(۶) حکایت غلبهٔ عشق لیلی بر مجنون
چو مجنون درگه لیلی بدیدینبودی تاب آنش میدویدی
شدی چون زعفران آن رنگ رویشسنان گشتی ز سر تا پای مویش
فتادی بر همه اعضاش لرزهچو روباهی که بیند شیر شرزه
بدو گفتند ای در انقطاعینه بیند هیچکس چون تو شجاعی
نه تو بیمی ز شیر بیشه دارینه هرگز از پلنگ اندیشه داری
به صحرا و میان کوه گردینترسی از همه عالم بمردی
چو آید درگه لیلی پدیدارشوی زرد و بلرزی چون سپیدار
چنین گفت آنگهی مجنون پر غمکه آنکس کو نترسد از دو عالم
ببین تا زور شیر عشق چندستکه چون موریم در پای اوفکندست
هر آن قوّت که نقد هر نهادستبه پیش زور دست عشق بادست
اگر تو مرد آئی این سخن راتو باشی همنشین آن سرو بن را
چو عاشق بر محکّ آید پدیدارشود معشوق جاویدش خریدار