بخش ۲۵ - در کشف حجاب و وصول دوست
اگر خود پرده برگیردزرویشتو خودبینی و او در گفت وگویش
اگر خود پرده بردارد ز رخساروجود خود به بینی بیشکی یار
اگر خود پرده برگیرد تمامتمر این معنی ابا خاص است و عامت
همه دیدار جانانست در کلکه وی در پرده پنهانست در کل
چو او در پرده باشد خود که بینیتو او را بین اگر صاحب یقینی
چو او در پرده باشد پس که باشدبجز او در نظر شاها که باشد
همه دلها ز عشق او پر از خونکه تا کی آید او از پرده بیرون
همه دلها از این حسرت کبابستکسی کاین یافت اندر بحر بابست
هر آنکو روی جانان دید امروزیقین شد بیشکی در دید پیروز
سخن از مغز جان میگویم ای شیخهمه ازجان جان میگویم ای شیخ
اگر این باز دانستی چومائیمن و تو چون یکیم اندر خدائی
جدائی نیست اما فرق اینستکه منصور این زمان مر شاه بین است
بکل شد شاه منصور اندرین رازبمعنی پرده از رخسار شد باز
زوصلش آنچنان پیداست جانانکه اصل صورت او گشت پنهان
چو اصل صورت او از خدا بُدهم اندر خود اناالحق گو خدا بُد
همان بودی که اول بود از یارهم از آن بود شد کلّی پدیدار
هم از آن بود کلی گشت نابودچو شد آن بود کلی گشت معبود
مرا معبود میبایست دیدمبه معنی حقیقی در رسیدم
مرا معبود میبایست در دیدبدیدم در درون از عین توحید
ز توحیدم چو معبودم عیان استز معبودم همه شرح و بیانست
حقیقت هر که چون من یار بیندیکی اندر یکی اسرار بیند
یقین من کنون عین الیقین استنمود عشق جانان این چنین است
درین توحید کل شیخانظر کنهمه ذرات خود زیر و زبر کن
ازین وعظی که گفتت ذات منصوراز آن مر فهم کن آیات منصور
درین آیاتها کز لامکانستنظر میکن که شرح جان جانست
درین آیاتها اینجا خبر یابحقیقت جملگی اندر نظر یاب
درین آیاتها بنگر نهانیز هر آیاتها شرح و بیانی
فروخوان و بگو با مرد دیندارکه تاگردد چو ما او صاحب اسرار
نهان و آشکارا دیدهام مننهان از بود کل بگزیدهام من
نهان بگزیدهام اینجا حقیقتکه پیدائی بُدم عین طبیعت
نهان بیشک خدا بود اندر اینجاکه در پیدا رخ او بنمود اینجا
نهان بیشک خدا بُد کس ندانستنمود بود خود را او بدانست
نمودن بانمود اینجا حقیقتبدین صورت نهان پیدا حقیقت
نه منصورست او ذاتست بنگراناالحق گوی ذراتست بنگر
کنون اینجا حقیقت شد تمامیکنون پخته شد شیخا ز خامی
ز خامی پخته شو شیخا کنون توحقیقت پخته باش و رهنمون تو
ز خامی پختهٔ در کل اسرارکنون شیخا یکی بینی ز اسرار
ز خامی پختهٔ و نور ذاتیچه غم داری چو با منصور ذاتی
ز یکرنگی ترا مقصود باشدز یک ذاتی ترا معبود باشد
ز یکرنگی رسی در مسکن خویشببینی جملگی را بیشکی بیش
ز یکرنگی همه مردان رسیدندبمنزلگاه و روی یار دیدند
ز یکرنگی زدند اینجایگه دمنمود جان جان دیدند دمدم
ز یکرنگی رخ جانان خود راشدند و گم شدند اندر احد را
ز یکرنگی در اینجاگاه جاننددرون بود کل ذات عیانند
ز یکرنگی در اینجا راز بین توهمان یکرنگی خود بازبین تو
ز یکرنگی خود اندر نشانندکه تا باشد حقائق را ندانند
ز یکرنگی خود داری خبر تودر آن یکرنگی خود کن نظر تو
ز یکرنگی خود آگاه شو بازچو اوّل اندر اینجا شاه شو باز
ز یکرنگی بسی اسرار گوینددر این معنی حقیقت یار جویند
ز یکرنگی بسی اینجا زدم دمولی کی باز بیند بیشک آن دم
که در لاقربت الّا به بیندپس آنگه حضرت والا به بیند
اگر یکرنگ خواهی شد درین راهدر آخر شاه خواهی بُد در این راه
اگر یکرنگ خواهی شد چو مردانبجز لامنگر و اسرار لادان
اگر یکرنگ خواهی شد به لاتوز اول بایدت شد کل فنا تو
اگر یکرنگ خواهی شد چو منصورمبین ظلمت حقیقت این همه نور
اگر یکرنگ خواهی شد تو در ذاتحقیقت محو گردان در یکی ذات
اگر یکرنگ گردی ذات بینیکه کل ذاتی و آنگه راز بینی
اگر یکرنگ گردی بیچه و چونبرت موئی نماید هفت گردون
اگر یکرنگ گردی ذات باشیتو جان جملهٔ ذرات باشی
دو بینی تو هم اینجا نموده استنمیدانی کت اینجاگه چه بوده است
دو بینی میکنی زان در بلائیکجاهرگز رسی در روشنائی
دو بینی میکنی ز آن ماندهٔ بازخدائی کردهٔ ز انجام و آغاز
دو بینی میکنی اندر بلایتدمادم مینماید او لقایت
ز تو یک لحظه جانان نیست خالیولیکن این چنین افتاده خالی
ز تو یک لحظه جانان نیست فارغچه گویم چون نهٔ اینجای بالغ
ز تو یک لحظه جانان نیست بی دیدنمیبینی تو او در عین توحید
گناه آفتاب اینجایگه نیستولیکن کور را دیدار ره نیست
رهی بس ناخوش است و منزلی خوشولیکن راه بر کور است ناخوش
چو نفس کور اینجا ره نبیندبمنزل کی رسد کو شه ببیند
چو نفس کور اینجا شد گرفتاربمنزل کی ببیند او رخ یار
چونفس کور اینجا بازمانده استیقین در حرص و اندر آزماندست
چو نفس کور را بینا کند شاهبیابد او بمنزل چون کند راه
همه مقصود ما نفس است اینجاکزین کوری شود اینجای بینا
همه مقصود ما نفس است غدارکه تا گردد زخواب جهل بیدار
همه مقصود ما نفس است بیشککزین عین دوئی بیند همه یک
همه مقصود ما اینست ای شیخکه جان اینجای یک بین است ای شیخ
اگر شد نفس بینا اندرین سرنمود باطن او را هست ظاهر
اگر شد نفس بینا سالک آیدپس آنگه هر دو وصل او گشاید
اگر شد نفس بینا در شریعتبیابد بیشکی پیر حقیقت
اگر شد نفس بینا همچو عشاقاباجان گردد او اینجایگه طاق
اگر شد نفس بینا در یکی استبداند گر خداهم بیشکی است
اگر شد نفس بینا گشت واصلشود مقصود او کلی بحاصل
اگر شد نفس بینا در لقایشیکی بیند نمود جان بجایش
اگر شد نفس بینا ذات گرددحقیقت ذات اوذرات گردد
حقیقت ره کند در منزل خویشبه بیند ذات بیشک واصل خویش
اگرچه او بمنزلگه رسیده استهمین جا کو جمال شاه دیده است
هنوز از سرّ کل او نیست آگهعیانی صورتی دیده است نی شه
بوقتی سر کل باید چو من بازکه گردد محو در انجام و آغاز
بوقتی سرّ کل بیند درونشکه مر منصور آید رهنمونش
بوقتی سر کل بیند حقیقتکه خود را پاک آرد در شریعت
ز بهر صورت اینجا گفتگوی استکه صورت این چنین در جست و جویست
ز بهر صورت اینجا جمله درشوربوند و میرود یک یک سوی نور
گرفتاری جان در صورت افتادمر این معنی ابا منصورت افتاد
چو منصور است شیخا اصل دیدهدرین صورت ز جانان وصل دیده
بیان ما همه در صورت و جانستهمی آید دمادم راز پنهانست
نه چندان گفت خواهم تا بآخرشود جانان ترا اینجای ظاهر
نچندان گفت خواهم من در اسرارکه تا گردد ترا جانان پدیدار
بگویم دمبدم تا رهبری توتو پردهٔ راه جانان بنگری تو
جمال او درین پرده حقیقتکه اینجا است گم کرده حقیقت
حقیقت شیخ بینا کن دل و جانکه جان و دل درین نفس است پنهان
مدان ذاتی که جز جان دید در دلکجا بیجان و دل گردند واصل
اگر بی جان و دل واصل نگردیتو را هرگز نباشد دید مردی
اگر بیجان و دل اینجا نباشییکی اندر یکی یکتا نباشی