(۲) حکایت بهلول و گورستان
مگر بهلول چوبی داشت در دستکه بر هر گور میزد تا که بشکست
بدو گفتند ای مرد پر آشوبچرا این گورها را میزنی چوب
چنین گفت او که این قومی که رفتنددروغ بیعدد گفتند و خفتند
گه این گفتی سرای و منظر منگه آن گفتی که اسباب و زر من
گه این گفتی که اینک کشت و کرممگر آن گفتی که اینک باغ و برمم
خدا گفت این همه دعوی روا نیستکه میراث منست آن شما نیست
چو ایشان جمله آن خویش گفتندشدند و ترک جان خویش گفتند
ازین شان میزنم من بیخورو خوابکه بودند این همه یک مشت کذاب
چو انجام همه بگذاشتن بودکجا دیدند ازان پنداشتن سود
کسی جمع چنان چیزی چرا کردکه باید در پشیمانی رها کرد
چرا در عالمی بندی دلت راکه آخر خشت خواهد زد گِلت را
دو در دارد جهان همچون رباطیازین دَر تا بدان دَر چون صراطی
بدان ره گر نخواهی رفت هشیارفرو افتی بدوزخ سر نگونسار
زمین را چون بیفتد سایه گاهیکند تاریک مه را در سیاهی
اگرچه نیک روشن جرمِ ماهستبه پیشش از زمین آب سیاهست
زمین را چون عمل با ماه اینستچه سازد آنکه او غرق از زمینست
بیک دم چون چنان نوری سیه کردبعُمری هم ترا داند تبه کرد
تبه گشتی و روی آن نداردکه بِه گردی چو این امکان ندارد
نگونساری تو بیرون ز پیشستکه جانت را همه آفت ز خویشست
ترا کاری که از وی همچنانستبدست خویش کردستی عیانست