بخش ۲۴ - در آنچه شریعت و حقیقت مراد یکی است
حقیقت این چنین دان در شریعتشریعت متصل دان در طریقت
چو ایشان هر دو ذاتند از حقیقتدوئی منگر در اینجا در طبیعت
حقیقت با شریعت آشنایستحقیقت ذات پاک مصطفایست
شریعت قول و فعل و صورت اوکنون بشنو تو از من صورت او
حقیقت با شریعت خانه و درشناس اینجا چو احمد ذات حیدر
محمد شهر علم است ار بدانیعلی را دان تو از سر معانی
اگر داری سر علم علی تومرو بیرون ز گفتار نبی تو
بقول هر دو اینجا سر فرود آرکه از ایشان شوی از خواب بیدار
از ایشان راه معنی بازجوئیوز ایشان سوی معنی بازپوئی
از ایشان گردی اینجا واصل حقچنین دان در حقیقت سر مطلق
هر آنکو برخلاف راه ایشانرود از غم بود دایم پریشان
هر آنکو دشمن کرار باشدخدا از آن لعین بیزار باشد
هر آنکو دوستدار حیدر آمدچو مغز از پوست هر دم برتر آمد
دو جوهردان تو ایشان را چو از ذاتکه آوردند از حق عین آیات
دو جوهر دان مر ایشان را بعالمکه حق از بهرشان آورد آدم
پدیدار آمده آدم از ایشاندر اینجا یافته اسرار جانان
ره ایشان کن و در منزل یارپس آنگه گرد کلی واصل یار
ره ایشان کن اندر کل عالمکه تا یابی در آنجاگاه آدم
ره ایشان کن و شو محو دیداربجان و دل شو ایشان را خریدار
خریداری ایشان کن تو ازجانکه ایشانت نمایند دید جانان
تو ایشان مغزدان از آفرینشحقیقت دوست دان از عین بینش
تو ایشان دان حقیقت ذات بیچوننموده روی خود در هفت گردون
نموده دعوت ایشان نظر کندر اینجاجان از این معنی خبر کن
نمود دولت ایشانست عالمزده اینجایگه از ذات کل دم
ره ایشان چه باشد عین تقویاگر کردی شدی دیدار مولی
بتقوی زندگانی کن که رستیبجنت شاد با هر دو نشستی
بتقوی زندگانی کن در اینجادل و جان با معانی کن در اینجا
بتقوی زندگانی کن بر دوستکه مغزت زودگردد در یقین پوست
بتقوی زندگی کن بیشکی توکه یابی در یقین دید یکی تو
بتقوی زندگی کن چو عشاقکه از تقوی شوی ای مرد ره طاق
بتقوی زندگانی کن تو ازدلکه ازتقوی شوی در عشق واصل
بتقوی زندگانی کن در اینجاکه از تقوی شوی در ذات یکتا
بتقوی و بپاکی یار بینیتو بادلدار جان پندار بینی
بتقوی و بپاکی در جهان توبیاب ای دوست وصل جان جان تو
بتقوی و بپاکی در حقیقتزنی دم اندرین عین شریعت
شریعت چیست مر تقوی سپردنپس آنگه راز جانان چیست بردن
ز تقوی گر خبرداری تو ای شیخدر اینجاگاه پنداری تو ای شیخ
دمی بیباکی اندر راه معنیمباش و گرد کل آگاه معنی
دمی گر این زنی مردت شمارمکه بیشک این چنین کرده است یارم
حقیقت پاکی صورت حقیقتزنی دم اندر این عین شریعت
چه باشد عین تقوی پاکبازیکه جان و دل بروی دوست بازی
هر آنکو پاک باشد در ره عشقبود پیوسته از جان آگه عشق
هر آنکو پاک باشد در عیانشبلی پیدا نماید جان جانش
لکم دین بین بشرع خویش بسپارترا با نیک و بد اینجایگه کار
نباشد چون یکی بینی ز تحقیقنه بینم من به جز از عشق و توفیق
حقیقت شیخ کل شرعست بنگرسخنهایم نه از فرع است بنگر
نیم دیوانه اما در جنونمدر این اسرارها کل ذوفنونم
نیم دیوانه اما مرد راهمنظر کن در حقیقت دستگاهم
نیم دیوانه اما مرد رازمکه شد راه معانی جمله بازم
نیم دیوانه اما در یقینمکه اندر بود خود یکی بهبینم
نیم دیوانه اما در یکی منهمه حق بینم اینجا بیشکی من
نیم دیوانه اما نور ذاتمکه اینجا یک دمی اندر صفاتم
نیم دیوانه اما در حضورمکه با جانان دراینجا غرق نورم
نیم دیوانه اما دید یارمکه یاراست اندرین سر آشکارم
نیم دیوانه من اندر ره عشقکه از شاهم ز دیدش آگه عشق
نیم دیوانه این تقریر گویمزهر معنی و هر تفسیر گویم
چو جانان اندر اینجا یافتستمدر این دیوانگی بشتافتستم
بنزد یار وصل یار دیدهدر اینجا گاه با دست بریده
گرفته دست جانان در حقیقتبدان ای شیخ نی دست طبیعت
یدالله است اندر چنگل مانظر کن شیخ اینجا مشکل ما
یدالله است اندر دست ما رااز این معنی نظر کن هست ما را
یدالله است ما را اندر اینجاکه دست یار بگشاده در اینجا
نه منصور است با دست بریدهیداللهست در دستم کشیده
نه منصور است اینجا بار عشاقکه میگوید کنون اسرار عشاق
نه منصور است اینجا دید جانانبمانده غرقه در توحید جانان
نه منصور است شیخا را ز دیدهیقین گم کردهٔ خود باز دیده
نه منصور است بردار حقیقتترا میگویم اسرار حقیقت
بدین کسوت نیاید اودگربارتو را زین میکنم دایم خبردار
نه منصور است اینجا جان بدادهسر خود بر کف جانان نهاده
بدین کسوت نیاید او دگربارترا زین میکنم دایم خبردار
نه منصور است دید جمله مردانکه میگوید دمادم سرّ جانان
نیاید شیخ دیگر مثل منصورچو شد از جسم و جان اینجایگه دور
بدین کسوت خبردار حقیقتترا میگوید اسرار حقیقت
بدین کسوت نیاید شیخ دانیبسی برهان در این سرّ نهانی
بدین کسوت نیاید باز منصورنخواهد ماند دایم غرقه در نور
بدین کسوت نیاید درجهان اوکه گوید دیگر این شرح و بیان او
بدین کسوت نیاید او بعالمکه گوید اواناالحق اندر عالم
بدین کسوت مرا بشناس تحقیقدر این کسوت تو شیخا یاب توفیق
بدین کسوت مرا بشناس و بنگرکه در کل نیست پنهان شیخ این خور
بدین کسوت مرا بشناس اینجاکه بازم کی بیابی شیخ دانا
بدین کسوت مرا بشناس مطلقکه اینجا گه زدم از تو مطلق
اگر ره میبری دانی حقیقتوگرنه ماندهٔ اندر طبیعت
حقیقت چون مرا اینجا شناسیمنت دانم که بیحد و قیاسی
تو هستی واصل و از ما نهانیولی کی تو مرا اینجا بدانی
که همچون من شوی اینجای الحقکه اینجا گه زدم دم از تو مطلق
چو آئی اندراین ای کان معنینگه میدار چار ارکان معنی
تو اندر صورتی در خود سفر کنبمنزل در رس و درحق نظر کن
زیانی نیست اینجا جمله سوداستکه او هرگز نبود و یا نبوده است
همه مستغرق دریای امیدهمه در عشق ناپروای امید
نموده بود خود اینجا بدیداربصورت مینماید شیخ هشیار
بصورت باشم اینجا در حقیقتمنزه باشد از عین طبیعت
صبور است او یقین و بیملالستچرا کو خود بخود نور جلال است
صبور است او یقین و راز دان استحقیقت اندر اینجا بود جان است
صبور است او یقین و راز داندمراد اینجایگه دادن تواند
صبور است او کرم کرده است ما رادمادم در حقیقت شیخ ما را
صبور است و خداوند جهانستدرون جملگی اسرار دانست
صبور است و کریم و بردبار استحقیقت در نهانی آشکار است
صبور است و نمود راستی اوندارد اندر اینجا کاستی او
یکی بیمثل در جمله سخن گویز بهر بود خود در جست و در جوی
یکی اصل است اندر جمله دیدارزوصل خویش اصل خود خبردار
شناسای خود است اندر یکی اونمود خویش بیند بیشکی او
یکی معنی است شیخ این جمله معنیبود مقصود کل دیدار مولا
از آن واصل چنین میبیند اینجاکه در یکی بود این جمله پیدا
گر این یک ره بری ای شیخ اینجاشوی از غم بری ای شیخ اینجا
گر این یک ره بری از غم پرستیابا جانان تو در خلوت نشستی
گر این یک ره بری اعیان به بینیتو در پیدائیش پنهان به بینی
گر این یک ره بری در بود عشاقتو باشی بیشکی درجسم و جان طاق
گر این یک ره بری جانی چه گفتمتمامت سرّ آنانی چه گفتم
گر این یک ره بری منصور گردیاناالحق گوئی و مشهور گردی
گر این یک ره بری جانانی ای دوستهمی گویم که بیشک آنی ای دوست
گر این یک ره بری ذات خدائیترا روشن شود از کبریائی
چه میگوئی بگو ای شیخ تا منکنم اسرارها اینجای روشن
نمیبینی که روشن هست اسرارکه میگردد یقین اینجا باظهار
عیان اینجا است گر مرد رهی تواز این سان یاب اینجا آگهی تو
عیان اینجاست هر کو میشناسدکجا از جان و تن اینجا هراسد
هزاران جان بیک جودان در اینجاچو گشتی در نمود عشق یکتا
نمود عشق یکتائی است بنگرمرا این خرقه یکتائی است بنگر
دو بینی نیست در دیدار منصوریکی میبیند و یکی است مشهور
دو بینی نیست اینجا گه یکیایمحقیقت درخدائی بیشکیایم
دو بینی نیست در ما جمله ذاتستنهاد ما اگرچه در صفات است
حقیقت این چنین بین و چنین دانتو مر منصور در عین الیقین دان
حقیقت این چنین دان شیخ اینجاکه منصور است این در وصف الا
در الّاییم ما الا بدیدهمنم شاه و جمال شاه دیده
در الاییم اینجا آشکارهحقیقت خود بخود اینجا نظاره
حقیقت میکنم در عین هستیاناالحق میزنم در عین مستی
مرا مستی ز هستی شد پدیداراز آن مستی شدم اینجا پدیدار
چنین توحید دان شیخ همایونکه اینجا مینمایم بیچه و چون
چو بیچونم در اینجا سرّ توحیدیکی بینم در اینجا دیدن دید
چو بیچونست اینجا ذات پاکمز جسم و جان دراینجاگه چو خاکم
اگر گردی فنا بیشک خدائیستنه پندارم که ازذاتم جدائیست
جدائی کی بود در ذات ما را یکی باشد همه آیات ما را
ز یک ذاتیم پیدا عین صورتبیان کردیم در دید حضورت
بیان خواهیم کردن بیش از این مانه در صورت که در عین الیقین ما
ز یک ذاتیم پیدا عین صورتبیان کردیم در دید حضورت
بیان خواهم کرد بیش از این مانه در صورت که در عین الیقین ما
بیان خواهم کردن بر سردارنه از صورت ز دید یار دلدار
بیان خواهم کردن دمبدم هانیکی بین شیخ جمله نص و برهان
چو سرّ ذات باشم بیشکی منبیانها میکنم از کل یکی من
ز یکی واصلم نی از دوئی بازهمی گویم ز یکی تادوئی باز
برافکن پرده همچون من ز رخسارکه چیزی نیست جز دیدار دلدار
برافکن پرده از رخ تا بدانیکه گفتم راز در عشق معانی
برافکن پرده گر تو مرد راهیکه بی پرده نیابی پادشاهی
برافکن پرده و بنگر جمالشکه در پرده نه بینی جز خیالش
جمالش در پس پرده نهانستبجز واصل در این معنی ندانست