گنج

(۸) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله

مگر پوشیده چشمی بود در راهکه بگشاده زبان می‌گفت الله
چو نام حقّ ازو بشنود نوریبه پیش او دوید از ناصبوری
بدو گفتا تو او را می چه دانیوگر دانی چرا تو زنده مانی
بگفت این و چنان بی‌خویشتن شدکه گفتی جان مشتاقش ز تن شد
در آن شورش به صحرا رفت ناگاهنَیستانی دروده بود در راه
چنان بر نَیستان زد خویشتن راکه پاره پاره کرد از زخم تن را
بآخر از تنش از بس که خون شدبزاری جان او با خون برون شد
نگه کردند و او را کشته دیدندهمه جایش بخون آغشته دیدند
ز خون سینهٔ آن کشتهٔ راهنوشته بر سر هر نی که الله
چنین باید سماع نی شنودنزنی کشته شدن در خون غنودن
چو نام دوست بنیوشی چنین شوبیک یک ذره بحری آتشین شو
تو گر در دوستی جان در نبازیترا آن دوستی باشد مجازی
اگر در عشق اهل راز باشیز صدق دوستی جانباز باشی