بخش ۲۲ - در نموداری عشق به هر انواع گوید
اگرچه سالک خوب ظریف استدمادم در همه کاری لطیف است
نظام عالم از عقلست تحقیقکسی کز عقل اینجا یافت توفیق
هدایت یابد اندر آخر کاردرو اسرار جان آید پدیدار
ممان در عقل گر تو مرد راهیوگرنه اندرین منزل بکاهی
ممان در عقل خود با عشق میباشکه در اینجا نماید عشق نقاش
حقیقت عشق اینجا گه سفر کردچو باز آمد همه زیر و زبر کرد
حقیقت خانهٔ عقل اندر اینجانگیرد لیک او با نقل اینجا
چوباز آمد خرابی کرد آخرکه شد اسرارش اینجاگاه ظاهر
اگرچه خانه بردار است در عشقکند در نقل در پیوستگی عشق
چو عشق خانه آمد در خرابیز بیت او بتابد آفتابی
شود روشن بنور عشق اینجاابا عشق آید اندر وصل یکتا
یکی گردد بنور عشق جانانشود در عشق اینجا گاه پنهان
چو روشن گردد او دلدار گرددز دید و بود خود بیزار گردد
حقیقت وصلش اندر پاکبازیستچنین اسرارها اینجا نه بازیست
تو اندر عشق شو محو هواللهدمی زن هر زمان در ما سوی الله
چه کردی جام وحدت نوش بیعقلمکن زنهار از تقلید ما نقل
زمانی بیعیان اینجا چه باشیابی عین العیان اینجا چه باشی
در ایمان کوش اندر جام مستیچو بشکستی ز خویشت باز رستی
تو تا با خویش باشی حق نیابیشود مطلق که حق مطلق نیابی
تو تا با خویش باشی در میانهکجا بینی خدائی جاودانه
برون از تست هم با تست بنگردرین اسرار فهمی آر و بنگر
برون ذات هم با تست جانانیقین دیدار او بنگر ز پنهان
برون از تست هم با تست دلدارهمو کرد آمدت از خود خبردار
برون از تست هم با تست معشوقترا از خود بباید جست معشوق
برون از تست هم با تست الحقخداوندت زند در خود اناالحق
برون هستیی خود را نظر کنهمه ذرات ازین هستی خبر کن
ازین هستی که باشی رواز اینجاچو اندر عین کل داری خور اینجا
ازین هستی که داری برخور ای دوستکه هستی برتر از ماه و خور ای دوست
ازین مستی که داری شاد میباشز جزو و کل به کل آزاد میباش
ازین مستی که داری روی او بینهمه از روی او اینجا نکو بین
تو هستی این زمان در جسم و جانتنظر کن هستی کون و مکانت
تو مستی این زمان بنگر رخ یارحقیقت عمر خود ضایع بمگذار
مکن ضایع تو اینجا زندگانیکه تا قدر خود اینجا گه بدانی
بدان قدر خود اینجا همچو مردانرخ از عشق کل اینجا برمگردان
بدان قدر خود اینجا گه چو عشاقکه هستی جوهری در جزو و کل طاق
چوداری اندر اینجا قربت یاراگر ای جان توهستی سر هر کار
بدان قدر خود اینجا همچو منصورتو نزدیک شهی چه میروی دور
تو از نزدیکیان شاه هستیحقیقت از یقین آگاه هستی
از آگاهی در اینجا گاه برخورتو محبوب شهی از شاه برخور
تو برخور این زمان از شاه اینجاکه گرداند ترا آگاه اینجا
تو برخور این زمان از وصل امروزکه بیشک داری اینجا اصل امروز
چو در خمخانهٔ عشقی فتادهبماندستی عیانی هست باده
بمستی راست ناید دیدن دوستکه خوانندت همه اهل دلان پوست
دمی مستی خوش است ای شیخ عالموگرنه مستی اینجا گه دمادم
بنزد عارفان و پاکبازانابی مغزی بود اینجا یقین دان
دمادم سرّ عشق آید پدیداردمی مستی تو و یک لحظه هشیار
کسانی کاندرین ره مست اوینداز آن در مستی کل هست اویند
که قدر خویش میدانند اینجاهمه از پیش میدانند اینجا
حقیقت پیش بینی واصلی استورنه بیجنون بیحاصلی است
دمی در بیش بینی راهبر تومرو از بود خود اینجا بدر تو
چو بیرون و درون دیدار جانستترا اندر درون عین عیانست
چو میخوردی ز خود بیرون مشو تومر این اسرار کل نیکو شنو تو
درونت با برون هر دو یکی کننمود خویش اعیان بیشکی کن
که با عشقت در اینجا راز باشدکسی باید که او دمساز باشد
که سرّ عشق اینجا گه بداندیقین پنهانی از پیدا بداند
اگر مرد رهی او را چنین بینتو عقل و عشق اینجا پیش بین بین
دو جوهر با یکی ذاتست در توعیان در عین ذراتست در تو
دو جوهر با تو اینجا هم جلیساندبمانده اندرین نفس خسیساند
دو جوهر با تو اینجا در حقیقتیکی با ذات دیگر در طبیعت
بر ایشانست سر کار گاهتحقیقت در عیان دیدار شاهت
چو هر دو با تو همراهند اینجاحقیقت هر دو دل خواهند اینجا
نکو گفتیم شرحی و شنیدییکی دیگر بکلی آن بدیدی
ز سر عقل دانی نیز چندیز عشقت میدهم ای شیخ پندی
حقیقت عشق ورزاندر مکانتکه عشق اینجا بماند جاودانت
نباشد جوهری زیباتر از عشقمبین اینجا حقیقت برتر از عشق
حقیقت عشق مغز بود بوده استکه بهر عاشقان اندر نمود است
حقیقت عشق دان دیدار اللهکه او از کنه ذات اوست آگاه
بود اینجا به جز جانان نهبیندکسی مر عشق را اعیان نه بیند
از آن گوئی نشانست اندر اینجاحقیقت جان جانست اندر اینجا
حقیقت متصل با ذات باشدعیان جملهٔ ذرات باشد
گهی بر صورت حیوان نمایدگهی بیصورت کل جان نماید
گهی باشد حقیقت روشنائیگهی در ظلمت و عین سیاهی
گهی در خویش واحد مینمایدگهی مر خویش زاهد مینماید
گهی در ظلمت است و گاه در نورگهی پنهان بود او گاه مشهور
بود کارش همه رندی و مستیگهی در ظلمت و گه بت پرستی
گهی در کعبه باشد در مناجاتگهی مستانه و گه در خرابات
ز هر نوعی که میخواهد دگرگونبرون او یقین بیچه و چون
درین نیرنگها یکرنگ باشدهمه اینجا ورا درجنگ باشد
که داند سرّ عشق اینجا تمامیگهی درپختگی و گاه خامی
کمال عشق آن دم بازبینیکه در یکی تو او را راز بینی
دوئی را اندر اینجا منگر اینجازدید او حقیقت برخور اینجا
یکی دان سرّ عشق از مخرج ذاتازو بگشای اینجا گه معمّات
حقیقت واصلی پاکیزه نایدکه تا مراین معمّا بر گشاید
نه چندانست وصف عشقبازیکه برگیری مر او را تو ببازی
نه چندانست وصف عشق کردنکه بتوانی بگلشن راه بردن
نه چندانست وصف عشق اینجاکه گردد بر تو اینجا گاه پیدا
نه چندانست وصف او حقیقتکه بتوان یافت در عین طبیعت
توانی یافت عشق اینجا به تحقیقگرت معشوق بخشد عین توفق
توانی یافت عشق آنجا با عیاناگر میبگذری از کسوت جان
توانی یافت عشق اینجا بدیدارار از خویش گردی ناپدیدار
توانی یافت عشق اینجا یقین تواگر از عشق باشی پیش بین تو
حقیقت عشق منصوری طلب کنچو کاری کرد خواهی با ادب کن
بود عشق آنکه روی دوست بینیهمه یکی چو مغز و پوست بینی
همه یکی نگر اینجایگه دوستحقیقت بود او چه مغز و چه پوست
همه یکی نگر در حضرت ذاتچه خورشیدت یکی چه عین ذرات
همه یکی نگر از بود بیچوندر این حضرت در آنجایی چه و چون
همه یکی نگر گر کاردانیبجز یکی در این حضرت ندانی
همه یکی است اینجا در حقیقتولی نادان و وی بیند طبیعت
همه اینجاست یکی در دم یاردر اینجا آمده از وی پدیدار
پدیدار است این جمله ز جانانهمه در حضرت خورشید تابان
پدیدار است این جمله ز بودیدر اینجا جملگی کرده سجودش
پدیدار است این جمله ز اللههمه ذرات او اینجای آگاه
یکی ذاتست بنگر لا بالاهمه ذرات در خورشید پیدا
چنان منصور در عشق است سرمستکه خود شد نیست میبیند بکل هست
چنان در عشق موصوفست منصورکه میبیند وجود خود همه نور
چنان در عشق منصور است واصلکه عالم جملگی جسم است و او دل
چنان از عشق شاها ناپدیدمکه با جانان درین گفت وشنیدم
چنان در عشق شاها زار و مستمکه جام پر می اینجاگه شکستم
چنان در عشق شیخا عین ذاتمکه جز او نیست در دید صفاتم
چنان در عشق شیخا بود گشتمکه در عین العیان معبود گشتم
چنان در عشق شیخا بردبارمکه محکوم اندر اینجا نزد یارم
چنان در عشق شاها مست ماندمکه در عشقش یقین بیدست ماندم
چنان شیخا سخن ازوصل گویمکه جز اصلش حقیقت مینجویم
چنین شیخا فتادستم چنین ز اوبخاک پایت اینجا سرنگونسار
که آتش بینم و منصور درهمحقیقت سوز او در من دمادم
دمادم هستم و یک ذره در نیستبر من هست اندر نیست یکیست
وصال احمدم در جانست پیدامرا آن ماه و خور تابانست اینجا
محمد رهنمای من در این سربود کو کرد سرّم جمله ظاهر
سراپایم از او در غرق نور استدلم از نور او عین حضور است
حضور و نور من از مصطفایستمرا او در درون جان صفای است
کمالم از محمد در یقین استمحمد در درون من یقین است
اگر وصلم نه ازوی باشد ای شیخیقین کارم نه نیکو باشد ای شیخ
چنان در مهر او مجروح ماندمکه جسمم رفت کلی روح ماندم
اناالحق گفتم و جان رفت دیگرهمه ذرات من شد در یقین خور
منم خورشید ذرات دو عالمنهاده روی سوی من دمادم
منم خورشید و ذره پای کوبانوصال ما در اینجاگاه جویان
چنان شد مست منصور اندرین راهکه میبیند عیان در خویشتن شاه
دمی بیجسم یک دم در وجودمدمی جانم دمی اسرار بودم
دمی دردی کشم اندر خراباتدمی صافی خورم اندر دم ذات
دمی بودم بود پیدا در این راهزمانی محو گشته در بر شاه
بچشم من به جز جانان نیایدکه جمله نزد من جانان نماید
بچشم من به جز جانان پدیدارنمیآید در اینجا بر سر دار
منم اسرار لاهوتی در این سرکه اندر قاف قربت گشت ظاهر
در این حضرت همه جویای مااندحقیقت جملگی جویای ما اند
در این حضرت منم گم کردهٔ خویشبغربت در پس این پردهٔ خویش
که داند راز من جز من حقیقتکه کردم راز خودروشن حقیقت
که داند راز من من خویش دانمکه بود خویشتن از پیش دانم
ندانم راز من جز من ندانندکسانی کاندرین روی جهانند
جمال ما ندیدند اندر اینجاکه بگشاید در ایشان را در اینجا
در خود ما گشادستیم به تحقیقدهیم آن را که ما خواهیم توفیق
در ما را نه بسته است در حقیقتولی نتوان درون آمد طبیعت
طبیعت تا نگردد همچو ما پاککه بالایش بیابد اندر این خاک
کجا آید بسوی ما روانهوگرنه گفتنش باشد بهانه
کجا یارد زد ازما عقل کل دمکه در ما مینگنجد عقل آدم
که اوره کرده گم در پردهٔ ماستبمانده در سر او پرده ماست
حقیقت شیخ توحید است این سریقین میدان ز تقلیدست این سر
ره تحقیق اینجا این چنین یابچو ما زین دم زن و عین یقین یاب
ازین عین یقین ما توبردارکه هستی راه بین ما تو بردار
جمال ماست پیدا در همه کلفرستادیم در تو دمدمه کل
تو از ما زندهٔ در جسم و در جانمنم اینجا ترا دیدار جانان
تو از ما زندهٔ در عین صورتترا بخشیدهایم اینجا حضورت
تو از ما زندهٔ در حضرت مازمانی باش اندر قربت ما
ز ما مگذر که ما ذاتیم اینجاترا اعیان ذراتیم اینجا
نمود بود ما در تست موجوداز آن اینجا ترا هستیم معبود
منزه بین مرا در جسم و جانتکه بنمایم همه راز نهانت
ترا این عز و دولت هم ز ما هستکه جسم وجان تو در ما بقاهست
نمیری گر بما تو هست گردیبذات ما یقین پیوست گردی
نمیری گر تو از ما زنده باشیولی باید که از جان بنده باشی
اگر در بندگی اینجا حقیقتنمایم اندر اینجادید دیدت
اگر در بندگی ما را بخواهیرسانیمت بعز و پادشاهی
اگر در بندگی ما را بدانیترا بخشیم ما صاحب زمانی
اگر در بندگی آری سجودمبمعنی در درونت بود بودم
ز ما بگذر که پیدائیم در توجمال خویش بنمائیم در تو
اگر در بندگی فرمان بری توبرفعت از همه کل بگذری تو
اگر در بندگی بینی لقایملقایم مر ترا اینجا نمایم
چو آیی در خراباتم حقیقتنظر کن در سوی ذاتم حقیقت
چو آیی در خراباتم ز هستیچو نوشی جرعهٔ از خود برستی
چو آیی در خراباتم یقین توبجز من هیچ اینجا گه مبین تو
چو آیی در خراباتم فنا گردکه گردانم ترا اندر فنا فرد
چو آیی در خراباتم چو مردانیکی باش و رخ از هر سو مگردان
چو آیی در خراباتم مرا بیندرون خویش بیچون و چرابین
چو من جامی وهم از دست من نوشدو عالم کن بیک جامم فراموش
منم ساقی ایا شیخ جهان بینمرا ساقی جمله عاشقان بین
منم ساقی تو جام از دست من خورکه تا گردم بکل بودم تو بنگر