(۳) حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست
یکی پرسید ازان دیوانه مردیکه چه بوَد درد چون داری تو دردی؟
چنین گفت او که دردآنست پیوستکه چون باید بُریده دست را دست
و یا آن تشنهٔ ده روزه را نیزچگونه آب باید از همه چیز
کسی را هم چنان باید خدا راترا گر نیست این این هست ما را
همی درد آن بوَد ای زندگانیکه چیزی بایدت کانرا ندانی
ندانی آن و آن خواهی همیشهندانم کین چه کارست و چه پیشه
جز او هرچت بود باشد همه پیچکه آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ