(۱۳) حکایت موسی علیه السلام
به موسی گفت حق کای مرد اسرارچو تنها مینشینی دل نگه دار
وگر با خلق باشی مهربان باشدر آن ساعت نگهدارِ زبان باش
وگر در ره روی سر پیش میدارنظر بر پیش چشم خویش میدار
وگر ده سفره پیش آرند خلقتنگه میدار آنجا نیز حلقت
چو تو بس بی طعام ناتمامیمیان در بسته از بهر طعامی
چنان کان طفل حیران می درآیدبه رزقش شیر پستان میفزاید
همی کان طفل را تقدیر کردندبه رزقش در دو پستان شیر کردند
چو با تو رزق دایم همبر افتادچرا این خلق در یکدیگر افتاد؟
همه سوداست ای سودایی آخرهمی سودا چه میپیمایی آخر؟
اگر تو عاقلی سودا بیندازتو امروزی غم فردا بینداز