گنج

(۱۴) حکایت دیوانۀ خاموش

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۷ بیت
یکی دیوانه در بغداد بودیکه نه یک حرف گفتی نه شنودی
بدو گفتند ای مجنون عاجزچرا حرفی نمی‌گوئی تو هرگز
چنین گفت او که حرفی با که گویمچو مردم نیست پاسخ از که جویم
بدو گفتند خلقی کین زمانندنمی‌بینی که جمله مردمانند
چنین گفت او نه اند این قوم مردمکه مردم آن بود کو از تعظم
غم دی و غم فرداش نبودز کار بیهده سوداش نبود
غم ناآمده هرگز نداردز رفته خویش را عاجز ندارد
غم درویشی و روزیش نبودبجز یک غم شبانروزیش نبود
که غم در هر دو عالم جز یکی نیستیقینست آنچه می‌گویم شکی نیست
گرت امروز از فردا غمی هستبنقد امروز عمرت دادی از دست
مخور غم چون جهان بی‌غمگسارستوگر غم می‌خوری هر دم هزارست
خوشی در ناخوشی بودن کمالستکه نقد دل خوشی جُستن محالست
چه خواهد بود آخر زین بتر نیزکه صد غم هست و می‌آید دگر نیز
ازان شادی که غم زاید چه خواهیوجودی کز عدم زاید چه خواهی
ترا شادی بدو باید وگر نهغم بی دولتی می‌خور دگر نه
بدو گر شاد می‌باشی زمانیتو داری نقد شادی جهانی
وگرنامش نگوئی یک زمان توچه بدنامی براندی بر زبان تو