(۷) حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر
یکی زیبا پسر مهروی بودهستکه مشک از موی او یک موی بودهست
سر زلفش که دالی داشت در سرنبود آن دال جز دالُّ عَلَی الشّر
به رخ در آینه مه در نظر داشتبه لب با لعل دستی در کمر داشت
چو پیوسته به ابرو صید دل کردازهٔن پیوستگی او سجل کرد
دهانش بود چون حرفی ز شنگرفشده از جزم وقفش بیست و نه حرف
درو از ضیق حرفی چون نگنجدسزد کز بیست و نُه بیرون نگنجد
زمانی ثقبه در گوش گهر کردزمانی حلقه در گوش قمر کرد
یکی درویش در عشقش زبون شددلی بود از همه نقدش که خون شد
چو عشق گرم در آتش فکندشز آتش گرم شد خود بند بندش
چو آخر طاقت او طاق آمدبرِ آن دلبرِ آفاق آمد
بگفتا درد من درمان نداردکه بی تو زیستن امکان ندارد
نخواهم بی تو یک دم زندگانیمرا جانیست و بس، دیگر تو دانی
اگر میبخشیم افتادهام منوگر میبکشیم استادهام من
مرا بی تو نه طاقت ماند نه تاببکن کاری که خواهی کرد، بشتاب
چو بشنید آن پسر از عاشق این رازبدو گفتا اگر هستی تو جانباز
کشم در تنگ بیز امتحانتببینم احترام و قدر جانت
چو درویش این سخن بشنود برخاستچو آتش گرم شد چون دود برخاست
پسر بر اسپ شد حالی سوارهبه صحرا شد ز مردم بر کناره
رسن در گردن درویش افکندپس آنگه اسپ را در پیش افکند
بتازید اسپ چون درویش دیدشرسن در گردن از پی میدویدش
بسی در تگ ز هر سویش دوانیدبسی سختی به روی او رسانید
چو بسیارش دوانید آخر کاربه دشتی در کشیدش جمله پُر خار
شکست آن بی سر و بن را به صد جایچو شاخ گل هزاران خار در پای
چو شد معشوق از سرش خبردارکه هست آن عاشق بی دل گرفتار
ندارد هیچ شهوت صادقست اوبه سرّ عشق بازی لایقست او
فرود آمد ز اسپ آن عالم آراینهادش بر کنار از مهر دل پای
به دست خویش یک یک خار دلدوزبرون میکرد از پایش همه روز
به دل میگفت با خود عاشق زارچه بودی گر بدی هر خار صد خار
که گر تن را جراحت بیش بودیدلم را روح و راحت بیش بودی
همی گفت این سخن در دل نهفتهز خار پای چندان گل شکفته
که گر این خار در پایم نبودیکنار این پسر جایم نبودی
چو در پای تو خار از بهر یارستگلستانیست آن هر یک نه خارست
بسی بر نام او تا کشته گردیهمه اعضا به خون آغشته گردی
چو نام او بود خون خوارهٔ توکند بر خون تو نظّارهٔ تو