بخش ۲۷ - قالَ النَّبیُّ صلّی الله علیه و آله موتوا قَبْلَ اَنْ تَموتوا
ز موتوا قبل اگر آگاه کشتیبمیر از خود که بیشک شاه گشتی
ز موتوا قبل اگر آگاه عشقیبمیر از خود که بیشک شاه عشقی
ز موتوا قبل اگر میدانی این رازبمیر آنگه به بین انجام و آغاز
ز موتوا قبل اگر دانی حقیقتبباید مرد اینجا از طبیعت
ز موتوا قبل اگر از خود بمیریتوبه از بدروخورشیدی منیری
بمیر ای شیخ و بی او زندگانیمکن در صورت و در این معانی
بمیرای شیخ بیش از آنکه میریاگر مرد رهی از جان بمیری
بمیر ای شیخ پیش از مردن خویشحجاب زندگی بردار از پیش
بمیر ای شیخ چون منصور حلاجکه بینی بیگمان بر فرق جان تاج
بمیر ای شیخ کین عین الیقین استکه این عین الیقین راه بین است
همه از مرگ ترسانند اینجاکه سرّ آن نمیدانند اینجا
همه از مرگ ترسانند از خویشکه سیری این چنین دارند از پیش
همه از مرگ ترسانند ماندهولیکن مررموز آن نخوانده
همه از مرگ ترسانند چون بیدکه کی ذره رسد در سوی خورشید
اگر آگه شوند اینجا یقین بازازین مرگست آخر عزت و ناز
اگر آگه شدی اینجا بدانندکه از سرش سر موئی بدانند
ازین مرگست آخر زندگانیبقای صرف و ذوق جاودانی
ازین مرگست اینجادیدن ذاتنمیدانند از آن مانند ذرات
ازین مرگست بیماری عقبیتوخوان و دان یقین اسرار مولا
ازین مرگست آخر دید جانانیکی بیند آنگه عین اعیان
نه مرگست اینکه عین زندگانی استفراقی نیست عین شادمانیست
نه مرگست اینکه او را مرگ خوانندکه این مر عاشقانرا برگ خوانند
نه مرگست اینکه برگ عاشقانستهر آنکو مرگ خواهد عاشق آنست
نه مرگست اینکه تجرید است عشاقنه اندر مرگ توحید است عشاق
نه مرگست اینکه دیدار خدایستکه اندر مرگ اسرار بقایست
نه مرگست این حقیقت شیخ عالمکه سالک میرسد دربود آن دم
هر آن کو مرگ اینجا گاه بشناختبمرد از خویش وانگه سربرافراخت
هر آنکو مرگ اینجا دید اعیانبماند تا ابد در عشق پنهان
هر آنکو مرگ اینجا دید تحقیقبمرد از خویش و آنگه یافت توفیق
هر آنکو مرگ اینجا جاودان دیدعیان مرگ دید و جان جان دید
هر آنکو مرگ اینجا دید راحترسید از عشق در عین سعادت
هر آنکو مرگ اینجا آرزویستزپیش اندیشی اندر گفت و گوی است
حیات طیبه در مرگ دریاببکن بود خود اینجا ترک دریاب
حیات طیبه مرگست اینجاشوی بیشک خبردار اندر اینجا
حیات طیبه یابی در آن دمکه گردد محو اینجا گاه آندم
حیات طیبه داری چو مردیز مردان بیشکی تو گوی بردی
ز مردن میرسی سوی حیاتتدر آنباقی بود عین نجاتت
ز مردن زندگی جاوید حاصلنداند این معانی جز که واصل
ز مردن آخر کار اندر اینجاشوی بیشک خبردار اندر اینجا
خبر در مرگ یابی آخر کارکه بیصورت شود جانان پدیدار
خبر در مرگ یابی واصل کلحقیقت مرگ را بین حاصل کل
خبر از مرگ دار و جان برافشانکه از مرگ آنگهی گردی تو جانان
خبر از مرگ دار ار مرد رازیچه باشد جان و سر کاینجا نبازی
خبر از مرگ داری شیخ آگاهبمردم تا بدیدم من رخ شاه
بمردم پیش از آن کاینجا بمیرماز آن فارغ من از شاه و امیرم
بمردم تا بماندم زندهٔ دوستبمرد از جسم و از جان بندهٔ دوست
بمردم تا بماندم جاودان منشدم در جاودانی جان جان من
بمردم تا بماندم ذات باقیحیاتی دیدم اندر ذات باقی
بمردم تا شدم از خود خبرداراز آن اسرار کل گفتم در این دار
بماندم تا شدم هستم بقا مننمودم حق عیانم از لقا من
بمردم تا خبر دارم ز هر چیزنه بینم اندر اینجا جز یکی نیز
بمردم تا شدم ذات خداوندبرون جستم بیکباره ازین بند
بمردم تا شدم خورشید تابانبماندم تا ابد جاوید جانان
بمردم تا شدم دیدار بیچونبگفتم با تو این اسرار بیچون
بمردم تا شدم اعیان در اینجانمودم خویش را جانان در اینجا
بمردم تا شدم عین بقا منز مرگ اینجا عیان دیدم بقامن
بمردم زنده اندر مردگی شیخنباشم اندرین افسردگی شیخ
فسرده دان کسی کز خود نمیردحقیقت دوست اندر برنگیرد
فسرده آنکسی باشد درین راهکه نبود او زسرّ مرگ آگاه
فسرده آنکسی باشد بمعنیکه از خود مینمیرد سوی دنیی
چرا دل بستهٔ در درد و در رنجنتازی هیچ اندر سوی این گنج
چرا دل بستهٔ در عین خواریاز آن پرگار سیرت برقراری
چرا دل بستهٔ در محنت و غماز آن افتادهٔ در انده و غم
چرا دل بستهٔ اندر بلا تواز آنی دایم اینجا مبتلا تو
چرا دل بستهٔخوار و شکستهدر اینجا کمتر از نشخوار کشته
چرا دل بسته در عین زنداندمادم میبری جور فراوان
چرا اندوه تست از شادمانیکه در دنیا کنی آخر ندانی
که از دنبال هر شادی غمی هستپس این شادی رها کن جان تو از دست
از آن شادی که دارد عین دنیاچه بریابی تو اندر عین عقبی
اگر میدانی این معنی تو ره برمکن شادی درین بار آدمی سر
میان خاک شادی کرده آغازخبر نایافته ز انجام و آغاز
ترا آخر ز شادی چیست آخرکه در دنیا نخواهی زیست آخر
اگر صد سال مانی رفت بایدمیان خاک و خونت خفت باید
اگر صد سال مانی میروی توزمانی گوش کن تا بشنوی تو
اگر صد سال مانی مُرد خواهیاگر هستی گدا ور پادشاهی
اگر صد سال مانی درجهانتبباید رفتن از اینجا جهانت
اگر صد سال مانی در حقیقتحقیقت محو خواهد شد طبیعت
اگر صد سال خواهی در یقینتبباید رفت در زیر زمینت
اگر صد سال مانی نیز و پنجاهبباید مردنت اینجای ناگاه
بباید مرد ازین صورت یقین شیختو باش از مرگ در عین الیقین شیخ
یقین ازمرگ اینجا گاه دریابتو از مردان یقین اینجا خبریاب
یقی از مرگ تو آگاه گردیبمرگ اینجا به کلی شاه گردی
یقین مرگ بین و زنده دل باشکه چون مردی بخواهی دید نقاش
بمیر و زنده شو اینست معنیبمردن بین تودلدارت بعقبی
بمیرد زنده شو اینست روحتابی صورت یقین عین فتوحت
بمیر و زنده شو بیمنتها توکه تا رسته شوی شیخ از بلا تو
بمیر و زنده شو بیصورت اینجانظر کن بعد از این منصورت اینجا
بمیرو زنده شو از ذات بیچونچو خور تا بنده شو از ذات بیچون
اگر میری نمیری نیز شاهیخدائی بینی ازدید الهی
الهی یافتی اینجا بگو هانزنی دم از وصول سرّ قرآن
حقیقت کل شوی خواننده دوستوزو هر نکته داننده دوست
حقیقت کل شوی اینجا یقین دانکه خواهی گشت محو ذات جانان
همه ذرات خواهانند فی اللهدر آخر جمله از محو هوالله
همه ذرات ما اندر نمودارفنا دیدند راز و هست دیدار
از آن از مرگ بیشک زندگانیستکه این غمها به آخر شادمانیست
در آخر راحتست از ذات تحقیقیکی خواهد شدن ذرات تحقیق
در آخر رستگاری سوی ذاتستیقین میدان که دنیا کوی ذاتست
در آخر رستگاری دید خواهیچنان خواهم که کل توحید خواهی
مگردان رخ ز توحید آخر کاریکی میدان یکی دید آخر کار
یکی دید است آخر چون بمردیاگر از دید دیدی گوی بردی
یکی دید است آخر گر به بینییکی دید است گر ظاهر به بینی
یکی دید است از آن شو در عیان گمکه درآن میشود جان و جهان گم
یکی دید است از اعلی به اسفلاز آن دیدار بین اسرار اول
یکی دید است اندر وی فنا گردکز آن دیدی از آنجا گاه شو فرد
یکی دید است بیچون گر بدانیدرین دید صور بیشک توانی
یکی دید است بیچون راست بنگرکه اندر جزو وکل یکتاست بنگر
یکی دید است اندر وی دوئی نیستدرو دیدار مائی و توئی نیست
یکی دید است توحید است نامشاز این معنی عیان دید است نامش
یکی دید است از آن معبود گویندباسم اینجا همان معبود جویند
که آن معبود اینجا باز یابیز بود خویشتن این راز یابی
ز بود خود مشو بیرون و بنگرکه اندر تست آن بی چون و بنگر
ز بود خود مشو بیرون در اینجادر اینجا بازبین بیچون در اینجا
تو از بود فنا معبودمی بینوزینجا گه زیان و سود می بین
زیانت نفس دان و سود جانتحقیقت راهبر معبود جانت
در اینجا گر بجان پیوند جوئیهمه با تست اینجا پس چه جوئی
حقیقت شیخ گفتم سرّ اسرارز مرگت کردم اینجا گه خبردار
ز بازیچه است اینجا گاه مر مرگبباید کرد اینجا جسم و جان ترک
چو کردی ترک جسم و جان زبودتیکی باشد حقیقت در نمودت
چو کردی ترک جسم و جان در اینجاشوی چون اولین یکسان در اینجا
چو کردی ترک جسم و جان حقیقتحقیقت حق بود بیشک طبیعت
چو کردی ترک جسم و جان بدانیحقیقت هم بدان راز نهانی
چو کردی ترک جسم و جان به آفاقتو چون عشاق باشی در جهان طاق
چو کردی ترک جسم و جان بدانیبه بینی آنگهان دیدار مولی
نه آگاهند شیخا در یقین هانکه مرگ آمد نمود جان جانان
نه آگاهند از این جان حقیقتکه این آمد سرانجام حقیقت
سرانجام همه مرگست آخرکه جمله این جهان ترکست آخر
ازین شک آخرت مقصود چبودزیانت سودتست و سود چبود
که بی صورت تو جان خویش بینیز پیدائی نهان خویش بینی
نهانخویش بشناس از عیانتعیان خواهد بُد آخر مر نهانت
نهان خویش بشناس و یقین بینگذر کن از صور عین الیقین بین
نهان خویش بشناس از خدائیمکن یک لحظه ازمعنی جدائی
همی گویم بمیر و زنده دل شووگرنه هم در اینجا عینکل شو
بزرگانی کز اینجا گوی بردنداز آن دیدند کز دید ار بردند
چو میدیدند کین دنیای غدّارنخواهد بودنِ ای شیخ هشیار
دو روزی نزد ایشان چون سرابیحقیقت مینمود اینجای خوابی
شدند ایشان از اینجا گاه تحقیقحقیقت خواستند از شاه توفیق
چو توفیق عیانت باز دیدندز دید شاه هم شهباز دیدند
حقیقت جبرئیل آمد بر ایشانز حق عین دلیل آمد بر ایشان
کنون باید که دل بیدار داریدل از دنیا به کل بیزار داری
بمیری این زمان از دید دنیانه بینی این زمان جز دید مولی
بمیر از خویش و ازدنیا حقیقتکه باید شد سوی مولا حقیقت
جهان هیچست جز مولی نجویندسخن خود هیچ از دنیا نگویند
تمامت انبیا زین سرّ اسرارحقیقت از خدا گشتند خبردار
همه از جبرئیل آن پیک حضرترسیدند در نمود عزّ و قربت
ز جبریل امین بیدار گشتندز بود نفس کل بیزار گشتند
نمود حق بدیدند از یقین بازدر اینجا گه رسیدند از یقین باز
تو بشناس اندر اینجا جبرئیلتکه همراه تو است اینجا دلیلت
دلیلت با تو است و می ندانیچنین اینجایگه می باز مانی
دلیلت با تو اندر راه معنیویست از خیر و شر آگاه معنی
دلیلت با تو اینجا ره بردهره خود را بسوی شاه برده
دلیلت با تو اینجا در میانستدرین پیدا ترا در جان نهان است
دلیلت با تو و تو بیخبر زوچنین افتادهٔ در گفت و درگو
دلیلت با تو تو آگاه کردههمه ذرات تو در راه کرده
تو زوغافل چنین اینجا بماندهبرسوائی درین غوغا بمانده
تو زوغافل چنین مانده در اینجافتاده در میان شور و غوغا
تو زو غافل دریغا کو ندیدیاگرچه وصف او بیحد شنیدی
اگر وصفش کنم چون دانی اینجابه بیرون راه مینتوانی اینجا
مشو غافل که این معنی یقین استکه او در اندرونت پیش بین است
ترا این جبرئیل اینجا بیایدکه این درهای معنی برگشاید
دمادم میدهد پیغام جانانهمی گوید دمادم نام جانان
تو از پیغام او حرفی ندیدهیقین حرفی تو از وی ناشنیده
همه گفتار ما از اوست امروزاز آن معنی ما نیکوست امروز
همه گفتار ما از او پدید استحقیقت جمله او گفت و شنیداست
همه گفتار ما از وی عیانستدمادم از درین شرح و بیانست
اگر از گفت او راهی بری تونمود او در اینجابنگری تو
دمادم اندر اینجا اوبگفتارهمی گوید درونم سرّ اسرار
ز گفتارش یقین اینجا جنیدمبدام او بمانده خار و قیدم
که داند تا مر اینجا گه بنمودحقیقت چون بدیدم ذات کل بود
حقیقت سالکان در دید او یارشدند اینجا ز جسم و جان سرافراز
هر آنکو دید او بشناخت اینجاز دیدش جان ودل دریافت اینجا
گروهی آدمش گویند تحقیقز ذات او دمش جویند توفیق
گروهی علت اولاش گویندگروهی آدم معناش گویند
گروهی گفتهاند اینجاش اعلامکه اینجا میرساند وحی و پیغام
گروهی جبرئیلش گفته ازنازکه بیشک دیده است انجام و آغاز
همه انوار و اسراری که بوده استحقیقت مرد را اعیان نموده است
تمامت انبیای راز دیدهیقین در حضرت ایشان رسیده
بگفته راز جانان پیش ایشانز دید جان بیش اندیش ایشان
خبردار است و چیزی مینداندبجز حق او ز خود چیزی نخواند
هر آن اسرار کاینجا گفته از یارکند عشاق را اینجا خبردار
از آنش عقل کل خوانده است منصورکه او از کل نباشد یک زمان دور
از آنش عقل کل گویند از رازکه دیده است از عیان انجام و آغاز
از آنش عقل کل خوانند در دیدکه کلی حق نمیبیند ز توحید
از آنش عقل کل خوانند در ذاتکه کل میبیند اینجا جمله ذرات
نمود او ز دیدار است جانانحقیقت صاحب اسرار است جانان
نمود او نداند کس به جز منکزو شد شیخ مر اسرار روشن
نمود او مرا اینجا یقین استکه اینجا عقل کلم پیش بین است
حقیقت عقل کل بوده است بنگریقین الهام معبود است بنگر
از آن حضرت خبردار است اینجااز آن بیشک پدیدار است اینجا
از آن حضرت خبر او میدهد بازتو واقف گرد گر میدانی این راز
از آن حضرت ابی چون راز دارددمادم مر ترا پاسخ گذارد
خبردارت کند از نیک و از بدتو اینجا بیخبر مانندهٔ دد
دمادم میخوری در غفلت خویشجدا مانده چنین از قربت خویش
دمی بااو در اینجا آشنا گردکه او گرداندت اندر خدا فرد
دمی را او در اینجا باش یکتاکه بنماید ترا نقاش اینجا
تو از الهام بیچون درحقیقتزمانی گوش میکن بیطبیعت
که تا او می چو میگوید همان کنبروز اینجایگه مرگوش جان کن
بگوش جان ازو بشنو در اینجاازو کن رازها باور در اینجا
دریغا با که میگویم من این رازکه داند تا بداند این یقین باز
کسی درخواب رفته او چه داندکه او در خواب بود خود بداند
مگر از خواب او بیدار گردددر اینجا صاحب اسرار گردد
چو در خوابی کجا یابی تو معنیدریغاره نبردی سوی مولی
اگر از عقل کل هستی خبردارچو ما از عین این هستی خبردار
ابا ما جبرئیل اندر میانستحقیقت شیخ در شرح و بیانست
ابا ما جبرئیل اینجاست پیدایقین اندر عیان ماست پیدا
ابا ما جبرئیل آمد سخنگویره معنی ببرده در سخن گوی
ابا ما جبرئیل اسرار گفته استحقیقت جمله از دیدار گفته است
همه از یار گفت اسرار با ما حقیقت بر سر این دار با ما
همه از یار گفت اینجا حقیقتنمود اینجا گه اسرار حقیقت
همه از یار گفت اینجای با مااز آن گشتیم از دیدار یکتا
که داند جبرئیلم تا کدامستکه کار از جبرئیل ماتمام است
که داند جبرئیل ما در اینجاکه خواهد مر دلیل ما در اینجا
که داند جبرئیلم شیخ بیچونبگویم با تو این اسرار اکنون
حقیقت جبرئیلم مصطفایستکه او کل رازدار پادشاه است
حقیقت جبرئیل ماست اینجازهر معنی دلیل ماست اینجا
حقیقت جبرئیلش عقل کل بوداز آن پیوسته اندر نقل کل بود
مرا او عین کل اینجاست بیشکاز آنم دیده از دیدار او یک
مرا پیغام او داد از خدائیمرا بخشید اینجا روشنائی
مرا پیغام او داد از نمودمدر اینجا بود او کرده در سجودم
مرا پیغام او داد از حقیقتکه بیرون آمدم کل از طبیعت
مرا پیغام اوداد از عنایترسانید اندرین عین عیانت
مرا پیغام او داد از یکی بازکه تادیدم یکی را بیشکی باز
مرا پیغام او داد از عیانشکه واصل هستم از شرح و بیانش
مرا پیغام اوداده است از دیدکه یکی گردد اندر عین توحید
مرا پیغام او داده است اینجادرم از بود بگشاده است اینجا
مرا پیغام او داده است الحقکه چون حقی ز حق میگو اناالحق
اناالحق من ز قول او ز دستمیقین در قول وفعل او بدستم
مرا جبریل کلی ذات اویستاز آن اینجا مرادر گفتگویست
مرا بیواسطه اینجا یقین اوستاز آن ای شیخ دین در گفت و گویست
چو او جبریل راه ماست اینجایقین جبریل شاه ماست اینجا
زهی جبریل ما به ز آن دیگرزهی اعیان ما اعیان دیگر
چه میگویم بگو ای شیخ دیندارکه باشد این سخن ما را خریدار
بمگذر این زمان از عقل کل تودمادم گوش میکن نقل کل تو
که نقل من همه از مصطفایستکه او جبریل جمله انبیایست
بمعنی و بصورت رهنما اوستز عقل کل حقیقت پیشوا اوست
زهی مهتر که منصور است رازستدر اینجا بازبین اعتراز و نازست
زهی مهتر که هستی رهنما توگزین انبیا و اولیا تو
حقیقت هرچه بینی مصطفا بینمحمد در همه نور خدا بین
تو منگر هیچ بی احمد در اینجاز احمد بنگر اندرهر در اینجا
حقیقت شیخ اندر مجلس ماحقیقت زر شده از وی مس ما
که بیشک آمد آن را کیمیایستکه او از کیمیای آن بقایست
تو اندر کیمیاگر راه داریکنی مس را بزرگرهوشیاری
ز دید کیمیای شرع بگذرکه گردد ناگهانت مس چون زر
مس تو از شریعت زر شود هانازین سرور مست بازد شود هان
از آن سو مگذر و بنگر درین رازکه گرداند ترا از خود سرافراز
ازین سروردمی بگذر یقین توکزو گردی حقیقت راه بین تو
ازین سرور که منصور است برادریقین منصور از او آمد خبردار
ازین سرور منم پیروز امروزبنور عشق او گشته دل افروز
ازین هر دو منم امروز دینداراناالحق میزنم از وی درین دار
ازین سرور منم جانان شده کلز دید بود خود پنهان شده کل
ازین سرور منم بیشک خداوندخداوندم چنین کردست در بند
ازین سرور منم واصل در اینجاز وصل او گشاده در در اینجا
ازین سرور منم امروز سرورز عشقش بازم این جاجان و هم سر
سر و جانم بمهر او ببازمکه جز او نیست اینجا سرفرازم
جمالش در درون جان نهانستجمالش در همه چیزی عیان است
جمالش در دل و در جان واصلنمیبینی تو او را شیخ حاصل
ببین تا چند بارت گفتم این رازنمییابی تو این معنی کل باز
به بین تا چند بارت باز گفتمدر اسرار هر نوعی بسفتم
جنید اینجا ز دید مصطفایست که اینجا شیخ و پیرو پیشوایست
نه این هر سه یکی باشد ز اعیانتو دید مصطفی دان دید جانان
جنیدا بهترین دینست احمددرون دیده ره بین است احمد
هر آنکو مصطفی در خود عیان دیدز دید مصطفی بس دید جان دید
هر آنکو مصطفا را یافت بیشکبسوی مصطفا بشتافت بیشک
هر آن کو مصطفی دیده است اینجاحقیقت عین توحید است اینجا
ز دید احمد مرسل یقین دانازو هر مشکلی حل این، یقین دان
اگر اینجا به بینی مصطفایتهمین جاگه به بینی مربقایت
اگر اینجا رخ او باز بینیدرون ذرهها زو راز بینی
اگر اینجا رخ او یافتی بازبمعنی و بصورت شو سرافراز
الا ای شیخ چونست این معانیز من بشنو که چونست این معانی
حقیقت نور ذات آمد محمداز آن عین صفات آمد محمد
ازو بشناس اینجا قربت دوستکزو اینجا رسی در حضرت دوست
بدان احمد که احمد یافت در خویشحجاب عشق را برداشت از پیش
بنورش تا ابد اینجا بقا دیدز نور عرش اینجا با صفا دید
بنورش راه کرد او سوی منزلبمنزل در رسید و گشت کامل
بنورش راه شرع حق عیان یافتبمنزل در رسید و جان جان یافت
بنورش گر در اینجا راز بینیمر او را هم ز خود می باز بینی
بنورش هرچه دیدم راز دیدمکه او را در حقیقت باز دیدم
ازو من ساختم اینجا اناالحقمرا برگفت هان برگوی الحق
مرا او گفت چندین بار گفتماناالحق شیخ اندر دار گفتم
هر آنچه سرور ما گفت ما رایقین مانیز آن گفتیم اینجا
ازو گفتیم و از وی باز گوئیمازو هر لحظه این سر باز گوئیم
ازو گفتیم ما اینجا حقیقتمر این سر نهان پیدا حقیقت
ازو گفتیم ما اینجا هواللهاناالحق ما زدیم از ما سوی الله
کجامردی که اینجا بشنود رازحقیقت اندر اینجا بنگرد باز
بدین ما که آن دین خدائیستحقیقت عشق آیین خدائیست
بدین ما اگر ره میبری توز هفتم آسمانها بگذری تو
بدین ما در اینجا سر فرود آرکه از دینم به بینی تو رخ یار
بدین ما هر آنکو رغبت آرددمی در دین ما او پای دارد
ز دین ما شود اینجا یقین اوخدا خود میشود اندر یقین او
حقیقت مستی اندردین ماهستدر آخر نیستی آئین ما هست
اگر از نیستی ره باز بینیتو هم در نیستی این راز بینی
ره عشاق اندر نیستی بودز عین نیستی دیدند معبود
ره عشاق اندر نیستی خاستکه اندر نیستی هستیش پیداست
ز هستی گر رسی در نیستی بازتو اندر نیستی گردی سرافراز
ز هستی گر رسی در قربت دوستحقیقت نیست بینی حضرت دوست
دمی بی نیستی اینجا مزن دمحقیقت نیستی بنگر دریندم
بود این هستی اشیا پدیدارکه عین نیستی بد ناپدیدار
مرین معنی ندانم با که گویمویا زین سر درین معنی چه جویم
ز اول چون ندانی آخرت چونشود بیشک بظاهر معنیت چون
چواول می ندانی آخر کارچگونه آید اینجاگه پدیدار
چواول می ندانی رازت اینجاکجا بوده است و چون آغازت اینجا
چو اول می ندانی وحدت کلچگونه رهبری در حضرت کل
چو اول می ندانی اولینتچگونه بازی بینی آخرینت
چو اول می ندانی ماندهٔ تواگرچه صد معانی خواندهٔ تو
چو اول می ندانی ذات اینجاکجادانی عیان آیات اینجا
ز اول شو خبردار حقیقتاز اول دان مر اسرار حقیقت
از اول شو خبردار یقین تودر آخر اول اینجا گه ببین تو
از اول گرم آخر راه داریاز این معنی دل آگاه داری
دلی باید که او نبود مبدلکه اینجا باز بیند سرّ اول
دلی باید در اینجا صاحب اسرارکه از اول بود شیخا خبردار
دلی باید از اول بینشان اوکه آخر باز بیند جان جان او
از اول شیخ میباید خبر داشتپس آنگاهی به آخر پرده برداشت
از اول گر شوی اینجا خبردارچو منصورت کند از عشق بردار
مرا مقصود ای شیخم چه چیز استنخواهم جسم و جان جانان عزیز است
مرا مقصود اول ذات جانانکنون اعیان در این ذرات جانان
مرا مقصود از اول یار بوده استکنون اینجا در این گفتار بوده است
دراول نیستت بود این زمان هستکجا او را هلم او را من از دست
برین دست بریده گوش دارمورا کزوی در این سر هوش دارم
در آخر اولم شیخا ببین بازچه میخواهی ز اول راز آغاز
در آخر اولم اینجا نظر کنز اول بود جانت را خبر کن
در آخر اولیم شیخا عیانستنمیبینی که در شرح و بیانست
در آخر اولم شیخا پدید استاباتو اندرین گفت و شنید است
ابا دید تو شیخا ساخت امروززهی معنی ترا پرداخت امروز
یقین میگویمت شیخا که مائیمکه دید خود دمادم مینمائیم
در این حق الیقین راه بینانترا تقریر کردم هان یقین دان
حقیقت شیخ این از خود شنو بازز خود یک ذره بیرون هان مشو باز
مشو بیرون زخود یک ذرّه اینجاکه تا در حق نباشی غره اینجا
سخنهایم همه باتست در دیدنه با دیگر بصورت عین تقلید
ز توحید عیان خواهم نمودنترا من جان جان خواهم نمودن
عیان بنمایمت روشن چو خورشیدچنان کان را همی بینی تو جاوید
عیان بنمایمت اینجایگه مندرونت با برون دیدار شه من
عیان بنمایمت در دید بیچونیکی گردانمت من بیچه و چون
مرو بیرون ز خود شیخا زمانیز معنی می شنو هر دم بیانی
مرو بیرون زخود در لاوالاکه تا در عشق گردانمت یکتا
مرو بیرون ز خود شیخا دمادمکه اینجا گه رسانم اندر آن دم
مرو بیرون زخود شیخا در اسرارکه تا آرم ترا قربت پدیدار
ابا خود آشنا باشد یقین اوابا خود او بود در گفت و در گو
ابا خود آشنای لامکان استمکان را جملگی دیدار جانست
کنون او در مکان ز آن راز داردولی در لامکان اعزاز دارد
کنون اندر مکان دید دیدتنه با من با همه گفت و شنیدت
یکی بیچون شناسم در خدائیورا کو نیستش هرگز جدائی
دوئی نبود که بیچونست جانانحقیقت هفت گردونست جانان
چو جانان آفتاب و ماهتاب استکه خورشید و مهش در تک و تابست
ورای ذات او چیز دگر نیستبجز منصور کس را زوخبر نیست
حقیقت از یکی اعیانست پیدااگر نه در دوئی جانست پیدا
ز یکی گر شوی بیرون ندانیمیان خاک و خون بیشک نمانی
یکی بین و مرو بیرون زخویشتکه بنهاده است او اعیان پیشت
ز اعیان یاب دیدار الهیکز اعیانست اسرار الهی
گر از اعیان خبرداری تو مائیابا اعیان من کن آشنائی
گر از اعیان خبرداری حقیقتز باغ ما تو برداری حقیقت
گر از اعیان خبرداری فنا باشکه رویت چون نمود اینجای نقاش
چو در اعیان خود راهی نبردینه صافت خوانم این جا و نه دُردی
چنین پیدا جمال یار پنهانبهرزه میدهند اینجایگه جان
چنین پیدا جمال یار اینجاازو منصور برخوردار اینجا
چنین پیدا جمال بینشانیدمادم گفته او راز نهانی
چنین پیدا جمال بیچه و چونفکنده نور خود برهفت گردون
چنین پیدا جمال شاه عالمنماید وصل خود اینجا دمادم
چنین پیدا جمال ذات اینجایقین درجمله ذرات اینجا
چنین پیداست شیخا بیچه و چونتوئی اکنون که گفتی بیچه و چون
همه اینجا توئی اندر جمالتنمودار است اعیان وصالت
همه اینجا توئی چیزی دگر نیستکه بیند مر ترا چون راهبر نیست
همه اینجاتوئی و رهبر خودیقین اندر عیان خیر و شر خود
همه اینجاتوئی جمله نکوئیحقیقت خود تواندر گفتگوئی
همه آنجا تو و اینجا تو هم نیزکه میگویندش اینجا از عدم نیز
همه اینجاتوئی ای ذات بیچونکه میخوانی همه آیات بیچون
همه اینجا توئی بیشک حقیقتکه پیدائی یکی در یک حقیقت
ز پیدائی خود هستی یگانهتو خواهی بود با خود در میانه
توخواهی بود شیخ و کس نباشدبجز تو در جهان بس نباشد
در این اسرار شیخا در یقینیبجز حق هیچ در عالم نبینی
حقیقت آنکه در حق هست باقیبماند جاودان اویست باقی
حقیقت آنکه شد هست هواللهبماند جاودان هست هوالله
درین اسرار شیخا در یقینیبجز جبار در عالم چه بینی
اگر مردی ز خود دایم بمانیبذات جاودان قایم بمانی
اگر مردی زخود جاوید گشتیز نور ذات حق خورشید گشتی
همه مردان ز دید خود بمردنداز آن در راه معنی گوی بردند
همه مردان بمردند از صور هانبرستند آن زمان از خیر و شر هان
چنین بین شیخ دمدم میر از خوددرین دنیا تو عبرت گیر از خود