گنج

(۴) حکایت فخرالدین گرگانی و غلام سلطان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۸ بیت
بگرگان پادشاهی پیش بین بودکه نیکو طبع بود و پاک دین بود
چو بودش لطفِ طبع و جاه و حرمتدرآمد فخر گرگانی بخدمت
زبان در مدحت او گوش می‌داشتکه آن شه نیز بس نیکوش می‌داشت
غلامی داشت آن شاه زمانهچو یوسف در نکوروئی یگانه
دو زلفش چون دو ماهی بود مشکینچه می‌گویم دو هندو بود در چین
رخش چون ماه بود و زلف ماهیزماهی تا بماهش پادشاهی
اگر ابروی او چشمی بدیدیچو ابروی کژش چشمی رسیدی
دو نرگس از مژه هم خانهٔ خاردو لب همشیرهٔ یک دانهٔ نار
لب شیرینش چندانی شکر داشتکه نی پیش لبش بسته کمر داشت
دهانش ازچشم سوزن تنگتر بودازان چشم از دهانش بیخبر بود
مگر یک روز آن شاه سرافرازسپه را خواند و جشنی کرد آغاز
نشسته بود شادان فخر آن روزدرآمد آن غلام عالم افروز
بخوبی ره زن هر جا که جانیبه شیرنی شکر ریز جهانی
هزاران دل به مژگان در ربودهبهر یک موی صد جان در ربوده
کند زلف بر خاک او فکندهبلب شوری در افلاک اوفکنده
چودیدش فخر رو تن را فرو دادهمه جانش برفت و دل بدو داد
ولی زهره نبود از بیم شاهشکه در چشم آورد روی چو ماهش
برفته هوش ازو و هوش می‌داشتبمردی چشم خود را گوش می‌داشت
یقین دریافت حالی شاه آن رازولی پرده نکرد از روی آن باز
چو اهل جشن مست باده گشتنددر آن مستی ز پای افتاده گشتند
در آن مجلس زمَی وز روی دلداربفخر اندر دو مستی شد پدیدار
چنان جانش ز آتش موج زن شدکه جانش در سر آن سوختن شد
میان سوز در شوریده جمعینگه می‌داشت خود را همچو شمعی
شه گرگان چو فخری را چنان دیددلش با عشق و آتش در میان دید
غلام خود بدو بخشید در حالسخن ور گشت از شادی آن لال
ز سوز عشق و شرم شاه عالیبگردید ای عجب صد رنگ حالی
شهش گفتا چه افتادت که مردیغلام تست دستش گیر و بُردی
غلام و فخر هر دو شادمانهشدند از مجلس خسرو روانه
اگرچه مست بود آن فخر بی‌خویشبکار آورد عقل حکمت اندیش
بزرگانی که پیش شاه بودندهمه از نیک و بد آگاه بودند
بدیشان گفت امشب شاه مستستز مَی نیز این غلام افتاده پستست
گر امشب این غلام از حضرت شاهبرم با خانهٔ خود تا سحرگاه
چو گردد روز دیگر شاه هشیاراگر باشد پشیمانیش ازین کار
وگر کرده بود بر دل فراموشوگر از غیرت آید خونش در جوش
غلامش چون بر من بوده باشداگر گویم بسی بیهوده باشد
بتهمت خون بریزد بی‌گناهمبه پیش سگ دراندازد براهم
مرا گوید ندانستی تو جاهلکه نبود مست را گفتار عاقل
چرا یک شب نکردی صبر تا روزکه تا هشیار گردد شاه پیروز
کنون او رانخواهم بُرد با خویشکه شه مستست و ما را کار در پیش
همه گفتند رای تو صوابستکه امشب پیش شاهش جای خوابست
بزیر تخت آن شاه معظمیکی سردابه بود از سنگ محکم
در آن سردابه تختی بود زیبابرو ده دست جامه جمله دیبا
غلام مست را در پیش آن جمعبخوابانید آنجا با دو سه شمع
باعزازش دو شمع آنجا بر افروختبرون آمد ولی چون شمع می‌سوخت
در سردابه را پس فخر گرگانببست القصّه در پیش بزرگان
کلید آنگه بایشان داد و تا روزبر آن دَر خفت از عشق دلفروز
بمَی چون شاه دیگر روز بنشستدرآمد فخر و خدمت را کمر بست
بزرگان در سخن لب برگشادندکلید آنگه به پیش شه نهادند
ز کار فخر گفتندش که چون کردکه الحق احتیاط از حد فزون کرد
بمستی چون که شه داد آن غلامشنگه می‌داشت الحق احترامش
بشب موقوف کردش پیش ده کسکه تا شاهش چه فرماید ازین پس
شهش گفت این ادب از وی تماممازان اوست خاصّه این غلامم
بغایت فخر شد زین شادمانهدلش می‌زد ازان شادی زبانه
به آخر چون در سردابه بگشادزهر چشمی بسی خونابه بگشاد
که دید آن ماه رخ را زشت گشتهز سر تا پای او انگشت گشته
مگر در جسته بود از شمع آتشفتاده در لحاف آن پری وش
بیک ره سوخته زارش سر و پاینه جامه مانده و نه تخت برجای
ز مستی شراب و مستی خوابشده در آتش سوزنده غرقاب
چو روی دلستانش را چنان دیدجهانی آتش آن دم نقد جان دید
چو در آتش فتاده بود یارشدر آتش اوفتادن بود کارش
چه گویم من که چون دیوانه دل گشتبسی دیوانگی بر وی سجل گشت
در آن دیوانگی در دشت افتادچو گردون روز و شب درگشت افتاد
چو عشق از حد بشد با درد خود ساختحدیث ویس و رامین ورد خود ساخت
غم خود را در آنجا می فرو گفتاگرچه قصه را بر نام او گفت
به صحرا روز و شب می‌گفت و می‌گشتمیان خاک و خون می‌خفت ومی‌گشت
تو کار افتادهٔ این ره نبودیز سر عاشقان آگه نبودی
چه می‌دانی که عاشق در چه کارستکه سجده گاه او بالای دارست
بباید کرد غسل از خون خویشتکه تا آن سجده گاه آرند پیشت