گنج

بخش ۲۶ - در نموداری یقین میان جان ودل و فرق در میان اینها

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۴ بیت
بجان و دل قدم زن اندرین رازبجان و دل نگر انجام و آغاز
بجان و دل درین ره بازبین توز جان و دل تمامت راز بین تو
چو جانت واصل عهد الست استاز آن فارغ درین صورت نشسته است
چوجان تست اصل ذات جاناننموده رخ درین ذرات جانان
چو جان تست اصل ذات بیچونچرا گوئی که این چونست و آن چون
همه در چون و چه افتادهٔ تواز آن در چون و چه آزادهٔ تو
ز چون و چند در آخر چه دیدیبگو با من که در آخر چه دیدی
همه اندر چه و درچند وچوننداز آن در نفس کافر سرنگونند
ترا چون نفس سگ گور است اینجااز آن جایش یقین گور است اینجا
ترا چون نفس سگ کردست صیدتاز آن بستست اندر بند قیدت
ترا تا نفس باشد با تو همراهنخواهی یافت اینجا رؤیت شاه
ترا تا نفس باشد هم جلیستنیاری دید دیدار نفیست
تو نفس سگ برون گردان در اینجاکه بی نفس آئی اینجا گاه یکتا
بماندی ره نمیدانی چه گویمحقیقت دیده نتوانی چه گویم
بماندی همچو یوسف در بُن چاهبکن صبری که در آخر شوی شاه
بماندی همچو یوسف زار و مسکینکه تا برتخت بنشینی به تمکین
بماندی همچو یوسف مبتلا توبرون خواهی شد از چاه بلا تو
در آخر میندانی اول خویشکه از نفست حجابی آمده پیش
حجاب یار جاویدان نماندچنین بیچارگی یکسان نماند
خلاصی هست عاشق را از این چاهچو شاهش افکند از چاه درچاه
خلاصی هست عاشق را بآخرکه شاه جانش گردد دید ظاهر
خلاصی هست عاشق را ز زندانچو بیرونش کند از حبس جانان
درین ره چون خلاصت گشت پیدانمانی آن زمان از دید یکتا
خلاص عاشقان اندر بلایستفنا دیدن یقین عین بقایست
خلاصی هر چه میبینی همین استکسی کین دید در عین الیقینست
تو تا با صورتی نبود خلاصتهمی گویم در اینجا گه خلاصت
تو گر خواهی خلاص خویش اینجابباید مردنت از پیش اینجا
ز دید خود بمیر و جان جان شوازین تاریکی آنگاهی عیان شو
ز دید خود بمیر وزنده دل گردکه باشد زنده دل در عشق کل فرد
ز دید خود بمیر و گرد باقیکه تا مانی حقیقت فرد و باقی
ز دید خود بمیر و پرده بگسلکه بی این پرده خواهی گشت واصل
ز دید خود بمیر و آشنا شوتوئی از دید صورت کل خدا شو
ز دید خود بمیر ارکاردانیکه چون مردی پس آنگه بازدانی
ز دید خود بیمر ای عاشق مستکه در مردن یقین آبت دهد دست
ز دید خود بمیر و گرد جاویدکه خواهی بود در آخر تو خورشید
ز دید خود بمیر و جان جان شوچو خورشید جهان در کل عیان شو
ز دید خود بمیر و جمله ذراتکه درلاگردی آن گاهی بکل ذات
چو مردی زندهٔ جاوید گشتیبنورت بیشکی خورشید گشتی
چو مردی زنده مانی جاودان توکه باشی باشی آنگه جان جان تو
چو مردی زنده مانی تا ابد دوستبمانی فارغ از نیک و بد دوست
چو مردی زنده مانی در بر یارترا آن یار هر دم هست دلدار
چو مردی باش تا یابی تو خود هانحقیقت بود بود از دید جانان
چو مردی زنده مانی در خداوندشوی فارغ ز چون و آنگاه از چند
ز بود خود اگر داری خبر توبمیرد باز ره از نیک و بد تو