(۵) حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار
چو ببریدند ناگه بر سر دارسر دو دست حلاج آن چنان زار
بدان خونی که از دستش بپالودهمه روی و همه ساعد بیالود
پس او گفت آنکه سر عشق بشناختنمازش را بخون باید وضو ساخت
بدو گفتند ای شوریده ایامچراکردی بخون آلوده اندام
که گر از خون وضوی آن بسازیبود عین نمازت نانمازی
چو مردان پای نه در کوی معشوقمترس از نام و ننگ هیچ مخلوق
که هر دل کو بقیومست قایمنترسد ذرّهٔ از لؤم لایم
بیا مردانه در کار خدا باشکم اغیار گیر و کار را باش
چو گردون گرد عالم چند گردیز خود کامی فراتر شو بمردی
که گر عشقت چنین نامرد گیردز خجلت بند بندت درد گیرد
بسا شیران که صاحب زور بودندبزور عشق در چون مور بودند
تو کز موری کمی در زور و مقداربه پیش عشق چون آئی پدیدار؟