(۴) حکایت
چنین گفتهست آن پاکیزه ذاتیکه گر یابد کسی از حق وفاتی
از اول روز ماتم داریش تودوُم روز و سوُم همداریش تو
زماتم تا بهفتم میگدازیچو هفتم بگذرد هشتم چه سازی
چو آخر روز باید بود تسلیمچه میپیچی، در اول گیر تعلیم
همه تن گر شود چون مار پایتگریزی نیست ممکن هیچ جایت
ندیدی وقت رفتن مار را هیچکه در ره میرود پُر تاب و پُر پیچ
ولیکن چون بسوراخ آورد رویدرو کژّی نماند یک سر موی
که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچینیابد راه در سوراخ هیچی
تو هم کژّی ز خود بفکن پس آنگاهبسوراخت برد از راستی راه
چو در کوری تو پی گُم کرده مانیچو کوران از برون پرده مانی
نه بینی خلق را نه پای و نه سرز کوری زخم خورده مانده بر در
الف چون مستقیم آید به کوفیچنان باید برأی العین صوفی
تصوّف چیست، در صبر آرمیدنطمع از جملهٔ عالم بریدن
توکّل چیست، پی کردن زبان راز خود به خواستن خلق جهان را
فنا گشتن دل از جان برگرفتنهمه انداختن آن برگرفتن