گنج

(۳) حکایت پادشاه که علم نجوم دانست

نجومی نیک می‌دانست آن شاهشد آگه کو فلان ساعت فلان ماه
شود بیچاره در دست بلائیبکرد القصّه او از سنگ جائی
چو کرد از سنگ خارا خانهٔ راستنگه دارندهٔ بسیار درخواست
چو در خانه شد آن را روزنی دیدز روزن خانه را چون روشنی دید
بدست خویش روزن کرد مدروسکه تا در خانه تنها ماند محبوس
نبودش هیچ ره سرگشته آمدبآخر تا که دم زد کُشته آمد
اگر خواهی که پیش افتی بهرگامبترک خود بباید گفت ناکام
تو گر ترک خود و عالم نگوئیچو مرگ آید بگوئی هم نگوئی
چو باقی نیست خفت و خورد آخرچو مرگ آید چه خواهی کرد آخر