خواهم راز گویم
چو میدانم که میدانم که اینستدگر تقلید دین عین الیقین است
یقین اینست و دیگر نیست تقلیدمرا این راز میآید ز توحید
ز اول تا بآخر ختم این رازکه تا آخر بدیدم راز سرباز
مرا تا جان بود در دیر فانیهمه گویم ازو سر معانی
مرا تا جان بود زو راز گویمازو هر قصه هر دم بازگویم
مرا تا جان بود جز او نه بینمکزو پیوسته در عین الیقینم
همه منصور میبیند درونمهمه خواهد بد آخر رهنمونم
همه منصور مییابم در آفاقکه منصور است اندر جزو و کل طاق
بجز او کیست تا من بنگرم کسهمه او دانم و میبنگرم کس
حقیقت اوست این دم سر گفتارکه میگوید درون جان عطار
ز دست عقل هر دم درشکیبمکه اینجا میدهد هر دم شکیبم
ز دست عقل من درماندهام منمثال حلقه بردر ماندهام من
ولیکن عقل اینجا هم بکار استکه او را سر معنی بیشمار است
ز نور عشق در نور و ضیایمکه میبخشد همه نور و صفایم
مرا تا عشق گوید دمبدم رازنخواهم ماند اندر عقل ممتاز
که باشد عقل پیری بر فضولیولی در عشق کی باشد اصولی
حقیقت عشق به از عقل میدانازو چیزی که میبینی تو میخوان
مرا تا عقل اول بود در کارحکایتها بسی گفتم ز اسرار
ز عقلم بود اول گفت تقلیدولیکن عشق دارم سر توحید
بنور عشق جانان یافتم بازز جان در سوی او بشتافتم باز
چه راز از عشق جویم تا بیابمکه از عشق است چندین فتح بابم
کمال عشق اگر در جان نمایدبیک ره جسم با جان در رباید
کمال عشق هر کس را نشایدشگرفی چابک و پاکیزه باید
حقیقت عشق مشتق دان تو از ذاتکه میگویم دمادم سر آیات
مرا چون عشق درجانست و در دلنخواهم ماند من یک لحظه غافل
دمادم سرّدیگر مینمایدمرا ازجان و ازدل میرباید
سخنهای مرا میدان و میخوانکه گفتارم به کل عشق است و جانان
گذشتم من ز عقل آنگه ز تقلیدچودیدم عشق رازم گشت توحید
دل و جان واقفند اینجا زتقلیدولیکن بیشمار آید بتوحید
یقین شد حاصلم کل بیگمانمکه از سرّ یقین شد کل عیانم
یقین در پیش دار ای مرد سالککه در عین یقین گیری ممالک
یقین گر باشدت اینجانمودارمرا جان بیگمان آید پدیدار
یقین چون جان پیامی در همه تودر اندازی بعالم دیدهٔ تو
یقین وصل است و باقی بیگمانتمراین معنی که اینجا کس ندانست
بجز منصور کاینجابی گمان شدگمان برداشت تاکل جان جاشد
گمان برداشت تا عین الیقین دیددر اینجا ذات کل آن پیش بین دید
گمان برداشت اینجا کل مطلقجمال دوست دید وزد اناالحق
جمال دوست در خود جاودان یافتنمودار حقیقت جسم و جان یافت
وصالش گشت اینجاگاه حاصلکه تا شد در جمال عشق واصل
چو واصل شد فغان از جان پردردکه او بُد درمیانه صاحب درد
چودرد عشق اینجا دید اولاز آن شد عقل و جان اینجا مبدل
همان صورت که اول داشت اینجابکلی جسم را بگماشت اینجا
رها کرد آن زمان هم جسم و هم جانیقین پیوسته شد تا دید جانان
چنان از خود برون آمد که خود دیدخودی خود زخود الانکودید
ز خود بیرون شد و در اندرون یاراناالحق زد شد آنگه سوی دیدار
چو در چشمش کمی شد آفرینشیکی بد در یکی عین الیقینش
از آنسرداشت وز آن سر باز گفت اوز خود بگذشت و کلی راز گفت او
چو بخشایش کسی را داد بیچونبگوید راز بیچون بیچه و چون
اگر محرم شوی مانند منصورسراپایت شود نور علی نور
اگر محرم شوی در جسم و جانتگشاید سر بسر راز نهانت
اگر محرم شوی در دار دنیادرون دل بیابی سر مولا
اگرمحرم شوی مانند مردانیکی بینی درون خود جانان
اگر محرم شوی مانند عطارنمائی سر کل آنگه بگفتار
اگر محرم شوی این راز یابیدر اینجا راز ما را باز یابی
چو مردان ره درون راز جستنددر آن گم کرده کی خود باز جستند
چواول راه گم شد اندرین راهدر آخر راه بردند سوی درگاه
در معنی گشاده است ار بدانیبود در آخرت صاحبقرانی
چو راه اینجایگه بردند سویشبمستی دم زدند در گفت و گویش
بگفتن راست ناید راست این رازاگر از عاشقانی جان و سرباز
دگرگوئی ابا اهل دلان گوینه با کون خوان وابلهان گوی
کسی راگوی کوره برده باشدبسوی دوست ره بسپرده باشد
ابا او گوی راز ار میتوانیکه او گوید ترا درد نهانی
مگو این درد جز با صاحب دردکه او باشد چو تو در عشق کل فرد
مرا این درد دل گفتن از آنستکه درمان من از صاحبدلانست
مرا با عشق راز است و نیاز استکه عشق از هر دو عالم بی نیاز است
مرا با عشق خواهد بودن این رازکه هم در عشق خواهم گشت جان باز
یقین صاحبدلان دانند در دمکه چون ایشان من اندر عشق فردم
منم امروز اندر درد جانانبمانده در جهان من فرد جانان
از این دردم دوا آمد پدیدارچنین در دردماندستم گرفتار
حقیقت دردم اینجا بی دوایستکه نور عشقم اینجا رهنمایست
تمامت اهل دل با من درونندمرا هر لحظه اینجا رهنمونند
ندیدم هیچ جز ایشان در این دلکز ایشانست هر مقصود حاصل
تمامت انبیا و اولیایمهمی بینم درون پر صفایم
همه با من منم در ذات ایشانهمی گویم به کل آیات ایشان
منم آدم منم نوح ستودهمنم دریار کل جولان نموده
منم موسی صفت کل رفته در طوردم ارنی زده پس غرقه در نور
منم ماننداسمعیل جانبازکه تا دید ستم اینجا جان جانباز
منم اسحق اینجا سر ببازمچو شمعی دیگر اینجا سرفرازم
منم یعقوب دیده یوسف خویشمرا یوسف کنون بیش است در پیش
منم جرجیس اینجا پاره پارهحقیقت جزو و کل در من نظاره
منم بر تخت معنی همچو داودسلیمانم رسیده سوی مقصود
منم اینجا زکریا پاره گشتهبساط جزو و کلم در نوشته
منم یحیی و سوزان در فراقشهمی نالم ز سوز اشتیاقش
منم عیسی که اندر پای دارمحقیقت عشق جانان پایدارم
منم احمد زده دم از رآنیکزو دارم همه سر معانی
منم حیدر که دیدارم یقینستدل و جانم برازش پیش بین است
چو در من جمله دیدارند کردهازینم صاحب اسرار کرده
همه در من پدیدارند اینجادرون من بگفتارند اینجا
چو من در این یقین باشم سرافرازاز آن خواهم شدن در عشق سرباز
محمد جان جان تست بنگرز نور جان تو اینجاگاه برخور
علی در دل به بین ولُو کَشَفْ یاباگر مرد رهی مگذر ازین باب
علی نفس محمد دان حقیقتعلی بیرونست از دار طبیعت
علی بنمایدت راز نهانیگشاید بر تو درهای معانی
دو دست خود زد امانش تو مگذارکه تا بنمایدت اینجایگه باز
از آن خوانندش اینجاگاه حیدرکه او بگشاد در اینجای صد در
در معنی علی بگشاد اینجامرا این گنج کل او داد اینجا
شبی دیدم جمال جانفزایششده افتاده اندر خاکپایش
ازو پرسیدم احوالم سراسرمرا برگفت اندر خواب حیدر
بگفتم رازها در خواب آن شاهمرا از کشتن او کردست آگاه
نمودم آنچه پنهان بود بر منکه تا اسرارهایم گشت روشن
مراگفتا که ای عطار ماندهز سر عشق برخوردار مانده
بسی گفتی ز ما اینجا حقیقتببردی نزد ما راه شریعت
بسی اینجا ریاضت یافتستیکه تا عین سعادت یافتستی
بسی کردی تو تحصیل معانیکه تا دادیمت این صاحبقرانی
کنون از عشق برخوردار میباشکه کردی سر ما اینجایگه فاش
بگفتی آنچه ما اینجا بگفتیمز تو دیدیم اسرار و شنفتیم
حقیقت آنچه اینجا گه تو گفتیدر اسرار ما اینجا تو سفتی
حقیقت بر تو این در برگشادیمترا گنج یقین در دل نهادیم
ترا این لحظه چون دادیم این گنجز ما اینجا بکش از جان جان رنج
بکش رنج این زمان چون گنج داریز ما در عشق هان کن پایداری
ترا خواهند کشتن آخر کارکه کردی فاش اینجا گاه اسرار
کسی کوراز ماگوید حقیقتنه بگذاریم اور ا در طبیعت
حقیقت گفت منصور آن خود دیددر اینجا گه جفای نیک و بد دید
تو آن گفتی که آن منصور گفته‌ستکه دیگر چون تو این مشهور گفته است
تو گفتی سرّ ما اکنون ببر سرکه تا آیی و بینی بیشک آن سر
هر آنکو کرد گستاخی درین رازنه بگذاریم او را در جهان باز
کنونت وقت کشتن آمد ای دوستکه مغزی و برون آریمت از پوست
همه خواهیم کشتن همچو تو بازکه تا اینجا نگوید این سخن باز
کنون این گفته عطار بینوشبشو یک ذره از اسرار خاموش
بگوی و جان خود را باز اینجاکه بگشادستمت در باز اینجا
کنون وقتست ای دل تا بدانیکه حیدر گفت این راز نهانی
مشو خاموش و خوش بنویس و برخواندمادم لقمهٔ میخور ازین خوان
تو برخوان ای محمد با علی رازچو بشنودی بگفتی عاقبت باز
بخور این لقمهٔ اسرار معنیدمادم کن ز جان تکرار معنی
حقیقت آنکه با ایشانست در کارچو من آید حقیقت صاحب اسرار
محمد با علی تو باز بینیچو بینی سر بریدی راز بینی
محمد اول اندر خواب دیدمازو بسیار فتح الباب دیدم
شترنامه ازو گفتم حقیقتسپردم مرد را راز شریعت
حقیقت صاحب دعوت مرا اوستکه بیرون آوریدم مغز از پوست
بجز او صاحب دعوت که بینمکه او اینجاست کل عین الیقینم
که او بنمود راهم تا بر شاهاز آن هستی ز سر شاه آگاه
کسی کو احمدش کل رهنمایددرش اینجا بکلی برگشاید
بجز احمد هر آنکو جست حیدرکجا بگشایدش اینجایگه در
در علم محمد حیدر آمدکه جمله اولیا را سرور آمد
سرو سالا جمله اولیا اوستمشایخ را تمامت پیشوا اوست
هر آن سالک که راه مرتضی یافتسوی احمد شد و آنگه خدا یافت
هر آن سالک که اینجا رهنمایددر آخر در برویش برگشاید
بجز حیدر مبین بشنو تو این رازتو حیدر مصطفی دان ای سرافراز
محمد با علی هر دو یکی استندانم تا ترا اینجا شکی است
محمد با علی سالار دیناندکه ایشان درحقیقت پیش بیناند
محمد با علی بشناس ای دلکه تا باشی درون کون واصل
محمد با علی ذات خدایندکه دمدم راز در جان مینمایند
محمد با علی فتحو فتوحستمحمد آدم و حیدر چو نوح است
حقیقت احمد و حیدر ز ذاتندکه بیشک رهنمای این صفاتند
چو از احمد بحیدر در رسیدیحقیقت هر دو یکی ذات دیدی
یکی دانند ایشان از نمودارز سر حق حقیقت صاحب اسرار
یکی ذاتند ایشان همچو خورشیدبه ایشانست مر ذرات امید
محمد رحمة للعالمین استعلی بیشک صفات اندر یقین است
ایاسالک اگر تو مرد راهیحقیقت واصلی در عشق خواهی
ره احمد گزین و سرّ حیدرکه بگشاید ز وصلت ناگهی در
مبین چیزی مجو جز ذات ایشاننظر میکن تو در آیات ایشان
ره ایشان گزین و گرد واصلکز ایشانست خود مقصود حاصل
از ایشان هر که خود را اصل کل یافتچو منصور از حقیقت وصل کل یافت