بخش ۲۳ - در معنی وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهوراً فرماید
چو جام ما خوری اندر خراباتترا من محو گردانم سوی ذات
چو جام ماخوری در عز و در نازنقاب هستی از پیشت برانداز
چو جام ما خوری و مست گردیتو گردی نیست و آنگه هست گردی
مکن هستی و در عین ادب باشمکن اسرار ما ای شیخ دین فاش
مکن اسرار ما فاش اندر اینجاوگرنه این چنین باش اندر اینجا
بسی مردان ره اینجام خوردندهم اندر جایگاه خویش مردند
تو گر اینجا خوری از خود بمیریولی در ذات من هرگز نمیری
چنین دان شیخ اندر جام هستیز آغازت به بین انجام هستی
شریعت گفتم آنگاهی حقیقتنمودم جملگی دید دیدت
ادب داران ما در عز و در نازشدند اینجا زدید ما سرافراز
ادب داران ما در عین تقویمرا دیدند اندر عین دنیا
ادب داران ما در خود رسیدندجمال ما در این معنی بدیدند
ادب داران ما واقف نبودندیقین در عشق ما واصف نبودند
ادب داران ما در عین ذاتنداگرچه بیشکی اندر صفاتند
که با ایشان یقین گفت و شنیدمصفات و ذات ایشانست دیدم
صفات ذات ایشان جمله مائیمکه در ایشان جمال خود نمائیم
نبیند ذات ما جز مرد واصلچو مقصودش بود اینجای حاصل
کسی کز ما در اینجا گاه دم زدحقیقت کام دید از ما چو بستد
مراد خویش از ما اندر اینجاحجابش برگرفت از پیش اینجا
منم در جمله پیدا و نهانیچه در صورت چه در عین معانی
خداوند نهان و آشکارمکه درهر جایگه بی گفت یارم
احد خوانندم از جان ذات بینانیکی دانند مر صاحب یقینان
ازل را با ابد پیوند دادمنه زن نی یار و نی فرزند دارم
کنون از عشق خود اندر سردارهمی گویم دمادم سرّ اسرار
همه اسراربینان بیچه و چوننمایم از عیانم ذات بیچون
کرا بنمایم اینجا گاه دیدارکه باشد با من اینجا صاحب اسرار
یکی داند مرا بی یار و پیوندمنزه از زن و از خویش و فرزند
یکی داند مرا در بینیازیکنم او را حقیقت کارسازی
یکی داند مرا در بود جملهیکی بیند مرا معبود جمله
یکی داند مرا در جمله پیدامن او را باشم اینجا گاه پیدا
یکی داند مرا در پادشاهیورا بخشم من او را دستگاهی
یکی داند مرا جان بخش مطلقحیات جاودانی بخشم الحق
یکی داند مرا بیجسم اینجاحقیقت بینمود اسم اینجا
چنان دانم که من هستم دگر نیستبجز من نفع و خیر و خیر و شر نیست
منزه ذاتم ومن بیچه و چونمرا دارندهٔ این هفت گردون
منزه داندم از عین دیدارمرا درجمله او داند پدیدار
حقیقت شیخ اینم راز بنگرمرا بییار و بی انباز بنگر
حقیقت این شناس از من توواصلکه تا گردد ترا مقصود حاصل
چو مقصود تو اینجاگه عیانستچنین اینجا درین شرح و بیانست
چو مقصود تو اندر اصل مائیمکه بود خویش در کل مینمائیم
بباید گفت تا تو هم بیابیتو ریشی ریش را مرهم بیابی
منت مرهم نهم اندر دل ریشمن اکنون بیشکت بردارم از پیش
حجابت دور گردانم در اینجاکه من درد تو و درمانم اینجا
دوای درد تو عطار آمدحقیقت مرد این اسرار آمد
دوای درد تو اینجا منم داندوای درد تو اینجا کنم هان
دوای درد عشاق جهانمازیرا من طبیب غمگنانم
دوای درد را درمان کنم منترا این درد عشق اسان کنم من
دوای درد تو خواهیم کردنیقین فرمان تو خواهیم کردن
یقین ای شیخ دیندار خدائیتو اینجا گاه هم درد و دوائی
ز معنی کن دوای درد اینجاکه تا آیی حقیقت فرد اینجا
ز معنی کن دوای خویش اینجاکه تا آیی حقیقت پیش اینجا
ز معنی کن دوای خویش ای شیخبه بین اینجا خدای خویش ای شیخ
دواباتست و درد اینجای با تستدواباتست و فرد اینجای با تست
دوا با تست اگر بینی حقیقتدوای تو بود دید شریعت
دوای تو بود آن ماه رخسارنماید اندر اینجا گاه دیدار
ترا دیدار بنمودست یارتدر اینجا گاه گشته آشکارت
ترا دیدار بنموده است آن ماهدمادم میکند از خویش آگاه
ترا دیدار بنموده است جاناندرت اینجای بگشوده است جانان
ترا دیدار بنمود و تو دانیز هستی اندرین پرده نهانی
دوا کن در دو بنگر در درونتکه بنموده است یار رهنمونت
دوا کن درد و بنگر در رخ یارکه درمانت شود کلی پدیدار
دوا کن درد شیخاهم در اینجاکه جانانست در دید تو پیدا
دوا کن دردو اینجا روی او بینز روی او تو هر چیزی نکو بین
تو تا واصل نگردی در بر یاردوای درد کی آید پدیدار
دوای درد تو دیدار یار استکه درجان و دل تو آشکاراست
دوای درد تو جان جهان استکی اینجا گه ترا عین العیان است
دوای درد تو اویست بنگرکه در تو هست اینجا یار ناظر
دوای درد تو اویست الحقکه اینجا میزند در تو اناالحق
به از این دم دم دیگر دهد دستکه در دیدار تو یار است سرمست
دم بهتر از این دم مینیابیکه او با تست تو عین خدائی
به از این دم که جانانست با تویقین در پردهٔ اعیانست با تو
تو اینجا نقد داری شیخ دلدارچرا یکدم نگردی شیخ بیدار
بنقد امروز داری روی جانانستادستی تو اندر سوی جانان
تو با یاری و یار اینجاست پیداترادر جان نموده روی زیبا
از آن در دردیاری باز ماندهکه بی او میشوی در آز مانده
از آن دردردیاری زار و مجروحکه نی دل بینی اینجا گاه و نه روح
دوایت آن زمان باشد به آفاقکه چون منصور گردی از همه طاق
دوایت آن زمان باشد حقیقتکه گردانی تو محو اینجا طبیعت
دوایت آن زمان آید ز توحیدکه در یکی شوی از عین تقلید
دوایت آن زمان باشد ز اسرارکه گردی از وجودت ناپدیدار
دوایت آن زمان باشد که در ذاتحقیقت محو آری جمله ذرات
یکی بینی تو اندر جزو و در کلبرون آئی بیکباره ازین ذل
چنین کن شیخ این جا بادواگردچو من در بود کل کلی خدا گرد
در او گم شو دراینجا در عیان بازکه تا گرداندت از خود سرافراز
تو دراو گم شو آنگه پرده برگیرپس آنگه یار را بیچون ببر گیر
تو در او گم شو و محو هواللهحقیقت گرد و آنگه باش الله
تو در او گم شو و دیدار بنگردرآ در خویشتن اسرار بنگر
تو در او گم شو و صورت رها کنبجز او صورت اینجا گه فداکن
تو در او گم شوی نابود گردیحقیقت درخدائی فرد گردی
دوائی این چنین است گر بدانییقین این از یقین است گر بدانی
فنا شو شیخ تا بینی دوایتکه این عین دوا آمد شفایت
فنا خواهی شد ای شیخ جهان تونمودم این زمانت جان جان تو
چو او با تست و تو با او چه جوئیبگو عطار کآخر چند گوئی
بسی گفتیم و دل آرام نگرفتز ساقی دمبدم جز جام نگرفت
دوای درد ما یار است ای شیخکه اندر ما پدیدار است ای شیخ
دوای درد ما دیدار اویستکه او درجان ما در گفت و گویست
دوای درد ما او بود دیدمبسی در جان یقین گفت و شنیدم
دوای درد ما او بود اینجادوا کرد و رخم بنمود اینجا
دوا کردم در این دست بریدهبسی اسرارها زویم شنیده
دوا کردم در اینجا یار عشاقحقیقت شیخ اندر دار عشاق
دوای درد مااکنون رخ اوستقرار جانم اینجا پاسخ اوست
دوای درد ما اکنون پدیدارشد ای شیخ جهان اندر سر دار
دوائی کردم از دست بریدهدل و جانم شد اینجا آرمیده
دل و جانم ازو اندر قراراستکه دیدارم در اینجا آشکار است
قراری یافت دل از روی جانانیکی میبیند از هر سوی جانان
قراری یافت دل در نزد عشاقکه شد درجان جان امروز کلی طاق
قراری یافت دل از گفتگویشکه دید آن رخ که بددرآرزویش
قراری یافت دل در قربت اوکه این دم واصفست از حضرت او
قراری یافت دل از دید دیدشکه در اینجا عیان جانان بدیدش
قراری یافت دل در سرّ بیچونکه جانان یافت اینجا بی چه و چون
قراری یافت دل تا واصل آمدکه جانانش همین جا حاصل آمد
قراری یافت دل از ذات پاکشکه بیرون رفت او از آب و خاکش
قرار دل ز دیدار است دیدیمبسی اسرار از جانان شنیدیم
قرار جان یقین خواهد بدن زودکه گردد محو کل در ذات معبود
قرار جان بود اندر سوی ذاتچو فارغ گردد از دیدار ذرات
قرار جان بود محو هواللهکه گردد در یکی او بیشکی شاه
قرار جان بود آن دم ز دیدارکه منصورش بسوزد در تف نار
حقیقت ذات جمله بیقرارنداگرچه جمله در دیدار یارند
زمین و آسمان هم بیقرار استهمه در گردش ناپایدار است
همه چیزی که بینی شیخ بیچونز دید خویش خواهد شد دگرگون
ز اول هرچه بینی هست آخرز اوّل جملهشان دلدار ظاهر
ز اول جمله در اینجاست بیشکدر آخرجان جان پیداست بیشک
زوالی گر نباشد آخر کارکجا جانان شود اینجا پدیدار
زوالی گر نباشد در حقیقتبماند جاودان عین طبیعت
محال است اینکه صورت بازماندچو گردی محو آنگه راز داند
حقیقت محو خواهد گشت جملهدر اینجا تا چه خواهد گشت جمله
هر آن تخمی که کارند آن برآردولی در عاقبت پائی ندارد
فنا به از چنین صورت نماندنبجان باید در این حضرت بماندن
فنا به در ره مردان هوشیارکه یار اندر فنا آید پدیدار
فنا به در ره مردان رهبرفنا بوده است اندر بود بنگر
فنا به هان فناشو آخر کارنمود خود از این پرده برون آر
نخواهد بود چیزی تا ابد هانحقیقت خوب و زشت و نیک و بدهان
دو روزی صبر کن در گردش دورکه آنگاهی رسی در جملهٔ غور
دو روزی صبر کن در بود و نابودکه در آخر بیابی جمله مقصود
دو روزی صبر کن در هجر جانانکه دیدارت دهد در آخر آن
دو روزی صبر کن در تنگدستیکه چون گردی فنا از غم برستی
دو روزی صبر کن تا جان برآیدترا هر محنت و اندوه سرآید
دو روزی صبر کن تا نیست گردیز هستی جزو و کل اندر نوردی
دو روزی صبر کن کت بودنی نیستدر آخر چون به بینی جمله یکیست
دو روزی صبر کن در محنت یارکه در آخر بیابی قربت یار
دو روزی کاندرین روی جهانیبکن صبری ز عشقش تا توانی
دو روزی کاندرین روی زمینیقناعت کن اگر صاحب یقینی
قناعت کن در این دار فنا توکه خواهی رفت در دار بقا تو
قناعت کن تو چون مردان عالممیان غم در آن غم باش تو خرم
قناعت کن که تا گردی مصفاچرا باشی تو در اسم و مسما
قناعت کن چو یارت در کنار استمخور غم جان که جانان آشکار است
قناعت کن چو یارت هست در برتو با اوئی و او اندر برابر
قناعت کن بدین چیزی که داریکه این را نیست جانا پایداری
همه روی جهان در عین ماتمهمی بینم در اینجا گه دمادم
نه من در غم بماندستم گرفتارنه هم در بند خود مانده است دلدار
نه من بردارم اینجا در حقیقتکه بردار غمند اهل طریقت
همه کار جهان بادرد و سوزاستغم و اندوه نه یک دم نه دو روز است
غم و اندوه جاویدان نماندنمود نیک و بد یکسان نماند
چرا غم میخوری ای شیخ در دهرتو لطف یار بین وبگذر از قهر
ترا لطفست اینجا گه نمودهتو در قهری و در جهلی چه بوده
نه آخر علم به از جهل باشدکسی داند که آنکس اهل باشد
خدابین باش ای شیخ جهان تومخور غم اندر این دور زمان تو
چو دردت با دوا آمد مخور غمکه ناچیز است این دوران عالم
حقیقت رو تو در عین شریعتتو دنیا سر بسر میدان طبیعت
طبیعت دان همه دنیای غدارکه ماندند انبیا در وی گرفتار
طبیعت دان تو هر چیزی که بینیبجز حق هیچ اگر صاحب یقینی
طبیعت مرد از حق دور داردکسی داند که عین نور دارد
که اینجا گاه هست اندر کمین توطبیعت دان عزازیل لعین تو
بدو مگرو که او مردودراهستبمانده دور از نزدیک شاه است
ازو دوری گزین چون انبیا توکه گرداند ز ناگه مبتلا تو
ازو دوری گزین مانند مردانرخ از او تو بقول حق بگردان
ازو دوری کن و او را رها کنرخ از دنیای دون سوی خدا کن